شرح یک تبعید

نوشته زیر به قلم ضیاء نبویست که در صفحه فیس‌بوک علی ملیحی منتشر شده است. او شرح تبعید خود به زندان اهواز در سال ۱۳۸۹ را بعد از چندسال نوشته است. بخوانید و بگذارید توی پوشه آن مطالبی که لازم است برای یادآوری گاهی به آن سر بزنید. حافظه خاک می‌گیرد ولی آن روزها دریغ است که فراموش شوند:


یک خبر بد.

دقیقا عصر روز سه شنبه ۲۳ شهریور بود که در هواخوری بند ۳۵۰ نشسته بودم و طبق معمول داشتم جفنگ می‌گفتم! اون روزها بحث مرخصی بچه‌ها خیلی مطرح بود و تعدادی هم سند گذاشته بودند و هر لحظه منتظر بودند که برن مرخصی. من هم این قضیه رو بهونه کرده بودم و داشتم برای آبتین غفاری که او هم سند گذاشته بود می‌گفتم: "من پریروز اومدم مرخصی و مرخصی‌ام هم سه روزه است، الان اومدم دادگاه انقلاب ببینم می‌تونم مرخصی‌ام رو تمدید کنم یا نه. اگه کاری داری بگو اینجا برات انجام بدم." وسط گفتن همین اراجیف بودم که چشم‌ام به میلاد اسدی و علی ملیحی افتاد که داشتند از توی بند وارد هواخوری می‌شدند.

میلاد لباس بیرون پوشیده بود. آخه ظهر خواسته بودنش اجرای احکام، احتمالا ملاقات با معاون دادستان داشت. نکته‌ی عجیب این بود که علی ملیحی وقتی وارد هواخوری شد، سیگارش روشن بود و علی مدنی‌تر از این حرف‌ها بود که توی کریدور سیگار بکشه! حدس زدم میلاد خبر بدی بهش داده اما خب هیچ حدسی برای نوع خبر نداشتم. وقتی میلاد به سمت من اومد ازش پرسیدم که چه خبر که گفت خبری نیست. من هم همون پرت و پلاها رو برای او هم تکرار کردم که دیدم خیلی بیشتر از اونی که در انتظارم بود خندید و بین خنده‌هاش هم گفت "دیوونه رو ببین می‌گه رفتم مرخصی" نگاه میلاد جور عجیبیه و چیزی رو پنهان نمی‌کنه. توی بازی مافیا به جز یکبار هر وقت میلاد مافیا می‌شد، می‌تونستم با نگاه اول بفهمم مافیا هست یا نه. یک نکته اشتراک جالب هم داشتیم و اون این که سر یک قضیه‌ای فهمیدم که هر دوتامون توی مجلس ترحیم خنده‌مون می‌گیره و همدردی درست و حسابی بلد نیستیم! خنده‌ی عجیب و نگاه میلاد هم به حرکت عجیب علی ملیحی اضافه شد.

نمی‌دونم به چه دلیلی رفتم توی بند و بعد از چند دقیقه که بیرون اومدم، دیدم حلقه‌ای از دوستان اتاق ۱ گوشه‌ی هواخوری تشکیل شده، فکر کنم عبدالله مومنی، دکتر تاجرنیا، بهمن احمدی، میلاد اسدی و علی پرویز. به طرف جمع رفتم دیدم همه دارند به من نگاه می‌کنند، حدس زدم به خاطر سوئی‌شرتی بود که تنم بود چون احساس سرما می‌کردم اگر چه هوا گرم بود. دکتر تاجرنیا هم یک شوخی در مورد لباس پوشیدنم کرد که حدسم رو تایید کرد و به نگاهشون شک نکردم. بعد همراه میلاد و علی پرویز شروع کردیم به قدم زدن و صحبت کردن در مورد قضیه‌ای که اون روزها درگیرش بودیم.

بعد از سه چهار دور که طول هواخوری رو قدم زدیم بهمن احمدی به سمت ما اومد و به میلاد گفت که : "تصمیم جمع این شد که قضیه رو به خود ضیا بگیم." باز هم حدسی نمی‌تونستم بزنم. گرچه فقط مطمئن بودم که خبر بدیه..! بالاخره میلاد گفت که توی اجرای احکام نامه‌ی تبعید من رو دیده که از اجرای احکام زندان اوین به دادستان اهواز زده شده بود که چون ایذه زندان نداره من رو به یکی از زندان‌های منطقه بفرسته. بعد از شنیدن خبر احساس یک غریبه رو داشتم که کسی یا چیزی رو نمی‌شناسه. من به صورت منطقی منتظر تبعید بودم اما حسم قضیه رو باور نمی‌کرد. بعد از چند ثانیه وضعیت عادی شد.

هنوز که نرفته بودم پس زیاد جای سخت گرفتن نبود. البته انتظارم از میلاد این بود که قضیه رو اول به خودم می‌گفت، اگر چه می‌دونستم که انتظاری منطقی نبود و خودم هم اگه جاش بودم همین کار رو می‌کردم. بعد از چند دقیقه برگشتیم سر همون صحبت قبلی که داشتیم ادامه می‌دادیم. با این تفاوت که می‌دونستم اینبار مساله‌ی خیلی مهم‌تری دارم که باید بعد این قضیه برم سراغش. بعد از آمار وقتی وارد اتاق شدم دیدم فضای اتاق سنگینه و همه یه جوری نگاهم می‌کنند. از اون نگاه‌های قبل شهادت توی فیلم‌های ایرانی.. این نگاه‌ها بوی ترحم می‌داد و من اصلا با این قضیه راحت نبودم. اگه کسی کاری به من نداشت، مطمئنا من هم می‌رفتم توی تختم دراز می‌کشیدم و به قضیه فکر می‌کردم اما نگاه، کلام و برخورد بچه‌ها من رو خطاب قرار می‌داد و من هم مجبور بودم که یک واکنشی نشون بدم. واکنش من در این طور مواقع معمولا مسخره کردن موقعیت بود.

سر سفره‌ی شام یکی از بچه‌ها از اتاق دیگه که شام دلمه درست کرده بود یک بشقاب غذا آورد سر سفره‌ی ما که بیشترش رو خوردم و این بهونه‌ای شده بود برای این که هر کسی از دم در اتاق رد می‌شد به او می‌گفتم که "آقا من دارم تبعید می‌شم لطفا به من ترحم کنید و اگر غذای خوبی درست کردید برای من بیارید.." اینقدر از این پرت و پلاها گفتم که علی ملیحی وسط غذا پاشد رفت بیرون. میلاد با خنده سرزنش باری گفت: "نمی‌فهمی حرفهات بقیه رو آزار میده؟" من هم گفتم تقصیر خودتونه، ترحم نکنید که من هم این چیزها رو نگم.. بچه‌های اتاق قرار گذاشته بودند که بعد از شام یک جلسه‌ی خداحافظی برام بگذارند که من هم به جدیت گفتم که در اون جلسه شرکت نمی‌کنم. البته جلسه هم برگزار نشد. البته نه به خاطر من بلکه به این دلیل که به این نتیجه رسیدند که این کار رفتن به پیشواز تبعیده. شب فضای اتاق جالب بود.

عبدالله مومنی از واکنش من ناراحت بود و می‌گفت تو جوری رفتار می‌کنی که انگار اصلا قضیه مهمی نیست و این توهین به جمعه من هم گفتم که اتفاقا قضیه خیلی برام مهمه اما کاری از دستم بر نمی‌آد و برای خودم هم واقعا سواله که چه واکنشی باید داشته باشم! عبدالله به شوخی قول داد که سه روز برام عزای عمومی اعلام کنه و گریه‌ای راه بندازه که توی بند سابقه نداشته باشه! میلاد هم گفت آقا من تا کسی گریه نکنه گریه‌ام نمی‌گیره، اول باید کسی شروع کنه. من واقعن با واکنش میلاد عشق می‌کردم. چه فاصله‌ی عجیبی داره این پسر گاهی با اتفاقات پیرامونش..! آخر شب با علی پرویز و علی ملیحی نشستیم و خاطره گفتیم. من هم ضمن خاطره‌گویی شروع کردم به گفتن از خصوصیات خاص و مثبت خودم و کلی از خودم تعریف کردم. این کاریه که معمولا باهاش لج دیگران رو در می‌آرم. وسط صحبت‌ها علی ملیحی می‌خواست وارد بشه که علی پرویز جلوش رو گرفت و گفت "وایسا.. بذار بگه" و بعد رو به من گفت بگو! این کار رو طوری کرد که انگار با یک بچه‌ی کوچیک طرفه که اگه به حرف‌هاش گوش نکنیم قهر می‌کنه و این کار برام خیلی جالب بود. بعد موقع صحبت‌هام طوری به من نگاه می‌کرد که من احساس می‌کردم که سال‌ها از تبعید من گذشته و او به یک خاطره در زمان و مکانی دور خیره شده..

تبعید.

پنج‌شنبه اول مهرماه ۱۳۸۹، روزی که می‌تونست اولین روز سال تحصیلی‌ام باشه، تبدیل به اولین روز تبعیدم شد. صبح موقع آمار وقتی به همراه آقای امین‌زاده، عبدالله مومنی و بابک داش‌آپ وارد بند شدیم، امیرحسین فدایی من رو صدا زد و به کناری کشید و قبل از این که چیزی بگه پرسیدم: "چیه؟ تبعید شدم؟!" (وای که چقدر دلم می‌خواست بگه نه..) گفت شرمنده ضیا جان، سر صبحی چنین خبری.. احساس کردم یک چیزی درونم شکست! با صدای خیلی ضعیفی گفتم ممنون و به سمت اتاق راه افتادم.
وقتی وارد اتاق شدم به هیچ کسی نگاه نکردم و مستقیم رفتم طرف تختم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم. بچه‌هایی که از پشت سر می‌اومدند خبر انتقالم رو به اتاق آوردند. موقع جمع کردن وسایل تمام تلاشم رو کردم که با کسی چشم توی چشم نشم. بغض نیمه کاره‌ای داشتم که نگاه یک دوست می‌تونست کارش رو تموم کنه. چند دقیقه‌ای که صرف جمع کردن وسایل کردم این فرصت رو به من داد کمی به خودم مسلط بشم. اگر چه در همون حال هم نگاه‌های سنگین افراد توی اتاق رو روی خودم حس می‌کردم و می دونستم که موقع خداحافظی و روبوسی با بچه‌های اتاق، خیلی کارم سخته.

میل عجیبی به تنهایی داشتم. اگر فقط ده دقیقه به من فرصت می‌دادند که تنها باشم و قدم بزنم می‌تونستم به لحظاتی که می‌گذره مسلط بشم و درست و حسابی با احساسات واقعی‌ام با بچه‌ها خداحافظی کنم اما چنین فرصتی در کار نبود و من هم دلم می‌خواست هر چه سریع‌تر از این شلوغی عبور کنم. وقتی کارم تموم شد به سمت بچه‌ها برگشتم که خداحافظی کنم، همون ابتدا با چشم‌های خیس علی جمالی مواجه شدم. بعد صورت سرخ و برافروخته‌ی عبدالله مومنی، بعد اشک‌های روی گونه‌ی علی پرویز، چهره‌ی علی ملیحی رو اصلن ندیدم و فقط هق هق گریه‌اش موقع بغل کردن همدیگه من رو تا مرز شکستن برد اما به هر زحمتی بود خداحافظی‌های داخل اتاق رو تموم کردم.

خداحافظی توی کریدر و با هم‌بندی‌ها خیلی سخت نبود، حتی حس خندیدنم به موقعیت‌ها هم برگشته بود. وسط خداحافظی‌ها مهدی اقبال که انصافا آواز خوندنش گرمای خاصی داشت از توی جمع گفت : "ضیا هیچ وقت فراموشت نمی‌کنیم!" من یک لحظه احساس کردم بازیگر صحنه‌ای تراژیک و تاریخی‌ام و برای این که صحنه خراب از کار در بیاد با خنده گفتم : "اگه فراموشم بکنید که دیگه خیلی نامردیه !!" لحظات خداحافظی با بیست سی نفری یادم هست که اگه بخوام همه‌اش رو بگم، دیگه شورش رو در آوردم! آخرین تصویری که از داخل بند ۳۵۰ یادم مونده، لحظه‌ای بود که روی خودم رو از جمع به سمت در خروجی برگردوندم و در لحظه‌ی آخر مماس با دیوار نگاهم به چشم‌های نیمه خیس و نیمه سرخ میلاد افتاد. اگر چه در اون لحظات هم بیشتر از غم، بی‌قراری و کنجکاوی توی چشم‌هاش بود!

وقتی از بند ۳۵۰ بیرون اومدم به تصمیم همیشگی‌ام عمل کردم و اون این که بیرون چاردیواری زندان به هیچ چیز فکر نکنم و فقط تماشا کنم که چنین فرصتی خیلی کم برای زندانی پیش میاد.. با چند نفر زندانی انتقالی دیگه توی مینی بوس نشستیم که قرار بود ما رو به قرارگاه اعزام ببره. راننده مینی بوس که اعتیاد از سر و صورتش می‌بارید متوجه تفاوت من با بقیه شد و ازم پرسید که جرمم چیه و حبس چقدرو کجا می‌رم.

من هم توی چند کلمه براش قضیه رو گفتم: زندانی انتخاباتی، ۱۰ سال حبس در تبعید به اهواز .. " همین بهونه‌ای شد که شروع کنه به نصیحت کردن و ابراز ترحم که آقا حیف جوونی‌ات نیست؟ گنده‌ها الان توی خونه‌شون عشق می‌کنن و تو باید حبس بکشی و از این دست اباطیل .. نمی‌خواستم ناراحت بشه برای همین محترمانه اما سرد به او گفتم دوست عزیز شما خودت رو ناراحت نکن ده سال حبس رو من باید بکشم یه کاریش می‌کنم و دیگه چیزی نگفت.

1623499_10203707516642785_1903759626007421681_n.jpg



2 مهر 93 | لینک مطلب

«یک شعر کوتاه درباره عشق»

پشت دوربینِ خاموش نشسته‌ام
آن‌قدر از تو دورم
و این کوچه آن‌قدر بی‌پنجره
که جمع نمی‌‌شوم از کفِ‌ این حافظه له شده
کجایی با قلبم در مُشتت؟


پ.ن. یک فیلم کوتاه درباره عشق


1 مهر 93 | لینک مطلب

تلخ‌تر از زهر

از مرزها گذشته تنم، خانه‌ام کجاست؟
آن خنده‌هایِ روشنِ‌ دیوانه‌ام کجاست؟

از من گرفته‌اند تمامِ گذشته را
حتی نگفته‌اند که افسانه‌ام کجاست

در روزگارِ تلخ‌تر از زهرِ محتسب
از من نپرس جرعه و پیمانه‌ام کجاست

در غربت زمانه کبوتر شدن کم است
ای دام‌های فاصله، شادانه‌ام کجاست؟

از بادبادکی که هوا می‌رود بپرس
جغرافیای خسته‌یِ ویرانه‌ام کجاست؟

ای در سکوت و خلوتِ غربت شکستنی!
ای بغض بی‌بهانه! بگو شانه‌ام کجاست؟


27 شهریور 93 | لینک مطلب

جیم جارموش، ۲: مغلوب قانون

«مغلوب قانون»، محصول ۱۹۸۶ فیلم دیگری از «جیم‌ جارموش» است با تم زندان و فرار از زندان. اگر مثلا فیلمی مثل «فرار از شاوشنگ یا رستگاری در شاوشنگ» را دوست داشته باشید قاعدتا این فیلم را که البته بسیار با آن متفاوت است هم دوست خواهید داشت. من تا قبل از دیدن فیلم جارموش، «فرار از شاوشنگ» و «پاپیون» محبوب‌ترین فیلم‌هایم بودند در تم زندان، ولی خب هر دو فیلم تلخند. اولی را توانستم یک نفس ببینم ولی دومی را در سه روز. فیلم «مغلوب قانون» را به خاطر شخصیت‌پردازی، دیالوگ‌ها و طنز بی‌نظیرش می‌شود یک نفس دید و بسیار لذت برد. بازی شاهکار تام‌ویتس و روبرتو بنینی در این فیلم، دیالوگ‌ها و فیلم‌برداری رابی‌ مولر. اگر دنبال فیلمی می‌گردید درباره گردش تصادفی و بی‌حساب‌و کتاب زندگی و گیر افتادن پوچ آدم‌ها در تله‌های تصادفی و پوچ‌تر و در نهایت رسیدن آن‌ها به همدیگر، آن هم در جایی مثل زندان این فیلم را از دست ندهید. داستان بیش از این‌که درباره فرار از زندان باشد، درباره روابط انسانی سه شخصیت اصلی داستان است که گاهی با خودشان، گاهی با یکدیگر و گاهی با مخاطب پشت دوربین حرف می‌زنند. بازی دیدنی روبرتو بینینی در نقش باب با آن طنز شاهکارش این فیلم را بی‌رقیب می‌کند حالا به آن اضافه کنید تام ویتس و لاری را! جیم جارموش بنینی را اولین بار یک فستیوال فیلم در ایتالیا دیده، وقتی که هر دو عضو ژوری بوده‌اند و این‌طوری که خودش گفته عاشق طرز جمله‌ساختن بنینی به انگلیسی‌ست: «او هر چیزی که دستش می‌آمد پرت می‌کرد وسط جمله و آن طوری جمله می‌ساخت».

قسمتی از فیلم که دو سلول کوچکی در زندان می‌گذرد یکی از درخشان‌ترین فرازهای فیلم است، بازی‌هایی که جارموش با دیوار زندان می‌کند، با کشیدن پنجره با ذغال، یا خط زدن روزها یادآور روزمرگی‌های زندان است ولی همان روزمرگی‌ها را با خلاقیت‌های کم‌نظیر در هم شکسته است. طوری که اصلا مخاطب فراموش می‌کند فیلم دارد در زندان می‌گذرد و بی‌گناهی جک و زک بیش‌ از آنکه خنده‌دار باشد ترسناک و خطرناک است. بهترین سکانس زندان، جاییست که باب (بنینی) با انگلیسی خرابش یک بازی زبانی شاهکار با کلمه جیغ می‌کند و کل زندانی‌ها برای چند دقیقه شورش می‌کنند. برای من آن صحنه بهترین بازنمایی سرکوب شدن و اعتراض در زندان بود. جارموش فقط به خاطر خلق همان یک سکانس می‌توانست خودش را جاودانه کند برای همیشه این قدر که خوب است. به تمسخر گرفتن زندان، در هم شکستن سیستم تنبیه و مجازات، همه با شخصیت‌پردازی و دیالوگ و بعد آن فرار بی‌نظیر به عمق جنگل و رودخانه. جارموش وقت خودش و بیننده را صرف پروسه فرار از زندان نمی‌کند، حتی همان فرار را هم به سرعت و با چاشنی طنز به تصویر می‌کشد برای او زندگی و آدم‌ها از همه چیز مهم‌ترند. ته دلم گفتم کاش دیدن این فیلم برای هر زندانی‌ای مجاز می‌شد.
خلاصه که بگذارید توی لیست که این یکی را حتما حتما باید دید.
DownByLaw_Fr23x33.jpg


26 شهریور 93 | لینک مطلب | نظرات (0)

جیم‌جارموش، ۱: «تعطیلات همیشگی»

"فیلم «تعطیلات همیشگی» با الهام از زندگی واقعی کریس ساخته شد. او هیچ تعهدی ندارد، در زندگی واقعی او مکانی ندارد که به آن احساس تعلقی داشته باشد. او با سر کردن در اتاق‌های دوستان مختلفش زندگی را می‌گذراند و شغلی هم ندارد. او یک مجرم حرفه‌ای نیست ولی برای به دست آوردن مقدار کمی پول ممکن هست دست به جرائم بی‌اهمیت و حقیر بزند اما این کار را فقط تا جایی می‌کند که به دیگران آسیبی نزند. هیچ وقت به حریم کسی تجاوز نمی‌کند. کریس ممکن است که مواد مخدر بفروشد یا از آدم‌های زیادی پول قرض بگیرد بدون این‌که پولشان را پس بدهد. او اساسا بی‌خانمان و ولگرد است. بسیار باهوش است اما علاقه‌ای به ادامه تحصیل و مدرسه رفتن ندارد. نه سالگی از مدرسه رفتن انصراف داد و هیچ وقت به آن برنگشت. کریس مدتی را در کانون‌های اصلاح و تربیت و زندان نوجوانان گذراند. توانایی او در معاشرت با آدم‌ها، حرف زدن با غریبه‌ها و حس امنیت بخشیدن به آن‌ها خارق‌العاده است. بسیار بیشتر از آنچه شما در این فیلم می‌بینید."

ترجمه بخشی از مصاحبه با جیم‌جارموش درباره فیلم «تعطیلات همیشگی». فیلم را اگر ندیده‌اید بگذارید توی لیست. مخصوصا اگر حس تعلقتان به مکان‌ها از دست رفته و یا این‌که به دنبال فیلمی می‌گردید که به شما نشان دهد چطور آدم‌ها تعلق‌شان را به مکان‌ها از دست می‌دهند. «تعطیلات همیشگی» ترجمه‌ایست از عنوان Permanent Vacation. من فکر می‌کنم ترجمه دقیق‌تر و بهترش «تعطیلات تمام وقت» باشد. به خصوص بعد از تماشای فیلم و جمله آخری که شخصیت اصلی می‌گوید: "بگذار این‌طوری بگویم که من فقط یک گردشگر بودم. گردشگری که به تعطیلاتی تمام وقت رفته بود."

CARTELJARMUSCH-01.jpg


22 شهریور 93 | لینک مطلب

خانه

اگرچه در خانه نیستم، ولی به جان دوست دارمش
میان آغوش هر بهار هنوز جا می‌گذارمش

شبیه رازی نگفتنیست، جنون ویران ِ غربتم
به دور از چشم عاقلان، به شعرها می‌سپارمش

گذشت عمری و روز و شب، شمرده‌ام ماه و سال را
به خواب و بیداری‌ام هنوز... هنوز هم می‌شمارش

نخواه از من که بگذرم، نخواه تا دیگری شوم
نخواه برگشتن مرا به خانه‌ای که ندارمش

بهای گورکن اگر چه از بهای آیینه بیشتر
به دفن مردانِ کینه خواه، به دفن شب می‌گُمارمش

اگر نبینم دوباره باز، به عمر خود روی خانه را
به جان یک ابر می‌روم که تا همیشه ببارمش

42907366.jpg


18 شهریور 93 | لینک مطلب

یکشنبه، هفتم سپتامبر

در این خانه
خورشید نمی وزد
و سهم ساکنان از دنیای پشت پنجره
عابران بی سر است
در دورترین فاصله از آسمان
و نزدیک ترین نقطه به اعماق زمین،
باران که ببارد
قبل از همه به آب سپرده می شویم.

کرکره ها خوابم را
پشت سایه چوبها پنهان می کنند
گلوی پنجره را گل گرفته اند
اینها همه برای حفظ امنیت است
اما خانه بی نور
خانه امنی نیست.

هنوز می نویسم
و سه ماه از مرگ سایه دست چپم می گذرد
نور که نباشد
سایه ای هم در کار نیست.

چند دقیقه دیگر
کسی به اتاقم می آید
و چراغ را که تنها سهم من از وزش نور است
می کشد
دارد از نوک انگشتانم خار می روید
مثل قهرمانان فیلم های علمی-تخیلی.

اتاق در تاریکی پنهان شده است
چشم هایم را می مالم
شاید بیدار شدم
خارها فراموشم شده اند.

چند دقیقه دیگر
در رودخانه خون شنا می کنم
دور می شوم
از این خانه
از میز
از کلمات
و دستی که چراغ را می کشد
و از عابران بی سر
دو روز بعد نوری هست در کف اقیانوس
که نمی بینمش.

"زندگی کف اقیانوس".


16 شهریور 93 | لینک مطلب

جنگ‌نویسی

بعدازظهری نشسته بودم توی کافه و داشتم به دوستی درباره چپتری که دارم این روزها می‌نویسم می‌گفتم. درباره ادبیات رسمی جنگ در ایران. یک جایی از حرف‌ام داشتم برایش از دیوارنوشته‌ها و تصاویر شهدا و رهبر بر در و دیوارهای شهر می‌گفتم. توی خاطراتم چرخ می‌خوردم و همین طور یکی بعد از دیگری برایش آیه‌های مربوط به شهادت و جنگ را که از حفظ بودم می‌خواندم... و لا تحسبن‌الذین قُتلوا فی سبیل‌الله امواتا... زبان مادری‌اش عربیست. شاید برای همین چشم‌هاش از تعجب برق زد. گفت تو این‌ها را از کجا حفظی. برایش غریب بود یکی آیه‌های مربوط به شهادت را از حفظ باشد. اول برایم خنده‌دار بود این همه تعجبش. بعد فکر کردم حق داشته تعجب کند! واقعا یک نفر چرا باید از کل قرآن و حدیث‌ها همان‌هایی که ربطی به شهادت دارد این همه خوب یادش مانده باشد؟ فرزند جنگ بودن این چیزها را هم دارد لابد. یادم هست بچه که بودم روی در دیوار شهر این جمله آقای خمینی که شهدا در قهقهه مستانه‌شان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقون‌اند را جا به جا روی دیوارهای مشهد می‌دیدم. ضمیمه‌اش نقاشی رزمندگان خوش و خندان بود با سربندهای یاحسین و یا زهرا و آن طرف‌تر تصویر خود ایشان. نگاه که می‌کردی می‌دیدی زل زده بهت. چشم در چشم دارد نگاهت می‌کند. مثل کسی که چشم دوخته باشد به دوربین و هر طرف که بروی باز انگار دارد تو را نگاه می‌کند. به اقتضای شیطنت گاهی اگر پیاده بودم جام را عوض می‌کردم می‌رفتم پشت دیوار قایم می‌شدم، می‌دویدم، می‌نشستم، تکان می‌خوردم، ورجه وورجه می‌کردم و تلاش می‌کردم نگاهم را از نگاهش بکنم. نمی‌شد. هنوز بعد این همه سال که دارم درباره جنگ می‌نویسم آن تصاویر و دیوارنوشته‌ها پس ذهنم هستند. و آن جفت چشم عصبانی سیاه بعد از این همه سال هنوز به من زل زده است.


15 شهریور 93 | لینک مطلب

جیم مثل جنگ، برای عزیز و چشم‌های کوچکش

جنگ بود و گلوله می‌بارید
زنده ماندن چه کار سختی بود
هر طرف را نگاه می‌کردند
مرگ و آوار و تیره‌بختی بود

باید از خانه بار می‌بستند
سمت تاریک ناکجاآباد
سمت جغرافیای نامعلوم
سمت هر جا و هر چه باداباد

پشت سر خانه‌ای که گم می‌شد
در غبار سیاه و خاکستر
پیش رو، راه سخت و ناهموار
سیل آوارگان بی‌سنگر

شانه‌هایش پناه کودک بود
کودک دیگری در آغوشش
سومی می‌دوید از پی مرد
تلی از خاک بود تن‌پوشش

مادر از پی روانه و خاموش
کوهی از بغض و بی‌قراری بود
چشم در چشم جنگ و از چشمش
آب سرخ انار جاری بود

آه، اما چه جنگ، وحشی بود
چنگ می‌زد به روی امیدش
دزد شادی کودکانش بود
با شکرخند خشم و تهدیدش

از سه کودک یکی نمی‌خندید
از سه کودک یکی پر از تب بود
بی‌وطن، بی‌صدا و بی آهنگ
مثل یک شعر بی‌مخاطب بود

باز مانده کنار راهی دور
خیره در مهربانی خورشید
تا که شاید یکی رسد از راه
تا که شاید یکی هم او را دید...

جنگ آمد به هيئت آدم
مرگ آمد به قامت خورشید
چشم‌هایش در آسمان یخ زد
و دگر تا همیشه هیچ ندید

و دگر تا همیشه هیچ ندید
و دگر تا همیشه هیچ نگفت
چشم‌هایِ عزیز ِ نازش را
بست آرام بر جنایت و خُفت.

10492499_762067383849627_6703740464397128593_n.jpg


12 شهریور 93 | لینک مطلب

باز دارم به برگشتن فکر می‌کنم

دهان آسمان، بُریده
چاقوها زنگ می‌زنند
نترس! کسی خانه نیست،
نترس! نمی‌بُرند
ما پیش از این مُثله شده‌ بودیم
یادت نیست؟
پانزده سال پیش شاید،
یا کمی بیشتر
زیر این حفره سیاه که نامش آسمان است
هیچ خانه‌ای امن نبود،
نیست.
چطور در ارتفاع دل می‌بندید؟
چطور در ارتفاع با هم می‌خوابید؟
با طناب‌های پوسیده‌ هبوط کنید!
باید بر این زمین پست ایستاد
حتی با این همه بی‌سقفیِ نابهنگام
بودن یعنی ماندن، به امید ِ ماندن.
پس چرا نماندم؟
به کدام ارتفاع می‌روم که نیست؟
به سمت خونین ِ‌بخیه‌های دهانش؟


10 شهریور 93 | لینک مطلب
آخرین یادداشت‌ها

جستجو در پرده ناتمام


عناوین

تماس با نویسنده
nimdayereh (at) gmail.com

فید آخرین مطالب





بایگانی ماهانه