فلسطینیات

"


تبعید کودک شعر را می‌پروراند و بالغ می‌کند. معنای فلسطین، فلسطینی بودن، غصب، سرزمین، خون، رفتن و تبعید را هیچ کس بهتر از محمود درویش شاعری که در تبعید زیست و مرد اما در زادگاهش به خاک خوابید نفهمید. عمری برای سرزمینی که از آن رانده شده بود شعر نوشت. در تبعید مرد، اما با شکوه. این شعرش را دیشب همین‌طور که میان شعرخوانی‌هایش می‌گشتم ترجمه کردم. خستگی و عجله احتمالن ترجمه را نادقیق کرده. اگر کسی پیشنهاد یا جایگزینی داشت خوشحالم می‌کند بگوید.

شعر دوم هم مال نزار قبانی‌ست. دلم می‌خواست قصیده بلقیس‌اش را هم بگذارم. اما طولانی بود. موسی بیدج قبلن ترجمه‌اش کرده و کتابش را هم انتشارات ثالث منتشر کرده اگر کسی می‌خواهد بخرد.. از دست ندهیدش به هر حال.

فلسطین دیگر فقط نام یک سرزمین غصب شده که سالهاست می‌شناسیم نیست. فلسطین یعنی جغرافیای ویرانی. و سرزمین من نیز این‌ روزها قلمروی جغرافیای ویرانی‌ست.

۱-محمود درویش

۱- ايها المارون بين الكلمات العابرة
احملوا أسمائكم وانصرفوا
وأسحبوا ساعاتكم من وقتنا ،و أنصرفوا
وخذوا ما شئتم من زرقة البحر و رمل الذاكرة
و خذوا ما شئتم من صور،كي تعرفوا
انكم لن تعرفوا
كيف يبني حجر من ارضنا سقف السماء

۱- ای گذرندگان در میان کلمات رهگذر
نام‌هایتان را بردارید و بروید
ساعت‌هاتان را از زمان ما خارج کنید و بروید
و هر چقدر از آبیِ دریا و حافظه ماسه را می‌خواهید برگیرید
و هر چقدر از منظره‌ها می‌خواهید برگیرید
تا بدانید
که شما هرگز نخواهید دانست
چگونه سنگِ زمین‌ ما سقف آسمان را می‌سازد

۲- ايها المارون بين الكلمات العابرة
منكم السيف - ومنا دمنا
منكم الفولاذ والنار- ومنا لحمنا
منكم دبابة اخرى- ومنا حجر
منكم قنبلة الغاز - ومنا المطر
وعلينا ما عليكم من سماء وهواء


۲- ای گذرندگان در میان کلمات رهگذر
شمشیر از آن شما و خون از آن ما
آتش و فولاد از آن شما و گوشت [تن هامان] از آن ما
تانکی دیگر از آن شما و سنگ از آن ما
بمب گازی از آن شما و باران از آن ما
و آسمان و هوای ما، آسمان و هوای شما

۳- فخذوا حصتكم من دمنا وانصرفوا
وادخلوا حفل عشاء راقص..و انصرفوا
وعلينا، نحن، ان نحرس ورد الشهداء
و علينا ،نحن، ان نحيا كما نحن نشاء
ايها المارون بين الكلمات العابرة
كالغبار المر مروا اينما شئتم ولكن
لا تمروا بيننا كالحشرات الطائرة

۳- سهم‌تان را از خون ما برگیرید و بروید
رقصنده بر ضیافت شام وارد شوید و بگذرید
بر ماست پاسداری یاد شهیدانمان
بر ماست زنده ماندن، آن‌چنان که می‌خواهیم

ای گذرندگان در میان کلمات رهگذر
هچون غبار که می‌گذرد، بگذرید و [بروید] به هر آنجا که می‌خواهید،
اما چون حشرات
در میان ما پرواز نکنید

۴- فلنا في ارضنا ما نعمل
و لنا قمح نربيه و نسقيه ندى اجسادنا
و لنا ما ليس يرضيكم هنا
حجر.. او خجل

۴- از آن ماست آنچه در سرزمین‌مان می‌کاریم
از آن ماست گندمی که می‌کاریم و به شبنم خون جسدهامان آبیاری‌اش می‌کنیم
هر آنچه اینجا شما را خوشحال نمی‌کند از آن ماست
سنگ... یا شرم

۵- لنا ما ليس يرضيكم ،لنا المستقبل ولنا في ارضنا ما نعمل
ايها المارون بين الكلمات العابره
كدسوا اوهامكم في حفرة مهجورة ، وانصرفوا
واعيدوا عقرب الوقت الى شرعية العجل المقدس
او الى توقيت موسيقى مسدس

آن‌چه شما را خوشحال نمی‌کند از آن ما، ۵-
ای گذرندگان در میان کلمات رهگذر
آینده از آن ما،
آنچه در زمین‌مان می‌کاریم از آن ما
اوهامتان را در حفره‌ای دورافتاده بینبارید و بروید
و عقربه‌ ساعت را به زمان گوساله‌ی مقدس برگردانید
و یا به زمان آهنگ تیر

۶- فلنا ما ليس يرضيكم هنا ، فانصرفوا
ولنا ما ليس فيكم : وطن ينزف و شعبا ينزف
وطنا يصلح للنسيان او للذاكرة

۶- آنچه شما را خوشحال نمی‌کند از آن ماست،
پس بروید
آنچه شما ندارید از آن ماست: وطنی که در خون غوطه ور است
ملتی که در خون غوطه‌ور است
سرزمینی که شایسته فراموشی‌ست یا یادآوری

۷- ايها المارون بين الكلمات العابرة
آن ان تنصرفوا
وتقيموا اينما شئتم ولكن لا تقيموا بيننا
آن ان تنصرفوا
ولتموتوا اينما شئتم ولكن لا تموتو بيننا
فلنا في ارضنا مانعمل
ولنا الماضي هنا
ولنا صوت الحياة الاول
ولنا الحاضر،والحاضر ، والمستقبل
ولنا الدنيا هنا...و الاخرة
فاخرجوا من ارضنا
من برنا ..من بحرنا
من قمحنا ..من ملحنا ..من جرحنا
من كل شيء،واخرجوا
من مفردات الذاكرة
ايها المارون بين الكلمات العابرة

۷- ای گذرندگان از میان کلمات رهگذر
اکنون باید بگذرید
و هر کجا که دوست دارید باشید، اما نه در میان ما
اکنون باید بگذرید
و هر کجا که دوست دارید بمیرید، اما نه در میان ما
از آن ماست آنچه در سرزمین‌مان می‌کاریم
و اینجا گذشته از آن ماست
و صدای زندگی نخستین از آن ماست
و اکنون، اکنون، و آینده از آن ماست
و اینجا دنیا و آخرت از آن ماست
از سرزمین ما خارج شوید
از خشکی‌‌ و دریای ما خارج شوید
از گندم و نمک و زخم ما خارج شوید
از همه چیز
از کلمات خاطره انگیز خارج شوید
ای گذرندگان در میان کلمات رهگذر

۲- نزار قبانی

لن تجعلوا من شعبنا
شعبَ هنودٍ حُمرْ
فنحنُ باقونَ هنا
في هذه الأرضِ التي تلبسُ في معصمها
إسوارةً من زهرْ
فهذهِ بلادُنا
فيها وُجدنا منذُ فجرِ العُمرْ
فيها لعبنا، وعشقنا، وكتبنا الشعرْ
مشرِّشونَ نحنُ في خُلجانها
مثلَ حشيشِ البحرْ
مشرِّشونَ نحنُ في تاريخها
في خُبزها المرقوقِ، في زيتونِها
في قمحِها المُصفرّْ
مشرِّشونَ نحنُ في وجدانِها
باقونَ في آذارها
باقونَ في نيسانِها
باقونَ كالحفرِ على صُلبانِها
باقونَ في نبيّها الكريمِ، في قُرآنها
وفي الوصايا العشرْ..

- ملت ما را
ملتی سرخ‌پوست نپندارید!

ما اینجا ماندگاریم
در این خاک که دستبندی از گل به دست دارد
اینجا سرزمین ماست،
ما از سپیده دم عمر اینجا بوده‌ایم،
اینجا بازی کرده‌ایم
عاشق شده‌ایم
و شعر نوشته‌ایم
در آبراهه‌هایش ریشه داریم
چون گیاهان دریا
ریشه داریم در تاریخش
در نان نازکش
در زیتونش
در گندم طلایی‌اش
ریشه داریم در وجدانش
ماندگاریم در آذار و نیسانش
ماندگاریم چون نقش بر فولادش
ماندگاریم در پیامبر والایش
در قرآنش
و ده‌فرمانش.

| لینک مطلب | نظرات (2)


یک صدای خوب

دو سال پیش بود که یکی از همین شب‌ها عزیزی این فایل صوتی را برایم فرستاد. بعد از شنیدنش دیگر دعاهایی که با کش‌ و قوس‌های زننده و مصنوعی می‌خواستند به زور آدم را رستگار کنند به دلم ننشست. از دو سال پیش همین چند دقیقه را هر از چند گاهی که دلم هوای حسینیه ارشاد و کلام این مرد بزرگ را می‌کند گوش می‌کنم و چشم‌هایم به حال نزار خودم پیش و بیش از هر چیز دیگری خیس می‌شود. ملکیان بیش از هر چیز آدم بودن را یادم می‌اندازد. آدم بودن با تمام لوازمش، با تمام دردها و رنج‌هایش. با تمام نقصان‌ها و مزیت‌هایش.

نوشته بودم پیش از این که این مرد نازنین جانش با رنج و درد آشناست. با این که همه دغدغه‌اش کاستن از رنج آدم‌هاست اما خودش درد زیاد می‌کشد. با درد مردم اشک می‌ریزد، بارها صدایش همین طور که در این فایل می‌لرزد پشت خط لرزیده است و بغضش شکسته است. گریه‌هایی که جنسش از های و هوی‌های زننده و فریادهای روح‌خراش روشنفکر‌های بازاری نیست. اشکش از عمق درکی که از دردمندی انسان‌ها دارد به چشم می‌آید و چنین است که به دل می‌نشیند.

بگردید اگر جایی این روح بزرگ این روزها حرف می‌زند بروید و مست کنید یک چندی. شب قدر زمانی خواهد رسید که قدر درد و رنج مردم فهمیده شود. فهمیده شود؟ دریغ که جز دور باطل ضجه‌های لاغر و خالی از فکر و عادت‌واره‌های بی‌معنا در این روزها و شب‌ها چیز دیگری به گوش نمی‌رسد.

همه فکر این شب‌های من اما این است که چه‌طور بیدار می‌ماند تا صبح و قرآن بر سرش می‌گیرد و هزار بار به هزار نحو به خدای‌اش می‌گوید من را از آتش برهان کسی که کشته است، کسی که زندان کرده است، کسی که زندان‌های مملکت‌اش پر است از انسان‌های بی‌گناه، کسی که با تحمیل تنهایی و تبعید روح و روان و دین و دنیای آدم‌ها را ویران کرده است، کسی که گریه مظلوم را نمی‌شنود، کسی که اشک چشم فرزندان و مادران و همسران را ندیده می‌گیرد، کسی که به نام علی، همان کسی که چنان که وصفش را این مرد بزرگ می‌کند حکومت می‌کرده جان می‌گیرد، شکنجه می‌کند، حبس می‌کند، تبعید می‌کند. چه‌طور قرآن به سر گرفته‌ای ای مرد؟ دستت چه‌طور نمی‌لرزد وقتی این همه دل را لرزانده‌ای؟ وقتی این همه دل را ویران کرده‌ای؟

چه‌طور امید به رستگاری می‌برد آن که رنج را بر گوشه گوشه‌ی تن‌های ویران ما تحمیل کرده است؟ شب قدر در قدر آدمی را دانستن میسر می‌شود. قدر آدم را نشناخته چطور می‌خواهد قدر خدای آدم را بشناسد؟

| لینک مطلب | نظرات (8)


سوسنی که تسلیم نشد

بچه‌تر که بودم این تصویر را اول فیلم‌هایی که می‌خواستند ظهر جمعه‌ها از تلویزیون نشان بدهند توی یک نگاتیو فیلم بین صدتا عکس دیگر برای یکی دو ثانیه نشان می‌دادند. یک بار افتادم دنبال اینکه بفهمم صاحب این نگاه کیست؟ روی یکی از مجله‌های فیلم آن سال‌ها پیدایش کردم. اسمش سوسن تسلیمی بود. دلم می‌خواست صورتش را ببینم. گشتم دنبال فیلم‌هایی که بازی کرده بود، باشو غریبه‌ی کوچک را دیدم. خودش بود. صاحب همین عکس و همین نگاه. ولی خیلی زود فهمیدم که او دیگر بازی نمی‌کند چون وقتی من فقط چهارسال داشتم، یعنی سال ۶۶ از ایران رفته بود.

پاییز سال هشتاد بود. آن موقع هنوز دانشجوی ادبیات فارسی دانشگاه تهران بودم و تازه وارد دانشگاه شده بودم. همان روزهای اول در تالار فردوسی دانشکده ادبیات بزرگداشت بهرام بیضایی برگزار می‌شد. دوتا سه تایی با بچه‌های دانشکده سه روز صبح تا شب می‌رفتیم و آثار بیضایی را تماشا می‌کردیم. نام بیضایی به اندازه کافی برای کشانده شدن به سالن بزرگ بود. به خصوص که خودش هم با موهای سفید و خوب‌اش حضور داشت اما من به انگیزه دیدن سوسن تسلیمی می‌رفتم. خودش که می‌دانستم دیگر نیست. اگر بود حتمن توی آن بزرگداشت می‌آمد. اما برای دیدن چندباره بازی‌‌های بی‌نظیرش بود که می‌رفتم. بیضایی وقتی برای اختتامیه بزرگداشت پشت بلندگو رفت اولین اسمی که بلند گفت سوسن تسلیمی بود. از نبودنش اظهار تاسف کرد. هنوز آن روزها خیلی توی باغ این‌که چرا از ایران رفته نبودم. بعد از آن بود که بیشتر راجع بهش خواندم، اما باز هم تصورم این بود که نهایتن مثل خیلی‌های دیگر او هم ترجیح داده نماند و جای دیگری زندگی کند.

آن روز، فکرش را هم نمی‌کردم که هشت سال بعد بتوانم از نزدیک ببینمش. هر چه باشد او از اسطوره‌های نوجوانی و سال‌های دانشجویی‌ام بود و بیش از هر چیز دیگری می‌خواستم از زبان خودش بشنوم چرا سینمای نسل من را از حضور خودش محروم کرده است. همین یک ماه و نیم پیش که یکی از دوستان خبر داد که سوسن تسلیمی برای سفری به لندن آمده و کسانی که دوست دارند ببینندش بیایند فلان‌جا. خوشحال و شادان برای دیدن‌اش راهی لندن شدم. سوسن تسلیمی آمد، خندان بود و صیمی و افتاده. سه ویژگی‌ای که خیلی نمی‌شود با هم یک جا در یک هنرمند ستاره سینما پیدا کرد. آن هم چنین ستاره‌ای! با همه تک تک سلام و احوالپرسی کرد. گفت برویم یک جا توی پارک دور هم بنشینیم. رفتیم. بعد هم ما پرسیدیم و او از زندگی‌اش گفت، از علت ترک ایران، از اینکه زن بودن‌اش، زیبایی‌اش، چشم‌هایش، نگاهش، و اصلن حضور قدرت‌مندش روی صحنه‌ی فیلم و بعد هم کلن روی صحنه‌ی زندگی بود که باعث شد بگذارد و برود. از مصائب یک بازیگر زن مستقل که نخواهد خواهر و مادر و همسر و دختر یک مرد باشد و حضور مستقل خودش را داشته باشد گفت. از تحمل نشدن چشم در چشم حرف زدن با یک مرد گفت. از اخراج و ترک وطن گفت. و تمام وقتی که این‌ها را می‌گفت می‌خندید ولی تلخی ته نگاهش را نتوانست پنهان کند. دلتنگی‌اش برای تماشاگر ایرانی را هم همین طور.

همه مدت که حرف می‌زد و تلخ‌ترین خاطراتی که یک زن از حضور اجتماعی‌اش می‌تواند در یک جامعه داشته باشد حرف می‌زد، من با حسرت گوش می‌دادم و مواظب بودم یک کلمه را از دست ندهم... "زن مستقل هیچ‌گاه، هیچ وقت در ایران آن روز تحمل نمی‌شد و من می‌خواستم مستقل باشم".

بعد از برنامه یواشکی بهش گفتم، می‌دانم خوب می‌دانید اینی که می‌خواهم بگویم را. ولی همین امروزش هم چیزی عوض نشده خانوم تسلیمی. نه فقط روی صحنه تئاتر و فیلم که در همه عرصه‌های زندگی، حضور و تصویر و صدای زن مستقل کابوسی‌ست که خیلی ذهن‌ها را آشفته می‌کند. هوا رو به تاریکی می‌رفت که شال‌اش را پیچید دورش و راهی شام شد. باد توی موهای سیاه پرکلاغی‌اش می‌دوید.


مرتبط: تازه‌ترین مصاحبه با سوسن تسلیمی

| لینک مطلب | نظرات (13)


او آمد

بعد از آزادی- عکس از حنیف شعاعی

بالاخره آمدم که خبر خوش آزادی را اینجا بنویسم. محمدرضا لحظاتی پیش بعد از ۶۶ روز انفرادی از بند رست. هنوز باورم نمی‌شود. این بار بی هیچ وعده و خبری آزاد شد. همه شصت و شش روزش در انفرادی گذشته. روی هم با دفعه پیش حدود ۱۵۴ روز را در انفرادی گذرانده. آزادی‌اش با قرار وثیقه بوده. صدایش را همین الان شنیدم. سر حال بود. نتوانستیم درست حرف بزنیم. هنوز خانه پر از مهمان است. کاش زود بروند که بتوانیم دو کلمه بعد از ۶۶ روز حرف بزنیم. هنوز نمی‌دانم وثیقه چقدر بوده. ولی همچنان از پاسپورت خبری نیست. امیدوارم این دفعه پاسپورت را زود بدهند. از همه رفقا و آشنایان به خاطر همه همدلی‌هایی که این مدت داشتند یک دنیا ممنونم. از همه کسانی که به این خانه مجازی آمدند و دردهایم را شنیدند و با مهربانی خطی نوشتند ممنونم . از پدر و مادرم، از خواهرم به خاطر همه‌ی صبوری‌هایشان، به خاطر همه دلتنگی‌ها و دل‌نگرانی‌هایی که پا به پای من در این شصت و شش روز تحمل کردند ممنونم. جز شرمندگی هیچ چیزی برایم نمانده. بیش از هر زمان دیگری خسته‌ام و البته به لحاظ جسمی بیمار. درگیر معالجه‌ام این روزها. بهتر که شوم باز هم خواهم نوشت.

| لینک مطلب | نظرات (159)


حالا دیگه وقتشه...

دایی غفور: می‌بینی یوسف؟ می‌بینی چه کردی؟ من این حرفامو به کی بگم یوسف؟ من تو گوش کی نجوا کنم یوسف؟ این انصافه؟ خب خودتو به من نشون بده، من که می‌دونم این تو نیستی، این تو نیستی... تو کجایی ؟ تو شکم کوسه؟ من با این دل چه کنم؟ من با اینا چه کنم؟ من این غصه‌مو با کی تقسیم کنم؟ من با چه قوتی این همه راهو بیام که چی؟ ... دیگه دارم اذیت می شم. دیگه وقتشه بخوابونم تو گوشت پسر !

بوی پیراهن یوسف- ابراهیم حاتمی‌کیا

<

آن روزها بچه بودم. شش هفت سالم بیشتر نبود. اما هنوز خوب یادم هست که وسط‌های تابستان بود که هر شب یک کوچه را توی محله مامانی ریسه می‌بستند، گوسفندها را ردیف می‌کردند و خونشان می‌دوید توی جوی‌ باریک پس‌کوچه‌های محله، بوی سپنج* توی هوا می‌پیچید و صدای صلوات و گاهی هم این وسط گریه. وقتی زن‌ها بلند گریه می‌کردند و خودشان را روی زمین می‌کشیدند، من پشت چادر رنگی مادربزرگ قایم می‌شدم و یواشکی می‌خواستم بفهمم چرا گریه می‌کنند. وقتی پسرهای جوان و مردهای میان‌سالی که با لباس‌هایی به رنگ خاک از راه می‌رسیدند، مادرانشان را، زنان و خواهرانشان و دختربچه‌هایشان را بغل می‌کردند، صدای گریه بلند می‌شد. وسط گریه می‌خندیدند. یک‌هو صورت‌هایشان شاد می‌شد.

بچه‌ها هم با گریه بقیه زود اشکشان می‌آید، خیلی وقت‌ها من هم گریه می‌کردم و مامانی شانه‌هایش از خنده و گریه با هم می‌لرزید، بغلم می‌کرد و می‌رفتیم خانه همسایه. مامانی می‌گفت این آقا آزاده است. آزاده اسم دختر بود. سوال می‌کردم بلند که آزاده که اسم دختره. مامانی می‌گفت نه آزاده یعنی کسی که اسیر بوده و تازه از زندان صدام برگشته. آزاده یعنی اسیر... اسیری که برگشته باشد.

یک شب زن ریز ریز گریه می‌کرد و دم در خانه به مامانی می‌گفت: طیب خانوم! پشتش را با اتو سوزاندند. بعد گریه می‌کرد باز. پسرش ابوالفضل را می‌گفت که فقط ۱۹ سال داشت و از اسارت برگشته بود... مامانی هم اشک‌هاش را با کنار چادر رنگی‌اش پاک می‌کرد. بعد با هم برگشتیم خانه. تا چند روز مامانی داستان ابوالفضل را برای خاله‌ها تعریف می‌کرد. همه با هم گریه می‌کردند. ولی بعد خوشحال می‌شدند که زنده برگشته. پسر همسایه روبرویی هیچ وقت برنگشت. مفقودالاثر شد.داماد مامانی، شوهر خاله زهره هم.

کلی از آن سال‌ها گذشته. من بزرگ‌ شدم. عموهای تو هم سه‌تایشان رفتند و برنگشتند. چرا. اشتباه می‌کنم. برگشتند. جسدشان پاره پاره برگشت. مادرجون خودش با دست خودش خاکشان کرد. محمدرضا، علیرضا، حسین. اه! حسین... یادت هست چقدر عموحسین ندیده خاطرش عزیز بود برایم؟ پنجشنبه‌ها، قطعه بیست و چهار. چند وقت بود که می‌رفتم تنها آنجا؟ چند هفته شد؟ چهار ماه؟ شش ماه؟ یک سال؟ از تو بهتر بلد بودم آدرس خانه‌‌ی عموها را. یادت هست؟ حالا چه کسی سر قبرشان حافظ می‌خواند؟

آن‌ها که رفتند و برنگشتند. ولی من این روزها که سالروز بازگشت آزاده‌هاست نمی‌دانی چقدر دلم هوایی‌ست. هر کس اسیر داشته باشد دلش هوایی‌ست. اینجا که اتوبوسی رد نمی‌شود که تو از پنجره‌اش دست تکان دهی. نمی‌دانم چند روز، چند ماه، چند سال باید بگذرد از این اسارت‌ها. دلم پیش دل خانواده‌های آزاده‌های جنگ است. یا حتی نزدیک‌تر. اسیرها... نه، آزاده‌های اوین. دلم می‌خواهد کوچه را چراغانی کنم. دلم می‌خواهد سپنج دود کنم و تو بیایی خانه.


فردا سالروز بازگشت اسرای جنگ به کشور است. به امید پایان همه اسیری‌ها و فرو ریختن دیوار زندان‌های جور.

*: سپنج تلفظ مشهدی کلمه سپند است.

| لینک مطلب | نظرات (12)


اینجا سفره‌ای پهن نیست

خورشید دارد می‌رود پی کارش. اینجا سفره‌ای نیست. نه هفت‌سین، نه افطار، نه هیچ چیز دیگر. بعد از آن هفت‌سین دوم که جمع کردم دیگر هیچ سفره‌ای ننداختم. نخواهم انداخت. زندگی بی‌ سفره انداختن معنی ندارد. تو خوب می‌دانی چقدر سفره انداختن، سفره چیدن را دوست داشتم. دیگر ندارم. سفره پلاستیکی گل‌گلی یعنی زندگی. یعنی خانه. یعنی آدم بودن. و من هیچ کدام از این‌ها را ندارم. نیستم. چیزی مرده است این وسط. یا کسی. مهم نیست چی. یا کی. مهم این است که مرده و جایش را هم هیچ چیز دیگری پر نکرده. نخواهد کرد ...

خورشید دارد می‌رود پی کارش. زمان خطی نیست که بگویم پارسال همین موقع ... ولی از بچه‌گی دلم می‌خواست در این باره احمق باقی بمانم، زمان خطی کیفش بیشتر است، این‌که بدانی سه سال پیش همین موقع... یا هفت سال پیش همین روزها همین ساعت‌ها ... اما ۵۵ روز می‌شود که از این خطی فکر کردن به زمان فراری‌ام... نمی‌خواهم فکر کنم که سال پیش همین موقع سفره‌ام خالی بود، سال پیش همین موقع تو اوین بودی و من توی همین تاریکی زور می‌زدم دهان خشکم را به آبی تازه کنم دم اذان... اذانی که اینجا مرده، اذانی که توی گوش قاب عکس تو، همانی که ذهن‌‌ها را مشوش می‌کرد نمی‌پیچد. هر چیزی مال جایی‌ست. هر صدایی، هر نوایی هم مال ساعتی، مال وقتی. و صدای شجریان مال وقت‌های بی‌تابی‌ست. می‌دانی که وقتی بی‌تاب می‌شوم یعنی چی؟ یادت که نرفته؟ یادت هست حریف گریه‌های بی‌تابی‌ام نبودی هیچ وقت؟ الان، همین لحظه از همان وقت‌هاست.

اینجا خانه مامانی نیست، خانه بابا و مامان هم نیست، اینجا دیگر از معنا خالی شده است، همان طور که از تو ... غریبه‌گی کردنم با در و دیوار این شهر را ندیده‌ای... خوب است که ندیده‌ای، چون حس و حال خوبی نیست، این‌که با دوچرخه ترمز کنی و سنگی را از کنار باغچه برداری و بهش بگویی چه مرگت است؟ بعد محکم توی دستت فشارش بدهی و با همه قدرت پرتابش کنی تا دور، تا به هیچ کس از درددل‌هایت نتواند بگوید... می‌بینی؟ فقط تو نیستی که سر و کارت با در و دیوار سلول است، من هم اینجا مدت‌هاست که با عکس‌ها، با کتاب‌ها، با فنجان‌ها و ظرف‌ها، با سنگ‌ها و درخت‌ها و سگ‌ها حرف می زنم. خوبی شان این است که فقط گوش می‌دهند، و سکوت می‌کنند و نگاهت می‌کنند، از عافیت‌اندیشی، از حماقت، از ریا، از تظاهر، از بی‌شعوری، از بی‌دردی، از ژست‌های مزخرف و پوچ انسانی خالی‌اند...

محمدرضا

من دلم تنگ است و خوب می‌دانم که تو قرار نیست به این زودی‌ها برگردی، تو مثل باباهایی که می‌رفتند جبهه، یا مثل مامان‌هایی که می‌رفتند سر کار و به بچه‌هایشان می‌گفتند زود برمی‌گردم، هی برای اینکه من دلم خوش باشد وعده می‌دادی، چون دل خودت هم به این برگشتن خوش بود، اما بیا قبول کنیم که ما با یکی از غیرانسانی‌ترین سیستم‌های قدرت موجود در دنیا مواجهیم، سیستمی که با تمام قدرتش انسان‌ها را خورد می‌کند و از شنیدن صدای استخوان‌هایشان لذت می‌برد و خنده‌های هیستریک می‌کند، می‌شنوی؟ گوش‌هایت را به دیوارهای سلولت بسپر، خواهی شنید. این سیستم نه از به لجن کشیدن شخصیت آدم‌ها ابایی دارد، نه از تهمت، نه از دروغ و نه از تحقیر. این سیستم از تک‌تک این‌ها لذت می‌برد. از اینکه من و تو از دیدن هم محروم باشیم لذت می‌برند، از درد کشیدن و درد دادن، از شوک الکتریکی دادن به روح و عواطف آدم‌ها لذت می‌برد. این سیستم از اینکه تو را در برابر میزهای بازجویی تحقیر کند و به این تحقیر بخندد و ته دلش غنج برود لذت می‌برد. اما می‌دانی از چه می‌ترسد؟ از چیزی به نام دوست داشتن، از مهر، از محبت، از عشق، از هر چیزی که دل‌های آدم‌ها را به هم نزدیک کند می‌ترسد. برای همین هم نمی‌خواهند ما همدیگر را ببینیم. سلاخی روح می‌کنند، سلاخی عاطفه و مهر. و این البته عجیب نیست چون این‌ها ترسناکند، همین‌ها بودند که دل‌های مردم را این همه با هم در این چهارده ماه پیوند دادند و چنان موج عظیمی آفریدند، همین دوست داشتن‌ها و برای هم منتظر ماندن‌ها و دلتنگی‌ها و دردها و اشک‌ها، گفتم اشک، تا می‌توانی گریه کن محمدرضا، گریه آدم را بزرگ می‌کند، قدرتمند می‌کند، بر تک تک این روزها، آه! نه! برای تک تک این ثانیه‌ها گریه کن، بر این تنهایی‌ها و تحقیرها، بر این ضعف‌ها و کوچک بودن‌ها و حقارت‌های آدم‌ها گریه کن. بلند گریه کن، گریه آدم را بزرگ می‌کند.

عزیز دور من

یکی که تازه آزاد شده بود و صدایت را از دیوارهای سلول‌ات شنیده بود بهم گفت که به دروغ به تو گفته‌اند که در راه ایرانم. ظاهرن این دروغ پریشانت کرده بود و فکر می‌کردی که واقعن در راهم. فکر می‌کردی این بار بی‌تابی امانم را بریده و دارم می‌آیم. خوشحالم که آن دوست مطمئنت کرده بود که همه این‌ها جنگ روانی‌ست و دروغ محض، خوشحالم که آرام شدی و باورت شد که من به عهد ۲۷ خرداد سال پیش در فرودگاه امام خمینی تهران همچنان پایبندم. آن قدر در برابر ابراز عشق انسان‌ها به یکدیگر ضعیف و ناتوان شده‌اند که مجبورند دست به گروگان‌گیری بزنند.

روزگاری اگر به زندان افکندن آدم‌ها به معنای قدرت داشتن یک حکومت بود، امروز معنایش ضعف مطلق آن است، آن‌ها در برابر هر کس که احساس ضعف و ناتوانی کنند او را زندانی می‌کنند و می‌ترسانند، همان طور که تو را زندانی کردند، همان طور که آنقدر از زیدآبادی و باستانی و نورانی‌نژاد و سحرخیز می‌ترسند که حتی با یک روز مرخصی‌شان هم موافقت نمی‌کنند تا مبادا باز هم زبان به حقیقت باز کنند. تا مبادا صفایی فراهانی دیگری شوند... اصلن همه‌ی این‌ها را ول کن، آن‌ها از خانه‌هایی که سفره تویشان پهن می‌شوند، سفره پلاستیکی گل‌گلی، سفره‌های تازه‌ی دونفره می‌ترسند.

روزهایم دیر، اما می‌گذرند. خیلی دلم می‌خواهد بدانم آنجا توی سلولت سفره داری؟ نون و پنیر و سبزی و خرما چی؟ چای شیرین چی؟

دلم حلوا می‌خواهد. حلوای تازه. آخرش هم حلوا درست کردن را یاد نگرفتم... یاد می‌گیرم. اما زود. نه مثل برگشتن تو که دیر بود... خیلی دیر.

| لینک مطلب | نظرات (43)


گرم‌رو آزادگان دربند، روسپی‌نامردمان در کار

منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش، سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلخ‌تان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد...

در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.

به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می‌داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش

ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می‌پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می‌گیرد
به راهم می نشیند راه می‌بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز می‌گیرد

دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می‌گیردم گه پیش می‌راند
پیش می‌آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس‌آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد

برآ ای آفتاب، ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه‌ای من تشنه‌ای بی‌تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تندخو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم

شما ای قله‌های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم‌انگیز می‌سایید
که بر ایوان شب دارید چشم‌انداز رویایی
که سیمین پایه‌های روز زرین را به روی شانه می‌کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می‌گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید...

بخشی از منظومه "آرش کمانگیر"- سیاوش کسرایی

با صدای خودش بشنوید


کیوان صمیمی بهبهانی همچنان در اعتصاب غذا به سر می‌برد.

| لینک مطلب | نظرات (3)


در کنارتان ایستاده‌ایم

نوشتم فقط برای این‌که در خانه ثبت شود که ما هم اینجا ساکت ننشستیم و با شما گرسنگی را تجربه کردیم. اما فقط یک روز. فقط چند ساعت اعتصاب خشک برای این‌که به شما نزدیک‌تر باشیم. همان چند ساعت کافی بود برای این‌که درد این سیزده روزتان در استخوان‌هایمان بپیچد. شرمنده بودیم و خجالت‌زده، از این‌که از این همه سختی، سهم ما تنها چند ساعت گرسنگی و چند عکس می‌توانست باشد.

و چه غبطه خوردیم به شما که تلفظ نام‌تان ترس را، ناامیدی و یاس را اینچنین ناباورانه به زانو درآورده است. به شما که چشم در چشم مرگ و مرگ‌اندیشان اینچنین شکست را به سخره گرفته‌اید. پرشکوهید و مثال‌زدنی. بزرگید، نه از آن رو که لب به طعام و آب بسته‌اید، که از آن رو که این‌چنین گرسِنه‌های قدرت را نه با نان که با جان به مبارزه طلبیده‌اید. پرتوان باد تن‌های خسته و دردمندتان که این‌چنین زایش آزادی را به زندگی نشسته‌اید.

پ.ن. اعتصاب خشک کیوان صمیمی، بهمن احمدی امویی و مجید توکلی بعد از گذشت نزدیک به یک هفته همچنان ادامه دارد. پزشکان نسبت به سلامتی‌شان اعلام نگرانی کرده‌اند. به هر آن چیزی که معتقدید، هر آن چیزی که مایه‌ای از آزادگی و معنایی از عدالت و کرامت و انسانیت دارد، متوسل شوید. جان این عزیزان در خطر است.

۲- عکس‌ها مربوط به مراسم افطار روزه سیاسی عده‌ای از ایرانیان مقیم لندن و حومه در اعلام همبستگی با اعتصاب‌کنندگان است.

| لینک مطلب | نظرات (15)


تا تنی بی‌جان نشده و خانواده‌ای داغدار صدایتان را بلند کنید


بیایید یک لحظه تجسم کنیم ده روز گرسنگی آن هم در انفرادی یعنی چه؟ زندانی با شکم خالی از درد فریاد می‌کشد، خودش را روی زمین‌های داغ سلول می‌کشد، از فرط استیصال داد می‌زند که کسی بیاید به دادش برسد و هیچ کس نمی‌آید و بعد در همان حال خواب‌اش ببرد. این احتمالن فقط مال دو سه روز اول است که هنوز به تنش جانی مانده. بعد از پنج روز احتمالن فریاد هم به زور می‌تواند بکشد و فقط زوزه‌ی گرسنگی‌اش هر چند ساعت یک‌بار بلند می‌شود، به در آهنی سلول می‌کوبد، فحش می‌دهد، حتی بلند گریه می‌کند، اما باز هم خبری نمی‌شود. در پاسخ فریاد‌هایش فحش و ناسزا و تهدید می‌شنود. از روز شش‌ام دیگر به زحمت می‌شود از سلول‌ها صدایی شنید، سفیدی چشم‌ها نمایان می‌شود، بدن‌ها مچاله و زانو‌ها در شکم برای تحمل درد...و همین طور اضافه کنید روز هفتم، روز هشتم، روز نهم... روز دهم. زندانبان فحش می‌دهد که می‌توانی از گرسنگی بمیری. فکر نکن اتفاقی می‌افتد.

این صحنه‌ها را یک لحظه تجسم کردن برای منی که خانواده این زندانی‌ها نیستم کشنده است چه رسد به عزیزان دل‌نگران‌شان، به پرستو، به ژیلا، به ستایش...

آی آدم‌هایی که اینجا را می‌خوانید! می‌دانم حرف زدن این روزها سخت شده است. می‌دانم سکوت گاهی بلندترین صدای اعتراض است و از سر ناتوانی نیست. می‌دانم هر روز به فکرید و در خلوتتان در اندوه خانواده‌های زندانیان سیاسی و دردهای آن‌ها شریک. اما شما را به هر چیزی که باور دارید قسم‌تان می‌دهم این روزها ساکت ننشینید. این اعتصاب‌ها جدی‌ست و همین طور پیش برود تلفات خواهیم داد. فکر کردید آن‌ها از مرگ عزیزان ما هراسی به دل دارند؟ ممکن است کار تا جایی بالا بگیرد که یک نفر این وسط قربانی شود تا حاضر شوند ملاقات بدهند. اما من حتی نمی‌توانم به آن لحظه فکر کنم که تن بی‌جان عزیزی را از سلول‌ بیرون بکشند و به خانواده‌اش تحویل دهند و بگویند خودش اعتصاب کرد. می‌خواست نکند. باور کنید این کار را خواهند کرد. تابستان پارسال را که یادتان نرفته؟

باور کنید اگر هر یک نفر نترسد دوباره صدایمان به بلندی تابستان پیش خواهد شد. اگر صدای تظلم‌خواهی خانواده‌های اعتصاب‌کنندگان را می‌شنوید صدایتان را بلند کنید. تا تنی بی‌جان نشده و خانواده‌ای داغدار صدایتان را بلند کنید. اگر ایران بودم قطعن می‌رفتم روبروی اوین برای همدلی با خانواده‌های اعتصاب‌کنندگان. می‌رفتم کنارشان روی زمین‌های داغ می‌نشستم. آخرش این بود که من هم باتوم می‌خوردم. از درد گرسنگی که ده روز است روح و جان آن شانزده نفر را جویده که بدتر نبود.


پ.ن. از محمدرضا ۱۰ روز است که خبری نیست. بعد از آخرین ملاقاتی که نزدیک ده روز پیش داشت هیچ خبری از او نداریم. اما وقتی اخبار اعتصابات را می‌خوانم، شرم می‌کنم از این‌که بنویسم ۴۵ روز است از شنیدن صدای او محرومم . این روزها او در مشهد زندانی‌ست (گرچه مطمئن نیستیم از اینکه دوباره به تهران منتقلش کرده‌اند یا نه).

| لینک مطلب | نظرات (19)


جان مریم چشماتو وا کن...

بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران

محمد نوری رفت و من با همه دلتنگی دل‌ام برای ایران، برای آن هفده تن در اعتصاب، برای او که در انفرادی‌ست هنوز، برای چشم‌های منتظر مامان، برای بغض‌های خواهرم، برای تن خسته بابا، برای دوستان آواره‌ام، با صدای او می‌گریم.

من این ترانه نوری را هر وقت امید و دلخوشی‌ام به اوضاع کم می‌شد می‌شنیدم و یک حس غرور خوبی توی دلم می‌جوشید. از آن موسیقی‌هایی بود که توی بیشتر کمپین‌های انتخاباتی هم صدایش را بلند می‌کردیم و چه ذوقی می‌کردند آدم‌ها. همین انتخابات پیش هم این آهنگ را دست در دست توی سالن میلاد و ورزشگاه آزادی می‌خواندیم.

آقای نوری!‌ تو حالا مرده‌ای اما آرزوهایت برای بلند بودن نام ایران جاودان است.


"


ویدئوی کنسرت را اینجا هم می‌توانید ببینید

| لینک مطلب | نظرات (6)


مشترک فید نیم‌دایره شوید
rss.gif خوراک نیم‌دایره
فید برنر

خواندنی‌ها در گوگل‌خوان

آخرین گاه‌گفته‌ها

با شاعران دیروز و امروز
نیما یوشیج - فروغ فرخ زاد - احمد شاملو - مهدی اخوان ثالث - حمید مصدق - هوشنگ ابتهاج - شمس لنگرودی - فریدون مشیری - محمدعلی بهمنی - قیصر امین پور - منوچهر آتشی - سیمین بهبهانی - یدالله رویایی - احمدرضا احمدی - ایرج زبردست - حسین منزوی - حسین پناهی - سیاوش کسرایی - شفیعی کدکنی - منصور اوجی - محمدحسین بهرامیان - سعید بیابانکی - علیرضا بدیع - محمدرضا ترکی - هاشم کرونی - حدیث لرزغلامی - شهرام میرزایی - صالح سجادی - علیرضا قزوه - محمد ارثی زاد - نیما فرقه - صدیقه حسینی - زهره جعفرزاده - جواد منفرد - آرش پورعلیزاده - زهرا معتمدی - بهرام کمالی - علی ثابت قدم - علی شهیب‌زادگان - الیاس علوی -

مجلات و سایت‌های ادبی

گردونه

وبلاگ‌ها

جستجو در پرده ناتمام

عناوین

خانه قبلی
تماس با نویسنده
nimdayereh@gmail.com

بایگانی ماهانه