داعش

تاریخ را زنده به گور کردن،
دست‌های نوشتن را قلم کردن
قلم‌های نوشتن را شکستن
کلمه‌های شاعر را سوزاندن
عشق‌ را در خیابان گردن زدن
مرگ را پرستیدن
مردن را زندگی کردن.


23 اسفند 93 | لینک مطلب

پنجشنبه، بیست و چهارم فوریه دوهزار و پانزده

حالا دیگر تقریبا مطمئنم هیچ وقت نمی‌بخشمت. نه تو را و نه آن‌ها را. شاید باید پایم به ته سیاه‌چال می‌خورد تا بفهمم تمام این سال‌ها دقیقا چطور گذشت. اگر نمی‌خورد نمی‌فهمیدم. مدام فکر می‌کردم لابد تا بوده همین بوده. ولی رفتن تا دم مرگ نشان داد که می‌شد تو طور دیگری هم باشی. می‌شد به جای چسبیدن به قدرت و شهرت، یک ذره آدم بودن را هم امتحان کنی. حالا که گذشته و رفته و پای من هم به ته سیاهچال رسیده. شاید که نه، حتما باید خوشحال باشم از این اتفاق و این اطمینان که دیگر هیچ وقت نمی‌بخشمت. نه تو را و نه آن‌ها را.


5 اسفند 93 | لینک مطلب

ناپل ۳- سن‌مارتین و سن‌المو

ناپل از بلندی قلعه سن المو یک شکل دیگر است. شکلی که زمین تا آسمان با آن دیوارهای سر به فلک کشیده فرق می‌کند. این تصور ناپل را می‌شود قبل از غروب و بعد از روشن شدن چراغ‌های شهر از قطعه سن‌المو دید. آن روز که رفتم بالای قلعه باد سرد و تندی می‌آمد. نیم ساعت قبل از غروب رسیدم بالای قلعه. لذت این که بدون برنامه‌ریزی آدم ساعت درستی و جای درستی باشد را با هیچ چیز نمی‌شود طاق زد من وقت درستی، جای درستی بودم و صورت تاریک‌روشن ناپل را از بالای قطعه دیدم. شاهکار بود. قبل از غروب رنگارنگی ساختمان‌های در هم پیچیده که کنار دریا ردیف صف کشیده بودند، لب به لب شدن رفتن خورشید و روشن شدن چراغ‌های شهر واقعا دیدنی بود. با این که باد سرد و شدید بود حدود چهل و پنج دقیقه دور تا دور پشت بام قلعه را دور زدم.

سن‌المو و سن‌مارتین را باید رفت. آن بالا، روبروی سن مارتین یک دیوار سنگی و یک پیاده‌روی مشرف به شب ناپل است که خیلی شبیه بام تهران است.

2015-01-25 17.20.26.jpg


17 بهمن 93 | لینک مطلب

همیشگی

روزهای کوتاه که تمام شد
باتلاق طولانی شب را که آتش زدم
دست‌های مرگ را هم که دور گردنم بود
‌دویدم، دویدم، دویدم
چشم در چشم شب بی‌پایان
آدم‌هایم یکی یکی تمام شدند
ماهی‌های سیاهی از خشکی پر درآوردند
به حوض حمله بردند
ماهی‌های قرمز کوچکم را‌ ‌خوردند
موهایم ‌سفید ‌شد
و حتی در آن کابوس هم
به یاد مادرم بودم
دریاها، کوه‌ها، کویرها
خاطره‌ات را از من دزدیدند
دور ‌شدم
و جمله‌هایم هنوز تو را سر می‌کشیدند
مست می‌شدند
بالا می‌آمدم با کلمات
موج می‌زدم،
ماسه‌ها را می‌شُستم
تو هنوز ماه کاملم بودی
حجم تاریک اقیانوس
تنم را لت می‌زد
از دهان تو نقره می‌ریخت
برف،
برف
برف
پاره ابر سیاه را دارد از تنم بیرون می‌کشد
به سینه‌ام می‌کوبد
با خنجرش می‌آید
خش می‌اندازد
لت می‌زند
می‌اُفتم و خراش ِ خون را پنهان می‌کنم
تا بلند شوم باز آمده است،
لت پشت لت
فریاد می‌کشم،
دریاها، کوه‌ها، اقیانوس‌ها
فریادم را غرق می‌کنند،
می‌شکنم،
تکه‌هایم را لاشخورها می‌برند
می‌شکافم،
تکه‌هایم را دکترها به لابراتوار می‌برند
و آزمایشگاه
مرا به آخرین روزهای بهار می‌رساند


11 بهمن 93 | لینک مطلب

Self Pity/D.H.Lawrence

هرگز ندیده‌ام جانداری سرکش
به خویش ترحم کند
پرنده کوچک بی‌ هیچ ترحمی
یخ می‌زند
و مردارش از شاخه فرو می‌افتد.

Self Pity

I never saw a wild thing
sorry for itself
A small bird will drop frozen dead from a bough
without ever having felt sorry for itself.

D.H.Lawrence


| لینک مطلب

ناپل ۲- شهر قدیم

تنهایی سفر زیاد رفتم و اگر مسافر جایی بوده باشم که «پایین‌شهر» یا «داون‌تاون» معروفی داشته باشد، معمولا همان‌ اطراف جا گرفته‌ام چون به همه جا نزدیک است، می‌شود راه رفت و کمتر از وسایل نقلیه عمومی استفاده کرد و در کل همه چیز راحت‌تر است، ضمن این‌که حس امنیت بیشتری هم در کل بهم می‌دهد. ناپل ولی فرق داشت و من این فرق را تا لحظه‌ای که تاکسی پیچید داخل کوچه‌ای که قرار بود هتلم آنجا باشد، نفهمیدم. یک لحظه فکر کردم سوار ماشین خفاش شب ناپل شده‌ام! دست بردم به دستگیره که بپرم پایین. دوباره اسم کوچه را چک کردم. با آدرس روی گوشی‌ام مطابفت داشت. دیوارهای خیلی بلند، کوچه‌های بی‌نهایت باریک و تاریک و آسمانی که به زور دیده می‌شد و سطل آشغال‌های لبریز و رخت‌های ول و آویزان از در و پنجره خانه‌هایی که پشت پنجره‌های چوبی بلند محصور بودند.

تاکسی جلوی یک در بزرگ شیشه‌ای توقف کرد و راننده به ایتالیایی گفت همینجاست. سه بار اسم هتل را تکرار کردم که مطمئن شوم عوضی مرا نیاورده جای دیگر. خودش بود. چمدانم را ورداشتم و رفتم تو. پشت آن در شیشه‌ای همه چیز در عرض کمتر از سی ثانیه تغییر کرد. مبلمان مخمل قرمز و میزهای چوبی قهوه‌ای سوخته که در نور چراغ‌ها برق می‌زد و سنگفرش مرمر سیاه با شمع و چراغ‌های استیل باروک. انگار نه انگار سی ثانیه پیش پشت آن در شیشه‌ای بزرگ یک جهان دیگر در جریان بود.

ساکم را گذاشتم در اتاق و زدم بیرون برای شام. دوباره باید از همان کوچه می‌گذشتم بی‌خبر از این که کوچه بعدی حتی از آن هم باریک‌تر و ترسناک‌تر بود. تا به خودم آمدم یک سگ لنگ که یک پایش قطع شده و پانسمان بود پرید جلو. بی‌هوا پریدم از ترس این که حمله نکند شروع کردم به تند راه رفتن. حیوانک کاری به کار کسی نداشت. زیر باران خیس و لنگ داشت دنبال سرپناه می‌گشت. ساعت حدود ده شب بود و حتی یک نفر هم در کوچه نبود. خلوت کوچه خوفش را هم بیشتر کرده بود. زیر یک تکه سنگ از باران پناه گرفتم و سر آخر دو نفر را دیدم که خزیده بودند زیر چترشان و داشتند تند دور می‌شدند. عذر خواستم و پرسیدم کجا می‌شود یک لقمه شام خورد. شروع کردند عقب عقب رفتن. بعد که دیدند قیافه‌ام به جیب‌برها و دزدهای سر گردنه نمی‌خورد به ایتالیایی یک چیزهایی گفتند که نفهمیدم. بعد با ایما و اشاره راه را نشانم دادند و نهایتا در آن تاریکی کورمال کورمال رسیدم به اولین آبادی و چراغ و همان‌جا سریع نشستم. حالا کی می‌خواست همان راه را برگردد؟ ده دقیقه‌ای یک غذایی که نفهمیدم چی بود سق زدم و با همان سرعتی که رفته بودم برگشتم هتل.

فردا صبح که همان کوچه را رفتم بالا فکر کردم دیشب کابوس دیده‌ام چون خیابان هیچ ربطی به آن گذرگاه تاریک و ترسناکی که دیده بودم نداشت. تمام آن درهای بلند آهنی باز شده بودند و مغازه‌دارها با بساطشان ریخته بودند وسط خیابان. از آن زنده‌تر، دوست‌داشتنی‌تر و امن‌تر هیچ‌جا، حتی در استانبول که آن همه دوستش دارم ندیده بودم. توفیر شب و روز شهر قدیم ناپل زیاد است. خیلی زیاد. تنها به سختی بشود یک تکه‌هایی از شهر را رفت. کوچه‌های باریک با آن دیوارهای بلند و چرک که خیابان‌های بزرگ و قدیمی اصلی شهر کهنه را به هم وصل می‌کند حتی در طول روز هم دل شیر می‌خواهند برای عبور.

2015-01-26 12.23.42-1.jpg

2015-01-26 12.45.17.jpg


10 بهمن 93 | لینک مطلب

ناپل ۱- گرافیتی

زمستان امسال، چند روزی آمده‌‌ام ناپل، یا به عبارتی از سکوت فرار کرده‌ام آمده‌ام وسط شلوغی و هرج و مرج و بوق و گرافیتی. علاج من متاسفانه همین‌هاست. جایی که زیادی تمیز و ساکت و روی فرم باشد بعد از مدتی غیرقابل تحمل می‌شود. باید فرار کنم بیایم استانبولی، ناپلی، جایی. روز اول که با اتوبوس داشتم از فرودگاه می‌آمدم سمت هتل فکر کردم هواپیما عوضی به جای ایتالیا در ترکیه فرود آمده. سر و شکل شهر عجیب شکل استانبول بود. هر چه بیشتر رفتیم سمت مرکز شهر شباهت هم بیشتر شد. هیچ ربطی به پاریس یا بروکسل یا برلین یا لندن نداشت. از خود شهر گرفته تا آدم‌هاش و صداهاش و در و دیوارش. شهر گرافیتی است ناپل. هر روز که از هتل می‌زنم بیرون و چشم می‌چرخانم با خودم فکر می‌کنم مثلا امکانش هست که این دفعه که چشمم بر می‌گردد به سمت چپ، نیم وجب دیوار تمیز هم ببینم؟ که خب آروزییست طبعا محال. آن هم در قسمت قدیمی یا مرکز شهر که گرافیتی تا فیها خالدون دیوارها فرو رفته و تنها جایی که حاوی گرافیتی نیست خود آدم‌هایی هستند که در شهر می‌چرخند. روز اول همه‌ش منتظر بودم یکی اسپری به دست از راه برسد و یک خط هم بندازد روی صورت من. گرافیتی‌ها تا حد زیادی بالا و پایین شهر ناپل را هم از هم جدا می‌کنند. از در و دیوار‌ها تا حدی می‌شود فهمید که بخش اعیان‌نشین از کجا شروع و به کجا ختم می‌شود. اگر گرافیتی و نقاشی دیواری و خیابانی دوست دارید این سایت که یک سری از نقاش‌های گرافیتی ناپل و کارهایشان را معرفی کرده ببینید.

2705c2d45009128dcc688622dea8a093.jpg


5 بهمن 93 | لینک مطلب

روی تازه زندگی

کارهایی که داروی جدید دارد باهام می‌کند را هم دوست دارم هم نه. گاهی از تصویرها فرار می‌کنم از بس واقعی‌اند، گاهی می‌ایستم و چشم در چشم نگاهشان می‌کنم از بس که دلم می‌خواسته همیشه اتفاق بیفتند و هیچ وقت شهامت روبرو شدن با موقعیت یا انجام یک سری کارها یا زدن یک سری حرف‌ها را نداشته‌ام. این‌که دارد اتفاق می‌افتد، هر چند در خواب و رویا و نه در واقعیت خیلی دارد به حالم کمک می‌کند. باهاش کنار آمده‌ام و دوباره بلند شده‌ام و دارم با یک جاهایی آن ته دره خودم بالاخره بعد از کلی وقت کنار می‌آیم. یک روزی شاید یک وبلاگ راه انداختم و درباره همه این روزهایی که گذشت و ازشان ننوشتم، بنویسم. الان نمی‌توانم. شاید چون جراتش را ندارم یا شاید چون از قضاوت شدن می‌ترسم یا شاید چون فکر می‌کنم نوشتنش هیچ دردی را قرار نیست دوا کند. این را دیشب شنیدم و خیلی دوستش دارم.


23 دی 93 | لینک مطلب

خوابواره‌ها

کودکی‌ام در خواب،
خانه‌ای متروکه بود
دنبال آن درخت اقاقیا بودم
خشکیده بود
دنبال آن نرده‌های بازیگوش
شکسته بودند
از همراهم که صورت نداشت، پرسیدم:
چه سالی مشهد زلزله آمد؟
لب نداشت که بگوید
دنبال آن در شکسته بودم
رفتم چشم گذاشتم، مثل قدیم
که همیشه گرگ بازی‌ات من بودم
و هر بار به عشق پیدا کردنت، می‌شمردم
و تو هر بار،
بی‌قاعده‌ رفته بودی.
رفته بودی.

ژانویه سرد ۲۰۱۵


| لینک مطلب

می‌خواهمت

می‌خواهمت در لحظه‌های بی‌قراری
در خواب و بیداری و این شب زنده‌داری
می‌خواهمت در روزهای سرد و خاموش
در اوج این بیهودگی، بیهوده‌کاری
می‌خواهمت در فصل فصل زنده بودن
در روزهای برفی و گرم و بهاری
می‌خواهمت، می‌خواهمت، هر لحظه، هر روز
می‌خواهمت ای خون ِ در رگ‌هام جاری!
می‌خواهمت حتی اگر هرگز نباشی
حتی اگر کاری به احساسم نداری
می‌خواهمت از دور از نزدیک، هر جا
هر جا که هستی با تمام هر چه داری


13 دی 93 | لینک مطلب
آخرین یادداشت‌ها

جستجو در پرده ناتمام


عناوین

تماس با نویسنده
nimdayereh (at) gmail.com

فید آخرین مطالب





بایگانی ماهانه