زن

به تکثیر روشن زن فکر می‌کنم
در آینه مرداب‌های تو در توی ذهن آن شبگیر
به تکثیر روشن زن فکر می‌کنم
به رقص قرمز موها در چهارراه هر ور مرد
که می‌تند دور حنجره و گیج‌گاه گزمه‌ها و پوتین‌ها و میله‌ها
ناخن انداخته‌ام
در تلاشِ تراش جیوه‌ که مسموم است
در بی‌اعتمادی آینه‌ها که سال‌هاست دروغ می‌تابانند.
ناخن انداخته‌ام در کشف ریشه‌های بودنم آنسان که بوده‌ام
می‌رسم به آن سوی شیشه که زنی هست و می‌خواند،
می‌رقصد و می‌خواند
و معجزه‌اش راه رفتن و خواندن روی آب گندیده مرداب است
و بوی تنش، قاتل آن شبگیر پیر.
آن سوی شیشه زنی هست
و همین کافیست.


31 فروردین 93 | لینک مطلب

فروردین خونین

خون جلوی چشم مامور را گرفته است.
تو خون بالا می‌آوری.
رفتگر، خون جارو می‌کند.
مینی‌بوس بوی خون می‌دهد.
دیکتاتور خواب خون می‌بیند.
ما خونِ دل می‌خوریم.


1912468_10203050165687981_7654279077645086247_n.jpg


29 فروردین 93 | لینک مطلب

.

گذشته مُرده است. و لعنت به من که تا حالا، دنبال مرده آدم‌ها می‌گشتم.


25 فروردین 93 | لینک مطلب

بابا

بابا پیر شده. توی این پنج سال، قدر ده سال پیر شده. هیچ وقت فکر نمی‌کردم تحلیل رفتن یکی این‌طوری بخوره توی صورتم. ولی خورد. صداش دیگه مثل قبل بلند نیست. حتی وقتی عصبی می‌شه صداش از ته چاه می‌یاد بالا. طول خیابونی که پنج سال قبل ده دقیقه‌ای می‌رفت بالا الان حداقل بیست و پنج دقیقه زمان می‌خواد تا برسونه به آخر. دارم تلاش می‌کنم ثبتش کنم. ولی بی‌فایده است. دستم به نوشتن نمی‌ره. فقط دارم تیک و تیک عکس می‌ندازم. همه چیز فرق کرده. هیچ چیز و هیچ کس مثل قبل نیست. و من نمی‌دونم باید آرزو کنم این چند روز زودتر بگذره یا دیرتر. زمان ترسناکه. ولی ترسناک‌تر از زمان، عقب موندن از جنایتیه که در حق شکل بودن آدم‌ها مرتکب می‌شه. دلم می‌خواد چهارشنبه که چمدونم رو ورمی‌دارم و می‌رم، هواپیمای بی‌پیر هیچ وقت فرود نیاد. عین همون پرواز بره کف اقیانوسی، چیزی.


24 فروردین 93 | لینک مطلب

استانبول، پل گالاتا، شنبه سیزدهم آوریل

صیاد،
تمام ِ شب تور می‌اندازد
و رویا می‌بافد
با ماهی‌های ناکام.
خواب با چشم می‌جنگد
سرما با تن
صیاد با آب
ماهی با هوا
و من با غربتی که سر گریختن ندارد.


turkey-istanbul-galata-bridge-fishermen.jpeg


| لینک مطلب

نوستالژیای دیکتاتوری، استانبول، بیکوز

در مملکت تارکان و طیب، یوتیوب فیلتر است. صبح تا شب به عادت سرزمین ملکه می‌روم دنبال موزیک بگردم در یوتیوب که صفحه فیلترینگ شبیه وبسایت‌های فیلترشده ایران می‌خورد توی صورتم. نوستالژیای دیکتاتوری و فیلترینگ و سانسور. رفیق تُرکم صبح دو ساعت با کامپیوترم ور رفت تا یک آنتی فیلتر نصب کند. تمام هفته اولی که اینجا بودم به بحث و پیگیری انتخابات گذشت. حزب عدالت انتخابات را بُرد و جمهوری‌خواهان از این اتفاق اصلا خوشحال نیستند. بیشتر از ناراحتی، نگرانی و ترس را در چشم‌هاشان می‌خوانم. وقتی علت‌اش را می‌پرسم از فساد مالی و محافظه‌کاری می‌گویند. جمله‌ها و جنس نگرانی‌ها شبیه حرف‌هاییست که زمانی درباره احمدی‌نژاد از دهان مردم در می‌آمد. دارم تمام زورم را می‌زنم که از سکنه محلی و دهان مردم بدون واسطه انتخابات را بفهمم. دیشب یک زن چهل ساله اهل استانبول که دو سه سالی هست می‌شناسمش حرف از تقلب می‌زد و می‌گفت طیب بعد از این که فقط پنجاه درصد آرا شمرده شده بود روی بالکن آمد و آن حرف‌ها را زد. برق در ستادهای انتخاباتی بعضی مناطق قطع شده بود و تقصیر را گردن گربه‌های ولگرد که پایشان روی سیم رفته بود انداخته بودند. این‌ها را با غیض می‌گفت. بهش گفتم اگر می‌گویی تقلب شده چرا مردم به خیابان‌ها نریختند؟ گفت از پلیس می‌ترسند. بحث را ادامه ندادم. نه چون نمی‌خواستم بیشتر بشنوم. چون نمی‌توانستم دوباره همه چیز را یاد خودم بندازم. صفحه‌ای که جلوم باز بود، خبری درباره شکسته شدن سکوت یکی از کهریزکی‌ها بعد از پنج سال بود. صفحه را هم بستم. کامپیوتر را خاموش کردم و رفتم پی کارم.

Screen </p>

<p>Shot 2014-04-05 at 13.18.20.png


16 فروردین 93 | لینک مطلب

پنجم آوریل دو هزار و چهارده، یاوُلا، ترکیه

جایی در جاده‌های جنوبی ترکیه، از مسیر بودروم به سمت استانبول در کافه‌‌رستورانی نشسته‌ام کناری و چای‌ام را هورت می‌کشم و آدم‌ها را نگاه می‌کنم. مردهای پنجاه، شصت‌ساله گرسنه‌ای را که با اشتها، نان تازه را با دست‌های زمخت‌شان پاره می‌کنند و با یک کاسه شُربا یا همان آش خودمان با سرعت خارق‌العاده‌ای همراه پاره‌های نان می‌بلعند. مرد که کلاه سفید لبه‌دارش تا روی ابروهای کلفت سیاهش پایین آمده، سیبیلش را بعد از هر لقمه با نوک زبانش می‌لیسد و زیرچشمی اطرافش را می‌پاید. خوب که می‌روم توی بحرش می‌بینم لنگه همین چهره را با همه جزئیاتش قبلا بارها جایی دیده‌ام. آن ورتر، پیرمردی که عصایش را به صندلی آهنی تکیه داده و به آرنج‌هایش تکیه کرده، دو لپی نان می‌خورد و چای‌اش را هورت می‌کشد، طوری که وسوسه می‌شوم بروم یک دور دیگر ناهار سفارش بدهم. شکمم هنوز از «چیبرک» پنیر و گوشتی که خورده‌ام، روغن‌چکان است و سر و صدا راه انداخته. انگشتم را تنگ کمر باریک استکان می‌اندازم و خیال می‌کنم در جاده بین راه، جایی حوالی ارومیه نشسته‌ام. میز و صندلی‌های دسته چندم آهنی و رنگ و وارنگ، سنگ‌های مرمر کف سالن، مردهای خسته و گرسنه‌ و بوی چای جوشیده که توی هواست، با سیماهای چروک‌خورده آشنا.


| لینک مطلب

مامانی

ساعت درست ده ‌دقیقه به شش عصر، دستم داشت می‌رفت سمت تلفن که از اینجا شماره خانه‌اش را بگیرم. شماره‌ای که هفده سال پیش عادت داشتم بگیرم و حتی یک رقمش را هم یادم نیست. ولی با این حال باز هم دستم داشت می‌رفت سمت تلفن. از تصور این‌که بیاید بنشیند کنار گوشی، روی فرش کاشان، گوشه اتاقش و گوشی را بردارد و ناشیانه، طوری که انگار با صدای خودش هم غریبه است بگوید الو...مامانی تویی؟ دلم هنوز بعد از این همه سال می‌لرزد. برای من او هیچ وقت نمرد. نمی‌میرد. حتی توی خواب‌هایم هم هر چقدر تلاش می‌کنم خاکش کنم بی‌فایده است. گاهی فکر می‌کنم باید بروم پیش جن‌گیر و از شر این حمله‌های آنی که هفده سال است ولم نکرده خلاص شوم. یا بروم پیش روانپزشک بهش بگویم دستم به دامنت، کاری بکن بعد از هفده سال باور کنم مرده. شاید دلم نمی‌خواهم باور کنم که نمی‌روم پی‌اش را بگیرم. اگر می‌خواستم حتما تا الان موضوع را حل کرده بودم و الان ساعت ده دقیقه به شش عصر پشت میز کارم در دانشکده به این نتیجه نمی‌رسیدم که گوشی را بردارم و تلفن کنم به شماره‌ای که حتی یک رقمش را هم یادم نیست و صدایش را بشنوم و باورم شود کل این هفده سال را خواب دیده‌ام و او هنوز زنده است.

آن سال، تازه سیم تلفن کشیده بودند خانه‌شان. شاید قبل مرگش چیزی حدود شش ماه تلفن داشت و گوشی را هم همیشه خودش برمی‌داشت. لابد اگر الان زنده بود، دیگر از موجودات صدادار پشت تلفن نمی‌ترسید. لابد عادت می‌کرد به این نوع از رابطه و فقط منتظر صدای زنگ در نبود. لابد هر از چند گاهی گوشی را بر می‌داشت و شماره‌ام را می‌گرفت.از همان تلفن انگشتی آلبالویی. اگر امسال بود، ۷۴ ساله می‌شد. هفده سال گذشته و برای من هنوز همین دیروز است. چهاردهم اسفند ۱۳۷۶. او پنجاه و هفت سال داشت. من سیزده سال و انگار زمان برای باور مرگش همان‌جا یخ زده و جلوتر نرفته است.


5 فروردین 93 | لینک مطلب

بهاریه ۹۳


دلتنگ و دور و خسته، پر از بی‌قراری‌ام
از روزهای خالی ِ غربت فراری‌ام
می‌ترسم از نبودن تو، بودن ِ خودم
از انقضای مهلت و بی‌اعتباری‌ام
می‌ترسم از بهار و زمستان و هر چه هست
از پنج سال دوری و از ماندگاری‌ام
داری مرا به دست فراموشی‌ات، عزیز
داری به خاک خاطره‌ها می‌سپاری‌ام
آن گوشه، توی قاب، کنار بنفشه‌هات
یک تکه عکس یخ‌زده و استعاری‌ام
هر لحظه، هر بهار، تو را می‌شمرده‌ام
آیا هنوز هم کَمَکی می‌شماری‌ام؟

فروردین ۹۳- لندن


2 فروردین 93 | لینک مطلب | نظرات (0)

پیشنهاد داستان برای هشتم مارس: «آل» نوشته محمد بهمن‌بیگی

پیشنهاد داستان برای هشتم مارس: آل

بازار نوشتن خاطره و شعار و شعر برای هشتم مارس، روز جهانی زن داغ است. به دلایلی از نوشتن روزهای تاریک گذشته و ماجراهای تلخ خودم با حجاب و جنگ بر سر زن ماندن‌ گذشتم که اگر می‌خواستم بنویسم مثنوی هفتادمن می‌شد. یکی از دلایلی که از خودم ننوشتم این بود که فکر می‌کنم تریبون دست ماها- یعنی کسانی افتاده که امکان بلندکردن صدای اعتراضمان را داریم در حالی‌که بخش بزرگی از جامعه زنان بوده‌اند (و کماکان هستند) که نه دسترسی به رسانه دارند، نه حتی می‌دانند وضعیتی که گرفتارش هستند چقدر تاریک و غیرانسانی و ناعادلانه است. داستان «آل»‌ از کتاب «ایل من، بخارای من» نوشته محمد بهمن‌بیگی داستان یکی از این زنان است. البته بهمن‌بیگی سی و پنج سال از عمرش را صرف آموزش عشایر کرد و ماجرای این داستان احیانا به سال‌ها پیش مربوط می‌شود. من روی عشایر کار نکرده‌ام و اخیرا هم سفر نکرده‌ام و نمی‌دانم الان وضع به چه شکلیست. ولی به هر حال خواندن این داستان را هم خالی از فایده نمی‌بینم.

«آل» ماجرای زندگی زلیخا زنی از عشایر قشقایی فارس که سال‌هاست به خاطر دخترزا بودن از چشم طایفه‌ و شوهرش افتاده. بخش زیادی از داستان توصیف لحظه به دنیا آوردن کودک هشتم اوست. باورها و ارزش‌های عشایر درباره هیچ و پوچ انگاشتن زن همزمان با توصیف داستان زایمان فرزند هشتم زلیخا را بهمن‌بیگی در داستان آورده. مثلا این‌که فرزند دختر را حتی فرزند هم به حساب نمی‌آوردند و از او به اسم «کنیز» یاد می‌کردند. یا این‌که از همان کودکی یک دختر یاد می‌گیرد که با برادرهایش یکی نیست، که روزی به شیربهای هنگفتی فروخته خواهد شد و تنها وظیفه‌اش پسرزایی خواهد بود. یا اینکه دخترها حق تحصیل در مدارس را نداشته‌اند. بهمن‌بیگی در این داستان و بخش‌های دیگر کتاب از بخشی از جامعه زنان ایرانی حرف می‌زند که چه قبل و چه بعد از انقلاب به ندرت نقل محافل روشنفکری و روزنامه‌نگاری و ادبی بوده‌اند. نه صدایی ازشان بلند می‌شود، نه توان ثبت خاطرات و رساندن صدایشان را دارند و نه بنا به طبیعت و سبک زندگی‌شان، در زندگی روزمره خیلی از ما حضور خارجی دارند. ولی این زن‌ها فارغ از هر چیز وجود دارند، رنج می‌کشند، نادیده گرفته می‌شوند و حذف می‌شوند.

در بهترین حالت، پوسترهایشان با لباس‌های رنگی و هیجان‌انگیز در خارج از مرزهای ایران به قیمت گزاف و به عنوان بخشی از زیبایی‌های اصیل خاورمیانه و شرق به فروش می‌رسد. چیزی شبیه به این عکس:‌

robert-harding-schoolgirls-boyerahmad-tribe-iran-middle-east.jpg


منبع عکس: سایت All Posters

پیشنهاد آخرم هم این‌که اگر کسی داستانی خوانده که به شکلی به زنان مربوط است درباره‌اش بنویسد تا بقیه هم بروند بخوانند.


17 اسفند 92 | لینک مطلب
آخرین یادداشت‌ها

جستجو در پرده ناتمام


عناوین

تماس با نویسنده
nimdayereh (at) gmail.com

فید آخرین مطالب





بایگانی ماهانه