تلخ‌تر از زهر

از مرزها گذشته تنم، خانه‌ام کجاست؟
آن خنده‌هایِ روشنِ‌ دیوانه‌ام کجاست؟

از من گرفته‌اند تمامِ گذشته را
حتی نگفته‌اند که افسانه‌ام کجاست

در روزگارِ تلخ‌تر از زهرِ محتسب
از من نپرس جرعه و پیمانه‌ام کجاست

در غربت زمانه کبوتر شدن کم است
ای دام‌های فاصله، شادانه‌ام کجاست؟

از بادبادکی که هوا می‌رود بپرس
جغرافیای خسته‌یِ ویرانه‌ام کجاست؟

ای در سکوت و خلوتِ غربت شکستنی!
ای بغض بی‌بهانه! بگو شانه‌ام کجاست؟


27 شهریور 93 | لینک مطلب

جیم جارموش، ۲: مغلوب قانون

«مغلوب قانون»، محصول ۱۹۸۶ فیلم دیگری از «جیم‌ جارموش» است با تم زندان و فرار از زندان. اگر مثلا فیلمی مثل «فرار از شاوشنگ یا رستگاری در شاوشنگ» را دوست داشته باشید قاعدتا این فیلم را که البته بسیار با آن متفاوت است هم دوست خواهید داشت. من تا قبل از دیدن فیلم جارموش، «فرار از شاوشنگ» و «پاپیون» محبوب‌ترین فیلم‌هایم بودند در تم زندان، ولی خب هر دو فیلم تلخند. اولی را توانستم یک نفس ببینم ولی دومی را در سه روز. فیلم «مغلوب قانون» را به خاطر شخصیت‌پردازی، دیالوگ‌ها و طنز بی‌نظیرش می‌شود یک نفس دید و بسیار لذت برد. بازی شاهکار تام‌ویتس و روبرتو بنینی در این فیلم، دیالوگ‌ها و فیلم‌برداری رابی‌ مولر. اگر دنبال فیلمی می‌گردید درباره گردش تصادفی و بی‌حساب‌و کتاب زندگی و گیر افتادن پوچ آدم‌ها در تله‌های تصادفی و پوچ‌تر و در نهایت رسیدن آن‌ها به همدیگر، آن هم در جایی مثل زندان این فیلم را از دست ندهید. داستان بیش از این‌که درباره فرار از زندان باشد، درباره روابط انسانی سه شخصیت اصلی داستان است که گاهی با خودشان، گاهی با یکدیگر و گاهی با مخاطب پشت دوربین حرف می‌زنند. بازی دیدنی روبرتو بینینی در نقش باب با آن طنز شاهکارش این فیلم را بی‌رقیب می‌کند حالا به آن اضافه کنید تام ویتس و لاری را! جیم جارموش بنینی را اولین بار یک فستیوال فیلم در ایتالیا دیده، وقتی که هر دو عضو ژوری بوده‌اند و این‌طوری که خودش گفته عاشق طرز جمله‌ساختن بنینی به انگلیسی‌ست: «او هر چیزی که دستش می‌آمد پرت می‌کرد وسط جمله و آن طوری جمله می‌ساخت».

قسمتی از فیلم که دو سلول کوچکی در زندان می‌گذرد یکی از درخشان‌ترین فرازهای فیلم است، بازی‌هایی که جارموش با دیوار زندان می‌کند، با کشیدن پنجره با ذغال، یا خط زدن روزها یادآور روزمرگی‌های زندان است ولی همان روزمرگی‌ها را با خلاقیت‌های کم‌نظیر در هم شکسته است. طوری که اصلا مخاطب فراموش می‌کند فیلم دارد در زندان می‌گذرد و بی‌گناهی جک و زک بیش‌ از آنکه خنده‌دار باشد ترسناک و خطرناک است. بهترین سکانس زندان، جاییست که باب (بنینی) با انگلیسی خرابش یک بازی زبانی شاهکار با کلمه جیغ می‌کند و کل زندانی‌ها برای چند دقیقه شورش می‌کنند. برای من آن صحنه بهترین بازنمایی سرکوب شدن و اعتراض در زندان بود. جارموش فقط به خاطر خلق همان یک سکانس می‌توانست خودش را جاودانه کند برای همیشه این قدر که خوب است. به تمسخر گرفتن زندان، در هم شکستن سیستم تنبیه و مجازات، همه با شخصیت‌پردازی و دیالوگ و بعد آن فرار بی‌نظیر به عمق جنگل و رودخانه. جارموش وقت خودش و بیننده را صرف پروسه فرار از زندان نمی‌کند، حتی همان فرار را هم به سرعت و با چاشنی طنز به تصویر می‌کشد برای او زندگی و آدم‌ها از همه چیز مهم‌ترند. ته دلم گفتم کاش دیدن این فیلم برای هر زندانی‌ای مجاز می‌شد.
خلاصه که بگذارید توی لیست که این یکی را حتما حتما باید دید.
DownByLaw_Fr23x33.jpg


26 شهریور 93 | لینک مطلب | نظرات (0)

جیم‌جارموش، ۱: «تعطیلات همیشگی»

"فیلم «تعطیلات همیشگی» با الهام از زندگی واقعی کریس ساخته شد. او هیچ تعهدی ندارد، در زندگی واقعی او مکانی ندارد که به آن احساس تعلقی داشته باشد. او با سر کردن در اتاق‌های دوستان مختلفش زندگی را می‌گذراند و شغلی هم ندارد. او یک مجرم حرفه‌ای نیست ولی برای به دست آوردن مقدار کمی پول ممکن هست دست به جرائم بی‌اهمیت و حقیر بزند اما این کار را فقط تا جایی می‌کند که به دیگران آسیبی نزند. هیچ وقت به حریم کسی تجاوز نمی‌کند. کریس ممکن است که مواد مخدر بفروشد یا از آدم‌های زیادی پول قرض بگیرد بدون این‌که پولشان را پس بدهد. او اساسا بی‌خانمان و ولگرد است. بسیار باهوش است اما علاقه‌ای به ادامه تحصیل و مدرسه رفتن ندارد. نه سالگی از مدرسه رفتن انصراف داد و هیچ وقت به آن برنگشت. کریس مدتی را در کانون‌های اصلاح و تربیت و زندان نوجوانان گذراند. توانایی او در معاشرت با آدم‌ها، حرف زدن با غریبه‌ها و حس امنیت بخشیدن به آن‌ها خارق‌العاده است. بسیار بیشتر از آنچه شما در این فیلم می‌بینید."

ترجمه بخشی از مصاحبه با جیم‌جارموش درباره فیلم «تعطیلات همیشگی». فیلم را اگر ندیده‌اید بگذارید توی لیست. مخصوصا اگر حس تعلقتان به مکان‌ها از دست رفته و یا این‌که به دنبال فیلمی می‌گردید که به شما نشان دهد چطور آدم‌ها تعلق‌شان را به مکان‌ها از دست می‌دهند. «تعطیلات همیشگی» ترجمه‌ایست از عنوان Permanent Vacation. من فکر می‌کنم ترجمه دقیق‌تر و بهترش «تعطیلات تمام وقت» باشد. به خصوص بعد از تماشای فیلم و جمله آخری که شخصیت اصلی می‌گوید: "بگذار این‌طوری بگویم که من فقط یک گردشگر بودم. گردشگری که به تعطیلاتی تمام وقت رفته بود."

CARTELJARMUSCH-01.jpg


22 شهریور 93 | لینک مطلب

خانه

اگرچه در خانه نیستم، ولی به جان دوست دارمش
میان آغوش هر بهار هنوز جا می‌گذارمش

شبیه رازی نگفتنیست، جنون ویران ِ غربتم
به دور از چشم عاقلان، به شعرها می‌سپارمش

گذشت عمری و روز و شب، شمرده‌ام ماه و سال را
به خواب و بیداری‌ام هنوز... هنوز هم می‌شمارش

نخواه از من که بگذرم، نخواه تا دیگری شوم
نخواه برگشتن مرا به خانه‌ای که ندارمش

بهای گورکن اگر چه از بهای آیینه بیشتر
به دفن مردانِ کینه خواه، به دفن شب می‌گُمارمش

اگر نبینم دوباره باز، به عمر خود روی خانه را
به جان یک ابر می‌روم که تا همیشه ببارمش

42907366.jpg


18 شهریور 93 | لینک مطلب

یکشنبه، هفتم سپتامبر

در این خانه
خورشید نمی وزد
و سهم ساکنان از دنیای پشت پنجره
عابران بی سر است
در دورترین فاصله از آسمان
و نزدیک ترین نقطه به اعماق زمین،
باران که ببارد
قبل از همه به آب سپرده می شویم.

کرکره ها خوابم را
پشت سایه چوبها پنهان می کنند
گلوی پنجره را گل گرفته اند
اینها همه برای حفظ امنیت است
اما خانه بی نور
خانه امنی نیست.

هنوز می نویسم
و سه ماه از مرگ سایه دست چپم می گذرد
نور که نباشد
سایه ای هم در کار نیست.

چند دقیقه دیگر
کسی به اتاقم می آید
و چراغ را که تنها سهم من از وزش نور است
می کشد
دارد از نوک انگشتانم خار می روید
مثل قهرمانان فیلم های علمی-تخیلی.

اتاق در تاریکی پنهان شده است
چشم هایم را می مالم
شاید بیدار شدم
خارها فراموشم شده اند.

چند دقیقه دیگر
در رودخانه خون شنا می کنم
دور می شوم
از این خانه
از میز
از کلمات
و دستی که چراغ را می کشد
و از عابران بی سر
دو روز بعد نوری هست در کف اقیانوس
که نمی بینمش.

"زندگی کف اقیانوس".


16 شهریور 93 | لینک مطلب

جنگ‌نویسی

بعدازظهری نشسته بودم توی کافه و داشتم به دوستی درباره چپتری که دارم این روزها می‌نویسم می‌گفتم. درباره ادبیات رسمی جنگ در ایران. یک جایی از حرف‌ام داشتم برایش از دیوارنوشته‌ها و تصاویر شهدا و رهبر بر در و دیوارهای شهر می‌گفتم. توی خاطراتم چرخ می‌خوردم و همین طور یکی بعد از دیگری برایش آیه‌های مربوط به شهادت و جنگ را که از حفظ بودم می‌خواندم... و لا تحسبن‌الذین قُتلوا فی سبیل‌الله امواتا... زبان مادری‌اش عربیست. شاید برای همین چشم‌هاش از تعجب برق زد. گفت تو این‌ها را از کجا حفظی. برایش غریب بود یکی آیه‌های مربوط به شهادت را از حفظ باشد. اول برایم خنده‌دار بود این همه تعجبش. بعد فکر کردم حق داشته تعجب کند! واقعا یک نفر چرا باید از کل قرآن و حدیث‌ها همان‌هایی که ربطی به شهادت دارد این همه خوب یادش مانده باشد؟ فرزند جنگ بودن این چیزها را هم دارد لابد. یادم هست بچه که بودم روی در دیوار شهر این جمله آقای خمینی که شهدا در قهقهه مستانه‌شان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقون‌اند را جا به جا روی دیوارهای مشهد می‌دیدم. ضمیمه‌اش نقاشی رزمندگان خوش و خندان بود با سربندهای یاحسین و یا زهرا و آن طرف‌تر تصویر خود ایشان. نگاه که می‌کردی می‌دیدی زل زده بهت. چشم در چشم دارد نگاهت می‌کند. مثل کسی که چشم دوخته باشد به دوربین و هر طرف که بروی باز انگار دارد تو را نگاه می‌کند. به اقتضای شیطنت گاهی اگر پیاده بودم جام را عوض می‌کردم می‌رفتم پشت دیوار قایم می‌شدم، می‌دویدم، می‌نشستم، تکان می‌خوردم، ورجه وورجه می‌کردم و تلاش می‌کردم نگاهم را از نگاهش بکنم. نمی‌شد. هنوز بعد این همه سال که دارم درباره جنگ می‌نویسم آن تصاویر و دیوارنوشته‌ها پس ذهنم هستند. و آن جفت چشم عصبانی سیاه بعد از این همه سال هنوز به من زل زده است.


15 شهریور 93 | لینک مطلب

جیم مثل جنگ، برای عزیز و چشم‌های کوچکش

جنگ بود و گلوله می‌بارید
زنده ماندن چه کار سختی بود
هر طرف را نگاه می‌کردند
مرگ و آوار و تیره‌بختی بود

باید از خانه بار می‌بستند
سمت تاریک ناکجاآباد
سمت جغرافیای نامعلوم
سمت هر جا و هر چه باداباد

پشت سر خانه‌ای که گم می‌شد
در غبار سیاه و خاکستر
پیش رو، راه سخت و ناهموار
سیل آوارگان بی‌سنگر

شانه‌هایش پناه کودک بود
کودک دیگری در آغوشش
سومی می‌دوید از پی مرد
تلی از خاک بود تن‌پوشش

مادر از پی روانه و خاموش
کوهی از بغض و بی‌قراری بود
چشم در چشم جنگ و از چشمش
آب سرخ انار جاری بود

آه، اما چه جنگ، وحشی بود
چنگ می‌زد به روی امیدش
دزد شادی کودکانش بود
با شکرخند خشم و تهدیدش

از سه کودک یکی نمی‌خندید
از سه کودک یکی پر از تب بود
بی‌وطن، بی‌صدا و بی آهنگ
مثل یک شعر بی‌مخاطب بود

باز مانده کنار راهی دور
خیره در مهربانی خورشید
تا که شاید یکی رسد از راه
تا که شاید یکی هم او را دید...

جنگ آمد به هيئت آدم
مرگ آمد به قامت خورشید
چشم‌هایش در آسمان یخ زد
و دگر تا همیشه هیچ ندید

و دگر تا همیشه هیچ ندید
و دگر تا همیشه هیچ نگفت
چشم‌هایِ عزیز ِ نازش را
بست آرام بر جنایت و خُفت.

10492499_762067383849627_6703740464397128593_n.jpg


12 شهریور 93 | لینک مطلب

باز دارم به برگشتن فکر می‌کنم

دهان آسمان، بُریده
چاقوها زنگ می‌زنند
نترس! کسی خانه نیست،
نترس! نمی‌بُرند
ما پیش از این مُثله شده‌ بودیم
یادت نیست؟
پانزده سال پیش شاید،
یا کمی بیشتر
زیر این حفره سیاه که نامش آسمان است
هیچ خانه‌ای امن نبود،
نیست.
چطور در ارتفاع دل می‌بندید؟
چطور در ارتفاع با هم می‌خوابید؟
با طناب‌های پوسیده‌ هبوط کنید!
باید بر این زمین پست ایستاد
حتی با این همه بی‌سقفیِ نابهنگام
بودن یعنی ماندن، به امید ِ ماندن.
پس چرا نماندم؟
به کدام ارتفاع می‌روم که نیست؟
به سمت خونین ِ‌بخیه‌های دهانش؟


10 شهریور 93 | لینک مطلب

جیم مثل جنگ

به قلبی که تیر می کشد بگو
از سیگار نیست
از جنگیست که تمامی ندارد.


| لینک مطلب

احمدرضا احمدی

همه چیز و همه کس
از درونم کنده شده بود
حوض پر ماهی، گلدان‌های شمعدانی، تصویرهای پرندگان.


دیگر برای نوشتن نخواهم کوشید
تا دستی جدا از تن خویش بیابم.


9 شهریور 93 | لینک مطلب
آخرین یادداشت‌ها

جستجو در پرده ناتمام


عناوین

تماس با نویسنده
nimdayereh (at) gmail.com

فید آخرین مطالب





بایگانی ماهانه