به یاد سیمین

خبردار شدم نگذاشته‌اند بدن سیمین بهبهانی در گوری که آرزوی آرمیدن در آن داشت، در امام‌زاده طاهر، کنار همسر و نوه‌اش آرام بگیرد. این چند بیت را نوشتم، برای زنی که مهم نیست کجا برای ابد آرام بگیرد چون هر جا باشد، چنان که خودش نوشت و گفت بر گور خود خواهد ایستاد. برای سیمین بهبهانی، صدای جاودانه غزل فارسی.

در خواب دیدم زنی را، بر گور خود ایستاده
در بادهای مخالف، با دست‌هایی گشاده

تن پوش نرم سپیدش، در دست باد مهاجر
بالابلندی پری‌وار، از بطن خورشید زاده

بر باد می‌رفت و می‌داد بر بادم از بودن ِ خویش
در پرده‌های نبودن، این بیت‌ها... بی‌اراده

شب بود و روشن شبی بود، مستی و بیدارخوابی
در دست‌هایم پیاله، در دست ‌او جام ِ باده

آن کیمیاگر، زنی بود، از نسل یک اختر دور
با روشنی‌ها هم‌آغوش، به تیرگی دل‌ نداده

شعرش به آغوش می‌ماند، آغوش امنی برای
یک روسپی، یک کشاورز، یا کارگرهای ساده

یک متر و هفتاد اما، گویی تمام جهان بود
از شعر، سهم ِ زنی که بر گور خود ایستاده .

عکس را از دیوار مریم آموسا در فیس‌بوک برداشتم که چند سال پیش ظاهرا بر سر همان گوری که دوست داشت آنجا خاک شود از او گرفته است.


10616044_10152277538438144_3897384171021364089_n.jpg


30 مرداد 93 | لینک مطلب

بیستم اوت دوهزار و چهارده

«در راه کانادا- مونترال»

- بچه بودم، یکی از اعضای فامیل اول قصد مهاجرت به «کانادا» داشت، بعد از مدتی مثل خیلی از ایرانی‌های نسل خودش به این نتیجه رسید آمریکا از کانادا، «پیشرفته‌تر» است، و رفت آمریکا. آن ایام در مشهد به «فانتا» می‌گفتند، «نوشابه زرد» یا «کانادا». تا به امروز ایده‌ای ندارم آیا این معادل‌گذاری در شهرهای دیگر هم صورت‌ می‌گرفت یا نه. به هر حال. در حد و اندازه یک دختربچه ده یازده ساله برام عجیب بود یک نفر بخواهد برود به «کانادا». سوالی که پیش می‌آمد آن روزها این بود که مشهد آیا از «کانادا» بهتر نیست؟ بیست سال بعد، فاط دریادل در «کانادا» است که زرد نیست بلکه ابری‌ست، خاکستری و شرجی. کمی تا قسمتی در دست ساخت و ساز و تا پایین‌شهر (دان‌تاون‌)اش شبیه به اسکاتلند (این اولین و سریع‌ترین برداشت من بود از محله سن‌ژاک البته و شاید فردا که هوشیارترم فرق کند قضاوتم، ولی ساختمان‌های گوتیک بلند و خاکستری و اخمو من را یاد اسکاتلند عزیز انداختند که دلم برایش یک ذره شده در ضمن).

- یک نکته داشت این خاطره مشهد و کانادا و دقیق‌ترش مونترال، آن هم بد آدرس دادن آدم‌ها بود. یعنی دقیقا از دم فرودگاه و میز اطلاع‌رسانی بد آدرس دادند تا دم در هتل. نتیجه؟ سه دور رفت خیابان سربالایی یک طوری که بعد از نزدیک به شش سال توی دلم گفتم «مُدُنُم ولی نُمُگُم». کسایی که رفتن مشهد می‌دونن از چی حرف می‌زنم. از مامور فرودگاه تا ساکن و توریست، بد آدرس دادند و دو قورت و نیم هم طلبکار. مای دیر مشهد! آی میس‌ یو‌!‌

- با جاهایی که آدم‌ها هم عین میوه‌ها درهمند حال می‌کنم. مونترال از همان اولش همین‌شکلی بود. از آدم‌های اتوبوس گرفته تا خیابان. سال‌هاست با بی‌ریشگی -که به نظرم یعنی خود خود ریشه- حال می‌کنم. جام را دادم به یک مادر و دختر اسپانیایی، بابای خانواده خیلی مچکر بود و همه تلاشش این بود که تا لحظه پیاده شدن جبران کند و برام جا پیدا کرد و آخرش هم پیدا کرد. بعد از اسپانیایی رفت روی فرانسه و وقتی دید خیلی شیرفهم نشدم رفت روی انگلیسی. بعد از چند دقیقه مادر و پدر و دختر و فاط دریادل رفیق شده بودند. دم یک ایستگاه هم آمدیم پایین و برای هم آرزوی خوشبختی و توفیق کردیم حتی. آخر من می‌میرم و پام به این اسپانیا نمی‌رسه!‌

- از جلوی دانشگاه کونکوردیا رد شدیم. یک ساختمان به شدت معمولی و خسته‌کننده شبیه ساختمان‌های تجاری لندن که روش با آلومینیوم براق نوشته بودند: دانشکده هنرهای زیبا. خوشم نیامد. به هیچ وجه.

- تمام طول پرواز به این مساله فکر کردم که مهم است آدم قبل از هر پرواز به خودش یادآوری کند در هواپیما به اندازه یک مکعب مستطیل فضا دارد. این یادآوری مهم و حیاتی باعث می‌شود آدم آرنج و ساق پایش را در حواشی کسی که در کنارش نشسته فرو نکند. اتفاقی که امروز در هواپیما به مدت شش ساعت رخ داد و مسافر کناری من به دلیل عدم یادآوری این اصل مهم به خود، موفق شد در نقش یک دهان سرویس‌کن ظاهر شود.

- سه تا فیلم دیدم در طول راه. «اخاذیِ آمریکایی»، «عُمر» و «تنها عاشقان زنده می‌مانند». اولی را به این دلیل دیدم که فکر می‌کردم از دنیا عقبم. دومی را به این دلیل که فکر می‌کردم الان باید یک فیلمی درباره فلسطین دید و سومی را به این دلیل که عشق جیم‌جارموشم. با اطمینان کامل عشق خودم به جیم جارموش را از همین تریبون مجددا اعلام می‌کنم. همه این‌ها را نوشتم که بگم برید جیم‌ جارموش ببینید.

- من هیچ وقت جت‌لگ را نفهمیدم و نخواهم فهمید. به وقت ایران، حدود چهار صبح، به وقت لندن ده دقیقه به یک شب، به وقت مونترال هفت و چهل و پنج دقیقه، و من همان فاطم که هستم.


14 مرداد 93 | لینک مطلب

آتش‌بس
نه تو را به من می‌رساند
نه مرا از سایه مرگ می‌رهاند
نه خدا را از برهان شر.


10 مرداد 93 | لینک مطلب | نظرات (0)

هفتاد و دو ساعت

کاش با اعلام آتش‌بس، خانه‌های ویران هم سر پا می‌شدند، شیشه‌های خردشده، سقف‌های ریخته، اتاق‌ها، آشپزخانه. کاش با اعلام هر آتش‌بس، کوچه‌ها با عابرانشان به نقشه این جغرافیای گمشده باز می‌گشتند. کاش راهی بود از اعلام آتش‌بس به صداها، نگاه‌ها، آدم‌ها، رابطه‌ها. کاش آتش‌بس، مثل دستی بود که از کابوس ِ خواب بیرونمان می‌کشد. چشم باز می‌کردیم و تا هفت روز، از ترس تکرار آن کابوس بیدار می‌ماندیم. در آغوش امن یکدیگر.


| لینک مطلب

سی‌اُم ژوئیه دوهزار و چهارده

در را باز کردم. مخلوطی از بوی سم حشره و ماده ضدعفونی خورد توی صورتم. فکر کردم تمام طول نه ماهی که اینجا زندگی کرده بودم خبری از حشره و سم نبود. بعد فکر کردم شاید خیال می‌کنم. دوباره پره‌های دماغم را تیز کردم. واقعا بوی سم می‌آمد. از همان‌هایی که وقتی ایران بودم سم‌پاش‌ها برای کشتن سوسک‌ها می‌پاشیدند همه جا. حال مسمومی داشت خانه. در را پشت سرم بستم. همه جا خالی خالی بود. فکر کردم درست سه روز و چهار شب پیش داشتم دست و پا می‌زدم همه چیز را جمع کنم و جا بدهم توی کارتن‌ها. آن هم با چه فلاکتی. جعبه کم آورده بودم و به خودم لعنت فرستاده بودم برای دست و دلبازی بی‌موقع و بخشیدن جعبه‌ها به رفقا. بعد یادم افتاد چند ساک کوچک دارم که جایی پشت اتافک کوچک پنهان کرده‌ام. همه چیز را سر آخر جا داده بودم. به هر بدبختی و فلاکتی که بود و قفسه سینه‌ام مثل همه شب‌های آخر خانه‌ها و اتاق‌های دیگر تیر می‌کشید.

سه روز گذشته بود و حالا من جای دیگری بودم. تخت تهی از تن، کمدها بدون لباس با یک جالباسی آهنی جا مانده که گذاشتم بماند. خبری از قفسه‌های کتاب نبود ولی رد گودی‌شان روی موکت بود هنوز. مبلی که هر شب آرامگاه من بود ساکت لم داده بود سر جایش، میزی که پشت آن بارها و روزها و ساعت‌ها نشسته بودم و نوشته بودم، حتی گلدان ارکیده‌ای که فقط یک گل زنده داشت و گذاشته بودم پشت طاقچه به امید اینکه وقتی می‌آیم مرده باشد هم هنوز بود، زنده بود و نفس می‌کشید. پرده‌های سفید باز بودند، لای پنجره‌ها باز. دراز کشیدم روی تخت. رد پشه‌ها و مورچه‌های بالداری که کشته بودم هنوز روی سقف بود. همه چیز دست‌نخورده، فقط اثری از اسباب و اثاثیه نبود. همه چیز تمام شده بود ولی خانه تهی از همه اشیا سر جایش نشسته بود و زل زده بود به من. در اصلی را باز گذاشته بودم. باید می‌رفتم. وقت زیادی برای تحویل کلید نداشتم. در یخچال را نیمه باز گذاشتم. کابینت‌های خالی را باز و بسته کردم، یک دور دیگر پوچی مطلق و نبودن و رفتن و خالی شدن خورد توی صورتم. خانه برق می‌زد. دختر لهستانی طوری همه جا را تمیز کرده بود که انگار همین دیروز خانه از زیر دست پیمانکار آمده بیرون. دختری که هیچ وقت ندیدمش. از طرف کمپانی آمده بود و خانه را تمیز کرده بود و رفته بود. چه همه چیز تند و سریع و بیگانه می‌رود جلو گاهی. نشستم روی لبه مبل، نقاشی‌ها نبودند ولی ردشان روی دیوار بود. توی سرم گذشت این تنها خانه‌ای بود که با همه وجود دوستش داشتم. توی تمام این مدت تنها جایی که حالم را عوض کرد. دلم حتما برای روزهای امنی که آنجا داشتم تنگ می‌شود.


8 مرداد 93 | لینک مطلب

گورخانه

یک تکه ملافه سفید را توی بغلش گرفته بود و می‌دوید. گوشه‌های ملافه ریسه کرده بود، معلوم بود همین طور یک تکه پارچه را پیدا کرده بودند، توی بیمارستان و پیچیده بودند دورش. مهم بود سفید باشد و بی‌لک. چهارساعت قبل، صبح روز عید داشت بازی می‌کرد، بعد پنجره لرزیده بود، بعد سقف و دیوار، آوار جنون و مرگ. حالا آخر بازی بود. نه خانه‌ای، نه شیطنتی، نه صدایی. فقط دوتا پای کوچک و آفتاب‌سوخته از لای ملافه سفید، تلوتلو زیر آفتاب. بی‌جان تاب می‌خوردند روی بازوهای لرزان مرد. سرش پیدا نبود، دست‌هایش، دوتا چشم‌هایش هم پیدا نبود، فقط یک تکه ملافه سفید بود، با دوتا پای کوچک و آویزان. گفت، ببین! این عدد نیست. شماره نیست. خبر نیست. حتی یک فلسطینی دیگر هم نیست، آدم است. نه! چه می‌گویی؟ چرا کلمه‌ها را درست به کار نمی‌بری؟ او کودک است. یکی از همان‌ها که هنوز روی مرگ الاکلنگ‌ بازی می‌کنند. تکرار کن. صد و شصت و شش بار. به تعداد کودکانی که تا امروز مرده‌اند. باور می‌کنی؟ دروغ است این عدد. بیشتر شده لابد تا حالا. یکی از صد و شصت و شش‌تا، من دیدمش. با ملافه سفید و پاهای آفتاب‌سوخته آویزان. او عدد نبود. یک پنج‌ساله معصوم بود روی بازوهای کز کرده و خمیده پدرش که داشت آرام گریه می‌کرد. طوری که انگار می‌فهمید هیچ کس داغ آن لحظه را تا آخر عمرش نخواهد فهمید. از این همه داغ تو فقط عکس‌ها را ببین! ببین که ربطی هست بین ملافه سفید و دوتا پای کوچک بی‌جان، بین بازوهای شکسته بابا و پنج‌سالگی مرگ، ربطی هست بین سفید و مرگ اینجا. هر روز پدری، مادری می‌دود، به سمت گوری که هنوز نمی‌داند کجا باید حفرش کند. فرقی هم مگر دیگر مانده است بین گور و خانه؟


7 مرداد 93 | لینک مطلب | نظرات (0)

بیست و نهم ژوئیه دو هزار و چهارده

این‌طوری شد که یک ماهه تصمیم گرفتم بیایم لندن. دفتر را تحویل دادم، خانه را هم. بساط را هم در عرض هفت روز جمع کردم و در عرض یک روز و نیم پهن. از یک شهر به شهر دیگر. از جایی که پنج سال تمام بالا و پایین‌ها و زیر و رو شدن‌ها و غم‌ها و تنهایی‌ها و ترس‌ها و شادی‌ها و عشق‌ و نفرت‌های من را زیر پوست کلفتش پنهان کرد به لندنی که از قضا دیوانه‌تر از پنج سال پیش است. این بار بنای ماندن دارم در این شهر. فکر نمی‌کردم این همه ماندگار شوم. ولی شدم. آکسفورد شهرم شده بود. پنج سال عمر کمی نیست. حالا که به مرور دارم ازش فاصله می‌گیرم ازش بیشتر می‌نویسم. تنهایی و تک زندگی کردن این همه سال با داشتن هم‌خانه شکسته شده. هنوز دارم دست و پا می‌زنم که عادت کنم به زندگی در شهر و فضای جدید و با بی‌خوابی یکی دو ماه اخیر خیلی کار آسانی نیست. ولی توی همین بیست و چهار ساعت گذشته خون دویده زیر پوستم. چه همه آدم. چه همه زندگی، چه همه قصه و شعر تازه. چه یادم رفته بود که همه عمرم آدم شهر بزرگ بودم من. اول مشهد. بعد تهران. بعد لندن. آکسفورد با همه خاطره‌های خوب و بدش برایم ماندنی و شدیدا عمیق است، وطن دوم یا چیزی توی این مایه‌ها. با تمام سرزنش‌ها و خوبی‌ها و نفرین‌ها و روشنی‌ها. کجاست که آدم بهش حس سرزمین و مالکیت داشته باشد و از سیاهی و روشنی پر نباشد؟ من آدم شهر کوچک نبودم. هیچ‌وقت. این را باید روزی ده بار به خودم یادآوری کنم که زندگی در جای درست را هیچ وقت قربانی کار و حرفه و پول نکنم. جایی که زندگی نیست، یعنی برهوت آدم، آدمی که بشود دو کلمه باهاش اختلاط کرد، آدمی که زندگی کردن درست را بلد باشد و گیر خورده‌ریزها نیفتد آنقدری که کوچک و حقیر شود و من این حقارت را در عین شکوه و بزرگی ظاهری آدم‌ها کم ندیدم. اینجا ولی می‌شود دوباره گم شد، توی بزرگی پنهان آدم‌های بی‌اسم و رسم و از این گم شدن نوشت.


| لینک مطلب | نظرات (0)

رفتن، بیستم ژوئیه دوهزار و چهارده

می‌نویسم تا فراموش کنم. می‌نویسم تا فراموش نشوم. ولی اگر فراموش نشوم چطور می‌خواهم فراموش کنم؟ نوشتن کار آسانی نیست. ولی اگر ننویسم هم اوضاع هیچ آسان‌تر نمی‌شود. امتحان کرده‌ام. یک مدت کمتر نوشتم. داشتم به سمت دیوانگی مطلق می‌رفتم. در یک سرازیری لیز و پُرشیب. همان‌قدر حس ناامنی و ترس در ننوشتن بود که در نوشتن هم هست. اینجا نوشتن، یا هر جای دیگری که می‌دانی خوانده می‌شوی، قضاوت می‌شوی، ساخته می‌شوی. گاهی دیو، گاهی فرشته. آدم‌ها آن تویی را از کلماتت می‌سازند که می‌خواهند، که دوست دارند با آن زندگی کنند یا بجنگند. که می‌خواهند از آن متنفر باشند یا به آن شیفته. دست تو نیست. حتی دست کلمه‌ها هم نیست. دست آدم‌هاست که چطور بخواهند فراموشت کنند یا هر لحظه تو را به خودت، به خودشان یادآوری کنند. دارم از این شهر می‌روم. به شهری بزرگ‌‌تر. ولی نوشتن کندن و رفتن و جای دیگری ریشه دواندن را می‌گذارم برای یک وقت دیگر. ولی همین‌قدرش برای ثبت در اینجا کافی‌ست. چهار روز دیگر.این چهار روز را گذاشته‌ام برای خداحافظی از شهر. شهری که با همه کوچکی‌اش، بار سنگین زندگی و بودن من را کشید. دلم می‌خواهد در آغوشش بگیرم و بعد با یک کارد نوک‌‌ تیز دخلش را بیاورم. عشق و نفرت. و این یعنی آکسفورد دومین خانه من خواهد بود. برای همیشه.


1 مرداد 93 | لینک مطلب

خانه

خانه دروغ بزرگیست. دستت را به من بده. تا سه بشمار، و بدو. فراموش کن خانه‌ را. در حافظه‌ات آوارش کن. موشکی بساز و با دست خودت پرتابش کن به حافظه‌ات. باور کن: خانه دروغ بزرگیست. تا مرگ تنها ده دقیقه فاصله است پس دستت را به من بده. تا سه بشمار. چمدان و عکس‌ها و عروسک‌ها. گلدان‌ها و ظرف‌ها و صندلی‌ها. فراموششان کن. ملافه‌ها، ملافه‌های سفید را فقط بردار . با ته مانده‌های اکسیژن. نفس عمیق. حالا برگرد. یک بار دیگر برگرد. موشک را آتش کن در خیالت. حالا پشته‌‌ای خاک را تصور کن. آواری با دست‌های کاموایی عروسک‌ات که زده از زیر خاک بیرون. حالا تنها دو دقیقه مانده است. می‌بینی مرگ چطور مثل حشره‌ای سمج در خیالت وز می‌زند و خودش را به شیشه می‌کوبد؟ شیشه خانه تو. خانه ما. حالا افتاده است پای پنجره، بی‌جان. دوباره، درست وقتی ما داریم می‌دویم بلند می‌شود. خودش را به پنجره می‌کوبد. شیشه‌ها فرو می‌ریزند و می‌افتد پای پنجره. ولی ما رفته‌ایم، مرگ در خانه ما خودکشی می‌کند. حالا که ما نیستیم. ملافه‌های سفید را هم برده‌ایم. که لکه خون نیفتد. دستت را بده. تا سه بشمار. تا با ملافه‌های سفید بدویم به سمتی که نمی‌دانم کجاست. سمتی که در آن خبری از مرگ نیست.

10489718_10152178836157414_5789915075452300110_n.jpg


| لینک مطلب

ندارد

این همه ثبت کردن برای ریختن در موال.


14 تیر 93 | لینک مطلب
آخرین یادداشت‌ها

جستجو در پرده ناتمام


عناوین

تماس با نویسنده
nimdayereh (at) gmail.com

فید آخرین مطالب





بایگانی ماهانه