شرط

تنت اگر به تنم بى بهانه تن بدهد
نفس نفس همه ام را به سوختن بدهد

تنت اگر به من و دستهاى منتظرم
دوباره حوصله دوست داشتن بدهد

تن تو ميوه ممنوعه اى شبيه انار
كه طعم وسوسه خوب ِخواستن بدهد

تنت اگر به غزل هاى تلخ بى وطنم
هزار واژه بى خانه را وطن بدهد

بدون شرط و اگر، كاشكى تو باشى و من
به عشق، كاش تنت بى بهانه تن بدهد.

برف

امسال برف نباريد
قنديل پشت قنديل
عمر اين رابطه به عصر يخبندان مى رسد
خورشيد با ما بيگانه است
به آب شدن اين كوه يخ اميدى نيست
شايد بايد خانه را به آتش بكشم
اين گلدان شيشه اى سبز دست ساز
اين بشقاب ها
اين گربه سفالى دم شكسته
خودم
شايد دماى هوا تغيير كند
و اين كوه يخ تكان بخورد
اما چه فايده
وقتى حتى آب شدنت
تمام زندگى ام را غرق خواهد كرد؟
خط مى اندازم، لت مى زنم
نوك قنديل ها در گرمى خون نرم مى شوند
نعش اين عشق چون رودى كه به خشكى مى ريزد
روى كاغذ به راه مى افتد
تو برو به خشكى بريز
و بمير
در من و در خودت و در ما
بمير.
من هنوز اميدوارم
دو هفته بيشتر نمانده است
بر اساس پيش بينى وضع هوا
برف سنگين شب سال نو
سرخى چشم هايم را خواهد پوشاند.

گزارش آب‌وهوا

دو سال پيش، امشب
در مشهد برف باريده بود
من عكسى دسته چندم از عكاسى ناشناس
يافته بودم
و نوشته بودم دلتنگم
دو سال بعد، امشب
در مشهد برف نمى بارد
عكسى در كار نيست
مرزها از جايشان تكان نخورده‌اند
و من هفتصد و بيست و شش روز
دلتنگ‌ترم.

شبانه

باد بی‌رحمانه می‌وزد
و اشک‌هایت را دور از چشمان خواب آلود خشک می‌کند
صبح همیشه می‌رسد
و انگار نه انگار
تو تمام شب به آوارگی‌ات گریستی
دریغ که تنها رد جامانده از آن شب مغموم
ردپای نمک‌سود رنجی ابدیست
که شرحش در هیچ الفبایی نمی‌گنجد.
03ad01d3fd860425800f6a706700e661.jpg

ستاره خاموش

“ستاره خاموش”
صبح كه بلند مى‌شوى
جليقه مصنوعى نجاتت را بپوش
معلوم نيست كدام اقيانوس
در كدام نقطه شب
غرق‌مان مى‌كند.
به مرزها و آن سوى مرزها دل نبند
ما ديگر در هيچ سرزمينى زاده نخواهيم شد
كسى مى‌داند كه ما تنها بدن‌هاى خالى‌مان را حمل مى‌كنيم؟
حال آنكه خاطره و عشق و خانه را با جسد شهدايمان در حمص خاك كرديم.
به سرخط خبرها اعتماد نكن
كافيست در فراسوى مرزها طوفانى بيايد،
يا كودكى رنگين پوست ساعت خانگى‌اش را با عشق به مدرسه بياورد
تيترها براى گسترش آلزايمر و گزارش كشتار جمعى مى‌آيند
و مى‌روند
مثل سونامى
و لاشه‌هاى ما همچنان بر زمين سوخته خواهد ماند.
صبح كه بيدار شدى
جليقه نجات مصنوعى‌ات را بپوش
شكم هيچ كوسه‌اى ما را نجات نخواهد داد.
سهم ما از معجزه نه كشتى به گل نشسته نوح بود
نه عصاى موسى
كه حالا جاذبه توريستى استانبول است.
صبح كه بيدار شدى
صورتت را از ماسه‌هاى ساحل بر ندار
چشم‌هايت را ببند
تا دوربين‌ها از تو يك فاجعه انسانى بسازند
اين تنها راه يادآوريست
دريغ كه مرگ تنها معجزه ماست.
آرى! معجزه از اين قرار است:
ما مرگ را چون ستاره‌اى خاموش
در گريبانمان پنهان كرده‌ايم.
2015-09-03 09.49.49.png

چهاردهم سپتامبر دوهزار و پانزده

«حیوان خانگی» داشتن، از آدم، آدم دیگری می‌سازد. همه چیزت یک جور دیگر می‌شود. از نگاه و حست به حیوانات و حیات وحش گرفته تا برنامه‌ ریختن برای سفر یا گردش رفتن و به عبارتی حال و حول. یک جایی وسط الواطی به خودت می‌آیی می‌بینی گربه‌ات، سگت، حیوانت، همدمت بی‌ آب و غذا مانده. عشقش تو را از آن سر شهر می‌کشاند به این سر، مستی را از سرت می‌پراند، سرما را به تنت آچمز می‌کند. می‌رسی خانه. گربه‌دار اگر باشی، صدای خُرُخر و غُرغُرش داغیِ بخاری می‌شود می‌چسبد به تنت. سگ داشته باشی، زبان و چشم‌ها و دمش برایت از حدقه در می‌آیند از شدت اشتیاق. کم‌کم جایی توی دلت باز می‌شود برای حیوانت که معشوقت، مادرت، بابات، رفیقت جاش را پر نمی‌کنند. یک خانه خالی که فقط با بی‌زبانی و معصومیت چشم‌های حیوانت پر می‌شود. خانه‌های دیگرت که خالی بمانند، می‌آید کنارت می‌نشیند، زخمت را جدی جدی می‌لیسد و حیوان درونت که از هر انسانی انسان‌تر است کم‌کم بزرگ می‌شود. این‌ها را نوشتم که بگویم از دست دادن حیوان خانگی یکی از بزرگ‌ترین غصه‌های آدمی‌ست. دیشب گربه رفیقم مُرد. رفیقم رفته بود سفر و مجبور شده بود با اولین پرواز برگردد. حیوانک سکته کرده بود، پشت و پاش فلج شده بودند و دامپزشک مجبور شده بود راحتش کند. رفیقم حالش خراب است. خراب‌تر از وقتی مادرش خودکُشی کرده بود. چون حیوانک خانه خالی مادرش را هم برایش پر کرده بود. خانه خالی مادر نداشته و خانه نداشته و پدری که هست و نیست. همه را یک تنه، با آن هیکل ریز کوچکش پر کرده بود. لعنت به مرثیه‌خوانی ولی واقعا غم‌گینم. قدر همه از دست دادن‌هایش رفیقم غم‌گین است. وقتی حیوانک را راحت کردند هنوز توی هواپیما بود. جسدش را نگه داشتند که امروز صبح برود باهاش خداحافظی کند. این وسط یکی هم بهش گفته بود مُرد که مُرد، خودم یک گربه دیگه برات می‌خرم. چیزی که زیاده گربه‌ست. در مقابل این سطح نفهمی و بی‌شعوری زبان قاصره. اگر حیوانتان مرد به یکی بگویید که دردتان را بفهمد نه این‌که نمک بپاشد. اگر حیوان یکی مرد، حواستان باشد گاهی حیوان‌ ممکن است از عزیزان خونی‌ هم به یکی نزدیک‌تر باشد. خانه‌هایی را پر کرده باشد که هیچ آدمی نتوانسته پر کند، و از دست دادنش سخت باشد. خیلی سخت.

نگاه سکوت

اگر دنبال فیلمی می‌گردید که عصر کسل و خالی‌تان را پر کند، یا فیلمی برای این‌که حالتان را خوش کند یا هر دلیل دیگری از این دست، بی‌خیال این فیلم شوید. چون بعد از دیدنش حتما به مدت چند ساعت احساس می‌کنید کاسه سرتان از هر حس و کلمه‌ای خالی شده. این فیلم عمیقا دردناک است. مخصوصا به این دلیل که همه آنچه از پیش چشمتان می‌گذرد به شکل تهوع‌آوری نه فقط در آن کشور خاص بلکه همین بیخ گوش خودتان،همین دو دهه قبل هم اتفاق افتاده است. از دهه شصت حرف می‌زنم.
فیلم «نگاه ساکت» ساخته کارگردان مستند «فعل/ عمل کشتن» است که قبلا اینجا درباره‌اش نوشته بودم. جاشوا اوپن‌هایمر که در مستند قبلی، روایت بی‌پرده و تکان‌دهنده‌ای را از کشتار کمونیست‌ها در سال ۱۹۶۵ در اندونزی نشان داده بود در مستند اخیرش از نگاه خانواده قربانیان این فاجعه روایت را مجددا بازگو می‌‌کند. راوی مستند برادر یکی از قربانیان کشتار ۱۹۶۵ کمونیست‌ها در اندونزی است. قاعدتا ساختن چنین مستندی با چنین اعترافات صریحی از دهان قاتلان در کشور ما هنوز محتمل نیست. اما در «نگاه سکوت»، قاتلان با غرور و بی‌هیچ پشیمانی، با چشم‌های کم‌سو یا کورشان در دوربین زل می‌زنند و از سر کشیدن خون قربانیان کمونیست‌شان می‌گویند. ‌برای آن‌ها نوشیدن دو لیوان خون قربانی برای حفظ سلامت عقل‌شان بعد از آن‌همه کشتار ضروریست. ادعایی که شاید بعد از شنیدن چند باره‌اش از دهان بیش از یک قاتل در طول مستند هنوز هم باورش برای آدم سخت باشد. مثل من که یخ کرده بودم وسط سینما و داشتم تلاش می‌کنم در خطوط صورت قاتل اثری از خونی که نوشیده بود پیدا کنم و قاعده این است که قیافه او اتفاقا بسیار هم عادی بود.دست آخر قاتلان درست در نقطه‌ای که برادر راوی و صدها کمونیست دیگر را قتل عام کرده بودند و به «رودخانه مار» انداخته بودند ایستادند و عکس یادگاری گرفتند. آن طرف‌تر هم مادر صد ساله‌ای بود که بعد از این همه سال هنوز برای پسرش آواز می‌خواند، سر خاکش می‌رفت، اشک می‌ریخت و منتظر بود یکی مرگش را انکار کند. این فیلم را به کسی که عزیزی را در دهه شصت از دست داده نشان ندهید. بسیار دردناک است. index.jpg

سی‌ام ژوئیه دوهزار و پانزده

در ذهن خودم اینجا شبیه یک جسد است. شاید حتی یک مشت استخوان. از این جهت که اینجا کم می‌نویسم یا تقریبا اصلا نمی‌نویسم به هزار و یک دلیل. از این جهت که کی می‌خواند و کی نمی‌خواند و بعد کی از کی چی می‌شنود درباره همان چهار کلمه‌ای که باری اینجا نوشته شده بوده. سکوت ارجح است به این همه اراجیف. ولی هر از چند گاهی که خطی می‌رسد از یکی که اینجا را خوانده، انگار یکی آمده باشد و فاتحه‌ای خوانده باشد بر آن یک مشت استخوان و بعد ناگهان جان گرفته باشم.رستاخیزگونه.
از اینجا گاه و بی‌گاه پیامی، نوشته‌ای می‌رسد، اکثرا از ایران. و دلم گرم می‌شود. این‌که کم می‌نویسم یا دیر به دیر، معنی‌اش این نیست که جای دیگری نمی‌نویسم. اینجا فعلا کم می‌نویسم به همان هزار و یک دلیلی که گفتم. این که می‌پرسید چرا و غیره و ذلک را نمی‌توانم جواب بدهم ولی همین قدر بگویم که خوبم. زندگی بهتر از قبل دارد با من یکی تا می‌کند. این که تا کی و چطورش را فعلا نمی‌دانم. ترجیحم هم فعلا این است که ندانم و اصراری هم بهش ندارم. از دلتنگی‌هایم چیزی کم نشده. فقط دیواری کشیده شده بین من و گریه و خنده به یکی از همان هزار و یک دلیل. خیلی هم حال بدی نیست. حالیست بی‌صفت علی‌الظاهر.
دکتری تمام شد. برگشته‌ام به عربی خواندن. بعد هفت سال عربی خواندن مثل کوه کندن است. ولی به قول ابی جستجوی تازه می‌خواستم. هنوز هم فکر می‌کنم باید بروم. مهم رفتن است. کجا و کی را نمی‌دانم.

راهزن

دستبرد می‌زدم به موهایت
در اواسط ِ‌ مستی
و در مقابل نگاه‌های متعهد به روابط پایدار انسانی
راهزن یعنی:
زنی که راه می‌زند از هر راه تو به تویی
به تو.

از غربتی به غربت دیگر

مجموعه دوم شعرهایم با عنوان «نوشتن در مه»‌ بیست و پنجم خرداد ۹۴ منتشر شد. کتاب «هشتاد و هشت» را دو سال پیش در برلین منتشر کرده بودم و این یکی را در لندن. از غربتی به غربت دیگر.
تلاشم این بود که این مجموعه را در ایران منتشر کنم ولی ظاهرا ترس از ممنوع‌القلم بودن نویسنده به ناشر هم سرایت کرده. ایمیل‌های بی‌جواب و وعده‌های تو خالی کارد را به استخوان رساند طبق معمول. کتاب در لندن منتشر شد (اچ اند اس مدیا، ۲۰۱۵) و خیالی هم نیست.
مجموعه «نوشتن در مه» اشتراکات و تفاوت‌هایی با مجموعه قبلی دارد. مفاهیمی زنجیره‌وار مثل تبعید، ترک وطن، جنگ، عشق و اعدام در هر دو مجموعه به صورت پیوسته حضور دارند و به همین دلیل عنوان بعضی شعرها با اعداد مشخص شده اند که زنجیروار بودنشان را نشان دهند. برای فهم این اشعار لازم است که مجموعه قبلی هم حتما در نظر آورده شود. هدفم از این پیوستگی نوعی روایت شاعرانه است از زندگی و اتفاقاتی که ادامه دارند و تمام نمی‌شوند مثل غربت یا جنگ یا اعدام یا عشق. و نیز تغییر و تحولاتی که ذهن می کند در برخورد با یک سوژه در طول زمان. مثل ایران یا مشهد به عنوان دو جایی که به آن‌ها تعلق خاطر خاصی داشته ام. مشهدی که در دو مجموعه هشتاد و هشت و نوشتن در مه آمده با هم تفاوت‌های فاحشی دارند. نگاه نوستالژیک کم کم جای خود را به نگاه انتقادی می دهد. واقعیت‌ها عریان‌تر می‌شوند. این موضوع در لحن عاشقانه‌ها هم پیداست.
مجموعه نوشتن در مه هم مثل مجموعه هشتاد و هشت شامل شعرهای کلاسیک و سپید است. این مجموعه را می‌توانید در صورتی که خارج از ایران زندگی می‌کنید از وبسایت آمازون کشور محل زندگی‌تان تهیه کنید. اگر هم در ایران هستید با ارسال آدرس جی‌میلتان به وبسایت نویسنده می‌توانید یک کپی الکترونیک از این کتاب را دریافت کنید.
این یادداشت امروز در وبسایت راهک منتشر شد و اینجا هم بازنشر.