رفتن، بیستم ژوئیه دوهزار و چهارده

می‌نویسم تا فراموش کنم. می‌نویسم تا فراموش نشوم. ولی اگر فراموش نشوم چطور می‌خواهم فراموش کنم؟ نوشتن کار آسانی نیست. ولی اگر ننویسم هم اوضاع هیچ آسان‌تر نمی‌شود. امتحان کرده‌ام. یک مدت کمتر نوشتم. داشتم به سمت دیوانگی مطلق می‌رفتم. در یک سرازیری لیز و پُرشیب. همان‌قدر حس ناامنی و ترس در ننوشتن بود که در نوشتن هم هست. اینجا نوشتن، یا هر جای دیگری که می‌دانی خوانده می‌شوی، قضاوت می‌شوی، ساخته می‌شوی. گاهی دیو، گاهی فرشته. آدم‌ها آن تویی را از کلماتت می‌سازند که می‌خواهند، که دوست دارند با آن زندگی کنند یا بجنگند. که می‌خواهند از آن متنفر باشند یا به آن شیفته. دست تو نیست. حتی دست کلمه‌ها هم نیست. دست آدم‌هاست که چطور بخواهند فراموشت کنند یا هر لحظه تو را به خودت، به خودشان یادآوری کنند. دارم از این شهر می‌روم. به شهری بزرگ‌‌تر. ولی نوشتن کندن و رفتن و جای دیگری ریشه دواندن را می‌گذارم برای یک وقت دیگر. ولی همین‌قدرش برای ثبت در اینجا کافی‌ست. چهار روز دیگر.این چهار روز را گذاشته‌ام برای خداحافظی از شهر. شهری که با همه کوچکی‌اش، بار سنگین زندگی و بودن من را کشید. دلم می‌خواهد در آغوشش بگیرم و بعد با یک کارد نوک‌‌ تیز دخلش را بیاورم. عشق و نفرت. و این یعنی آکسفورد دومین خانه من خواهد بود. برای همیشه.


1 مرداد 93 | لینک مطلب

خانه

خانه دروغ بزرگیست. دستت را به من بده. تا سه بشمار، و بدو. فراموش کن خانه‌ را. در حافظه‌ات آوارش کن. موشکی بساز و با دست خودت پرتابش کن به حافظه‌ات. باور کن: خانه دروغ بزرگیست. تا مرگ تنها ده دقیقه فاصله است پس دستت را به من بده. تا سه بشمار. چمدان و عکس‌ها و عروسک‌ها. گلدان‌ها و ظرف‌ها و صندلی‌ها. فراموششان کن. ملافه‌ها، ملافه‌های سفید را فقط بردار . با ته مانده‌های اکسیژن. نفس عمیق. حالا برگرد. یک بار دیگر برگرد. موشک را آتش کن در خیالت. حالا پشته‌‌ای خاک را تصور کن. آواری با دست‌های کاموایی عروسک‌ات که زده از زیر خاک بیرون. حالا تنها دو دقیقه مانده است. می‌بینی مرگ چطور مثل حشره‌ای سمج در خیالت وز می‌زند و خودش را به شیشه می‌کوبد؟ شیشه خانه تو. خانه ما. حالا افتاده است پای پنجره، بی‌جان. دوباره، درست وقتی ما داریم می‌دویم بلند می‌شود. خودش را به پنجره می‌کوبد. شیشه‌ها فرو می‌ریزند و می‌افتد پای پنجره. ولی ما رفته‌ایم، مرگ در خانه ما خودکشی می‌کند. حالا که ما نیستیم. ملافه‌های سفید را هم برده‌ایم. که لکه خون نیفتد. دستت را بده. تا سه بشمار. تا با ملافه‌های سفید بدویم به سمتی که نمی‌دانم کجاست. سمتی که در آن خبری از مرگ نیست.

10489718_10152178836157414_5789915075452300110_n.jpg


| لینک مطلب

ندارد

این همه ثبت کردن برای ریختن در موال.


14 تیر 93 | لینک مطلب

شب چهارم

صدایش را نمی‌شنوم
یک مشت کلمه است، یک موج ِ وحشی ِ سپید
مثل ردیف دندان‌هایش
نه، مثل شیر، شیره‌
که تیر ِ کمرم را در می‌آورد
و جانم را می‌مکد
بی‌صدا، چطور ممکن است
این همه خواستنِِ یک مشت کلمه؟


19 خرداد 93 | لینک مطلب

بیست و نهم ماه مه دوهزار و چهارده

از روزی که تصمیم گرفتم به کسی لبخند مصنوعی برآمده از نفرت تحویل ندهم زندگی خیلی سخت‌تر شد. در این سختی پوستم کنده شد. دهانم خرد شد. خسته و ناامید شدم. استخوان‌هایم را به زور هر روز از روی تخت جمع می‌کردم و سر هم می‌کردم و راه می‌افتادم به سمت شهر. از روزی که تصمیم گرفتم به کسی الکی لبخند تحویل ندهم و این واکنش انسانی و عمیق و پرمعنا را به گند و گه و لجن چاپلوسی و تملق آلوده نکنم، زندگی خیلی تلخ‌تر شد از آن‌چه گمان برده بودم. ورود به حلقه‌ها و گرفتن پست‌ و مقام و داخل آدم حساب شدن را گذاشتم در کوزه برای آن‌هایی که هنوز فکر می‌کنند با لب‌کج‌کردن و سرکج‌کردن می‌شود عین آدم زندگی کرد. گذاشتم برای همان‌هایی که هنوز برای ارتقای عناوین‌شان از دکتر به پروفسور و از پروفسور به کوفت و از کوفت به مرگ دارند شب و روز خشتک‌شان را جر می‌دهند. می‌خواستم چه کار؟ بهتر بود حواسم به چاک دهن و چروک‌های صورتم باشد تا بی‌خود و بی‌جهت به یک آدم توخالی و پر از فقر اعتماد به نفس و در یک کلام بیچاره این گمان غلط را ندهم که برای خودش ان خاصی است در این دنیا. تصمیم مهمی بود که باید می‌گرفتم و گرفتم و پایش هم تا آخر ایستاده‌ام. به درک که نتیجه‌اش بی‌کسی و بی‌پولی و بی‌جا و مکانیست. شرف دارد همه این‌ها به جمع و جور کردن فک و آرواره جایی که می‌دانی خرج‌کردنش، مایه گذاشتن از ارزش‌هاییست که سی سال برای ساختن و حفظشان جان کنده‌ای. به جاش وقت صرف کردن برای تحویل یک لبخند درست و درمان به کسی که می‌فهمد لبخند یعنی چه. بقیه هم با همان صورت سرد و یخ‌زده و چشم‌های صاحب‌مرده‌ام کنار بیایند. خوبشان است. از سرشان هم زیادیست.


8 خرداد 93 | لینک مطلب

درباره مصرعی که به دست تاریخ سپرده شد

پاییز ۸۷ بود. داشتم اسباب‌کشی می‌کردم از لندن به آکسفورد. هنوز احمدی‌نژاد بود و فاز، فاز تلاش برای متقاعد کردن خاتمی بود که بیاید و کاری بکند. به مصرع خرداد که رسیدم، تمام خاطرم پر بود از خاطره روز دوم خرداد. وقتی که من هنوز دبیرستانی بودم و حتی حق رای دادن هم نداشتم. ولی یواشکی از مدرسه جیم می‌زدم و با دوست دوران دبیرستانم می‌رفتیم به ستاد خاتمی که دور میدان تقی‌آباد مشهد بود. دیگر هیچ وقت بعد از آن روزها، مشهد را آن همه پر از شور و زندگی ندیده بودم و خاطره من از خرداد همان بود. حادثه برای من انتخاب محمد خاتمی بود در سال ۷۶ و تمام سال‌های ریاست جمهوری‌اش که هنوز برایم بهترین سال‌های عمرم است. فارغ از این‌که نسبت به موضع‌گیری‌ها و عملکرد سیاسی امروز او چقدر نقد داشته باشم و چقدر در طول این پنج سال اخیر از مشی و مرام او فاصله گرفته باشم اما فراموش نمی‌کنم که دانشگاه در زمان او نفس کشید و من دانشجوی خوشبختی بودم که در دوران ریاست‌جمهوری او دانشجو بودم. بگذریم. حرف آن مصرع بود و آنچه در ذهن من بود وقتی نوشتمش و آنچه بعدا بر آن بار شد. از خرداد ۴۲ گرفته تا خرداد ۶۸، از قیام گرفته تا مرگ خمینی و فتح خرمشهر. این‌ها اول ماجرا بود، وقتی هنوز خرداد ۸۸ از راه نرسیده بود. بعدتر، کنار آن همه اسم و اتفاق و بخوانید -حادثه- خرداد ۸۸ هم نشست. حالا آن مصرع دیگر خطی نیست که من در یک اتوبوس سرد و خالی و باران خورده نوشتم. اگر این روزها فیس‌بوک پر نشده بود از عبارت "خرداد پرحادثه" و هرکسی از ظن خودش یار آن نشده بود، لابد این یک خط شعر هم می‌نشست کنار بقیه شعرها. نمی‌دانم حسم به ماندگاری این مصرع در حافظه مردم چیست. نمی‌دانم خوشحالم از این اتفاق یا نه. فقط یک چیز را می‌دانم، آن هم این‌که این مصرع دیگر شعری نیست که من گفته باشم. شعریست که هرسال و هر بار به شکل جدیدی با هزار زبان گفته می‌شود.


3 خرداد 93 | لینک مطلب

خواهش

بیا به خواب همدیگر برگردیم.
همین یک خط کافی نیست؟
خب، این هم خط دوم:
بیا به خواب همدیگر برگردیم.


24 اردیبهشت 93 | لینک مطلب

یواشکی

بوسیدمش کنار خیابان، یواشکی
دور از نگاه گزمه و ستوان، یواشکی
گم می‌شدیم در تن هم، چشم‌های هم
با دست‌های در هم و لرزان، یواشکی
می ریخت عشقمان به تن کوچه‌ها شراب
کتمان دین و باور و ایمان، یواشکی
چادرسیاه ِ شب زده روزهای دور
در کیف‌های مدرسه پنهان، یواشکی
هر روز با دو چهره همواره مختلف
از گشت های مرگ، گریزان، یواشکی
در حسرت رهایی تعزیرناپذیر
ای کاش می‌رسید به پایان یواشکی.


20 اردیبهشت 93 | لینک مطلب | نظرات (0)

پنجم ماه مه

بالهایم را کنده اند
که به پرواز مشکوکم کنند
در هوایم سم پاشیده اند
که به زنده ماندن مشکوکم کنند
نمی پرم
اما خواب پریدن از خواب می پراندم
و باز به زندگی ایمان می آورم.


16 اردیبهشت 93 | لینک مطلب

زن

به تکثیر روشن زن فکر می‌کنم
در آینه مرداب‌های تو در توی ذهن آن شبگیر
به تکثیر روشن زن فکر می‌کنم
به رقص قرمز موها در چهارراه هر ور مرد
که می‌تند دور حنجره و گیج‌گاه گزمه‌ها و پوتین‌ها و میله‌ها
ناخن انداخته‌ام
در تلاشِ تراش جیوه‌ که مسموم است
در بی‌اعتمادی آینه‌ها که سال‌هاست دروغ می‌تابانند.
ناخن انداخته‌ام در کشف ریشه‌های بودنم آنسان که بوده‌ام
می‌رسم به آن سوی شیشه که زنی هست و می‌خواند،
می‌رقصد و می‌خواند
و معجزه‌اش راه رفتن و خواندن روی آب گندیده مرداب است
و بوی تنش، قاتل آن شبگیر پیر.
آن سوی شیشه زنی هست
و همین کافیست.


31 فروردین 93 | لینک مطلب
آخرین یادداشت‌ها

جستجو در پرده ناتمام


عناوین

تماس با نویسنده
nimdayereh (at) gmail.com

فید آخرین مطالب





بایگانی ماهانه