باز دارم به برگشتن فکر می‌کنم

دهان آسمان، بُریده
چاقوها زنگ می‌زنند
نترس! کسی خانه نیست،
نترس! نمی‌بُرند
ما پیش از این مُثله شده‌ بودیم
یادت نیست؟
پانزده سال پیش شاید،
یا کمی بیشتر
زیر این حفره سیاه که نامش آسمان است
هیچ خانه‌ای امن نبود،
نیست.
چطور در ارتفاع دل می‌بندید؟
چطور در ارتفاع با هم می‌خوابید؟
با طناب‌های پوسیده‌ هبوط کنید!
باید بر این زمین پست ایستاد
حتی با این همه بی‌سقفیِ نابهنگام
بودن یعنی ماندن، به امید ِ ماندن.
پس چرا نماندم؟
به کدام ارتفاع می‌روم که نیست؟
به سمت خونین ِ‌بخیه‌های دهانش؟


10 شهریور 93 | لینک مطلب

احمدرضا احمدی

همه چیز و همه کس
از درونم کنده شده بود
حوض پر ماهی، گلدان‌های شمعدانی، تصویرهای پرندگان.


دیگر برای نوشتن نخواهم کوشید
تا دستی جدا از تن خویش بیابم.


9 شهریور 93 | لینک مطلب

مهدی اخوان ثالث:‌ رند زندیق زمانه ما

akhavan-sales.jpeg


چهارم شهریور بیست و چهارمین سالگرد درگذشت شاعر نامور و بزرگ زبان فارسی، مهدی اخوان ثالث بود. داشتم برای خودم پرسه می‌زدم در باغ‌های آینه‌ اخوان و رسیدم به مقدمه‌اش بر کتاب آخرش «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» که عنوانش هست: «با همه بی‌حوصله‌گی..». این عکس هم که گذاشتم بر جلد کتاب درج شده و در توضیح آن اخوان نوشته:"با همه بی‌حوصلگی بگویم که دیگر من حوصله‌ام سر آمده است. پریشانی کتاب را بر من ببخشایید، این کتاب «غزل خداحافظی» هم هست، با یک عکس که دکتر مرتضی اخوان کاخی گرفته و حال مرا به درستی و راستی نشان می‌دهد و دیگر درود و بدرود.»

مقدمه‌ایست بس خواندنی. نثر شاهکار و یکه اخوان هست و حکایت‌هایی که قبل‌تر از آن‌ها ننوشته است. علی‌الخصوص آنچه درباره رندی و قلندری نوشته. اخوان در کلام حافظ، یک رند به تمام معنا بود، دست‌نیافتنی و والا و گرانمایه و هوشمند. اخوان در این مقدمه در تفاوت معنای «رند» در نظر حافظ و سعدی و خیام و در نظر عوام نوشته و مفهوم «زندیق» در شعر خودش را هم معادل همان رندی گرفته است. این‌که اخوان در آخرین مقدمه‌ای که با همه بی‌حوصله‌گی نوشته فکر می‌کند باید قبل از مرگش توضیح بدهد منظورش از «زندیق» چیست خیلی حرف دارد در دلش و از محدودیت‌هایی که اخوان در اواخر عمرش با آن روبرو بود می‌گوید. اما توضیحی که می‌دهد بسیار خواندنی‌ست و شاهدیست بر رندی بی‌مثال اخوان. عین متن را اینجا می‌آورم:

"با همه بی‌حوصله‌گی من واجب می‌دانم که در این مقدمه توضیح دهم که مثلا من «زندیق» را در کارهایم به معنایی به کار می‌برم به کلی متفاوت با آنچه در عرف از آن اراده می‌شود. به کلی متفاوت با آنچه در کتب لغت، لغتنامه‌ها، فرهنگ‌ها در خصوص معنای «زندیق» آمده است یا حتی شاعران دیگر، پیش از من در آثار خود از آن اراده کرده‌اند، از قبیل آنکه مثلا زندیق یا زندیک! یعنی پیرو زند و مانی، یعنی خدانشناس، ملحد و از این قبیل خزعبلات، حالا نگوییم خزعبلات، بگوییم این‌گونه معانی و مرادها، نه، حاشا و کلا من زندیق را به هیچ‌یک از این معانی به کار نبرده‌ام و نمی‌برم، بی آنکه بخواهم به کسی اهانتی بکنم یا تهمتی بزنم یا جنگ و جدالی داشته باشم این را می‌توانم و حق دارم بگویم که مقصود و مراد من از کلمه زندیق چیست، یعنی این حق را به خواننده خود می‌دهم که صریحا از خودم بشنود که وقتی من می‌گویم «فلانی زندیق نومید دل‌شکسته‌ای است» چه مقصودی دارم، چون غالبا مردم مفهومی از این واژه دارند، که به کلی با مفهومی که من دارم متفاوت است. پیرو «زند» و مانی و ملحد و از این حرف‌ها کدام است؟ اتفاقا من زندیق را به معنای خودشناس، خویشتن‌شناس - و بالنتیجه خداشناس هم- و انسانی آزاده، درست‌کردار، پاکدامن، دارای جهان‌بینی روشن، راستگو، شریف، گرانمایه، والا، مهربان، خردمند (خداوند: صاحب) خداوند جان و خرد (آیا فردوسی کتاب بزرگش را به نام انسان هم آغاز کرده؟ مساله. چون انسان هم خداوند یعنی صاحب جان و خرد هست. پس تامل کن تامل کردنی!) و جهان نگریش هوشمندانه، ظریف طبع، لطیف خوی و از این قبیل به کار برده‌ام و می‌برم. از موخره این‌اوستا بگیر- حدود سال ۱۳۴۴ شمسی- تا امروز روز، منتها با یک تفاوت کلی و مهم، که در تعریف و شناساندن زندیق به نظرم درجه اول اهمیت را دارد و آن این است که در کاربرد من زندیق به معنی انسانی است- زن یا مرد، فرق نمی‌کند- در عرف دریافت و در آثار و اشعار و نوشته‌های من، که آزاد و آسوده باشد فکر و فرهنگ و رفتارش از «نقل‌» هایی که «عقل نمی‌پذیرد و تصویب نمی‌کند. زندیق و معنای زندیق در دفتر واژگان من، یک چنین آزاداندیش روشنگری است.»


آنچه اخوان در این چند خط در توضیح کلمه «زندیق» آورده بسیار مهم و خواندنی است، نه فقط به این دلیل که اخوان از یکی از مهم‌ترین کلمات کلیدی در شعرش بعد از مدت‌ها رمزگشایی می‌کند بلکه به این خاطر که این رمزگشایی را در زمانه‌ای حساس انجام می‌دهد. زمانه‌ای که رندی می‌طلبد و چه کسی در این مصاف از اخوان بهتر؟ او زندیق را در برابر مومن می‌گذارد و تمام معانی به کار برده شده برای مومن را به زندیق نسبت می‌دهد و در این کار بس نکته‌هاست. اخوان در این رمزگشایی از مرد یا زن حرف نمی‌زند از انسان حرف می‌زند و از والامقامی انسان و هوشمندی او. این انسان‌گرایی در تفکر شاعرانه اخوان نشانی از عمق نوگرایی و تجدد در تفکر شاعرانه اوست. در این معنا و در کلام اخوان، انسان هر چه زندیق‌تر، انسان‌تر و ممتازتر. به قول خود اخوان زندیق کلمه‌ایست "خوش‌لفظ، کم سیلاب و رسا و شاخص و یگانه. طاقت و تحمل کشیدن آنچه از معناها بر آن بار می‌کنیم را دارد، زیرا در طول تاریخ پیش از هزار سال خیلی معانی گوناگون و جور و ناجور و دشمنانه و دوستانه بارش کرده‌اند و تحمل کرده است و این تشخص و امتیاز و تحمل و بردباری امری است دارای جاذبه و گیرایی و هیچ واژه دیگری به تنهایی نمی‌توااند این همه بار معانی را حمل و تحمل کند و آنها را از زبانی به گوشی و از دلی به دلی، دلهایی برساند."

کاری که اخوان با کلمات و مفاهیم و میراث آن‌ها کرد یگانه است. او زیر و رو می‌کند و بر هم می‌زند و از نو می‌سازد و چنین است که کلامش ماندگار است.

نقل‌قول‌ها از کتاب «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم»، مهدی اخوان ثالث، نشر زمستان، ۱۳۸۱


6 شهریور 93 | لینک مطلب | نظرات (0)

شب بود و مظلم بود و ظالم بود...

سایت رسمی آقای خامنه‌ای، دست‌خطی منسوب به مهدی اخوان ثالث را به مناسبت سالگرد درگذشت این شاعر منتشر کرده است تا بر دوستی و مودت و آشنایی رهبر ایران با اخوان ثالث صحه بگذارد. سایت‌هایی از قبیل «رجا نیوز» و «فارس‌ نیوز» هم با ذوق و شوق خبر را پوشش داده‌اند. این‌که سال‌ها بعد از درگذشت اخوان ثالث، آقای خامنه‌ای به فکر افتاده که این دست‌خط را منتشر کند، جای بسی تامل دارد. آقای خامنه‌ای ظاهرا فراموش کرده‌اند که ماموران ایشان چندی بعد از «انفجار نور» به دستور شخص ایشان در خیابان بر سر اخوان ریختند و تا می‌خورد او را کتک زدند فقط به این دلیل که اخوان درخواست خامنه‌ای را برای به میدان آمدن و مدح شاعرانه کردن انقلاب رد کرده بود. اخوان گوینده همان جمله معروف "ما بر سلطه‌ایم نه با سلطه" بود. او را کتک زدند و حقوق بازنشستگی‌اش را هم قطع کردند. حتی شاعری مثل قیصر امین‌پور که از شاعران تحت‌الحمایه رهبری و نظام بود هم در متنی که به مناسبت مرگ اخوان نوشت و در کتاب «باغ بی‌برگی» منتشر شد به این بی‌مهری با اخوان اشاره کرد و غیرمستقیم آمران خشونت علیه اخوان را نقد کرد. این متن در کتاب «همزاد شاعران جهان» در قسمت آثار قیصر امین‌پور بازنشر شده و قابل دسترسی است.

طرد و نقد اخوان مساله‌ایست که در تاریخ مستند شده و آقای خامنه‌ای نمی‌تواند به راحتی از زیر آن در برود. ایشان در بیانات نمازجمعه خود بعد از عدم تمایل اخوان به پیوستن به خیل شاعران درباری، او را شدیدا کوبید و «هیچ» خواند. اخوان هنوز زنده بود و این شعری که این زیر می‌گذارم را سرود. خوب بود آقای خامنه‌ای در کنار این دست‌خط، این شعر را هم منتشر می‌کرد و می‌گفت که اخوان آن را در پاسخ به من نوشته است. آن طوری تاریخ بهتر و منصفانه‌تر روایت می‌شد. خوشبختانه عصر تک‌گویی‌ها گذشته است و اگر ایشان سندی رو می‌کند، کسانی هم هستند که تاریخ شعر خوانده‌اند و اسناد موازی رو می‌کنند!‌ داستان عدم صدور جواز دفن اخوان در کنار مزار فردوسی هم هنوز یاد همه هست. اگر میانجیگری‌های شاعران نزدیک به رهبر نبود اخوان الان جایی که سال‌ها آرزویش را داشت نخوابیده بود. و عجب مزارآباد بی‌تپشیست هنوز به قول اخوان! آرزوی دیرینه آقای خامنه‌ای برای 'وصل ماندن' به آن‌ها که نام و احترامی در شعر داشتند و برای روشنفکر خطاب شدن همچنان ناکام مانده و نتیجه‌اش هم رو کردن همین اسنادیست که می‌بینید!

این هم شعر اخوان در پاسخ به علی خامنه‌ای بعد از اینکه او را «هیچ» خواند:

"هیچیم
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می‌بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه؟ پس اهل کجا هستیم؟
از اهل عالم هیچیم و چیزی کم

غم نیز چون شادی برای خود خدایی، عالمی دارد
پس زنده باش مثل شادی غم
ما دوستدار سایه‌های تیره هم هستیم
و مثل عاشق مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما هیچیم و چیزی کم

رفتم فراز بام خانه، سخت لازم بود
شب بود و مظلم بود و ظالم بود
آنجا چراغ افروختم،اطراف روشن شد
و پشه‌ها و سوسک‌ها بسیار
دیدم که اینک روشنایی خرده خواهد شد
کشتم اسیر بی‌مروت زرده خواهد شد
باغ شبم افسرده چون خون مرده خواهد شد
خاموش کردم روشنایی را
و پشه‌ها و سوسک‌ها رفتند
غم رفت ، شادی رفت
و هول و حسرت ترک من گفتند
...
از بام پایین آمدم آرام
همراه با مشتی غم و شادی
و با گروهی زخم‌ها و عده‌ای مرهم
گفتیم بنشینم
نزدیک سالی مهلتش یک دم
مثل ظهور اولین پرتو
مثل غروب آخرین عیسای بن مریم
مثل نگاه غمگنانه ما
مثل بچه آدم
آنگه نشستیم و بی‌خوبی خوب فهمیدیم
باز آن چراغ روز و شب خامش‌تر از تاریک
هیچیم و چیزی کم.

لینک دست‌نوشته اخوان ثالث در سایت رهبر


| لینک مطلب

برای سیمین بهبهانی

دو متنی که به انگلیسی و فارسی درباره سیمین بهبهانی نوشته‌ام در لینک‌های زیر قابل دسترسی است:

آمیزش کلاسیسیسم و آوانگاردیسم در شعر سیمین بهبهانی

برای سیمین بهبهانی به زبان انگلیسی


Simin-Behbahani2.jpg


3 شهریور 93 | لینک مطلب

من نیستم، چگونه تو را می‌برند؟

برای سیمین بهبهانی:‌


من نیستم چگونه تو را می برند؟
با من بگو، تو را به کجا می‌برند؟

من نیستم، تمام دلم کنده است
دارند تکه‌های مرا می‌برند

آنجا کجاست؟ گور چرا کنده‌اند؟
مردم چرا نماز عزا می‌برند؟

من نیستم، بگو به چه حقی تو را
با یک کفن به خاطره‌ها می‌برند؟

نه! نیستی تو ساکن تابوت سرد
شاید به اشتباه و خطا می‌برند!

شاید منم که مرده ام و جای من
دارند «جای پای» تو را می‌برند

من باختم که ماندم و دیدم تو را
بر دوش لحظه‌های کُما می‌برند

من نیستم، فقط دم رفتن بگو!
این جنگ را شُوالیه‌ها می‌برند؟

IMG11311795.jpg


1 شهریور 93 | لینک مطلب

به یاد سیمین

خبردار شدم نگذاشته‌اند بدن سیمین بهبهانی در گوری که آرزوی آرمیدن در آن داشت، در امام‌زاده طاهر، کنار همسر و نوه‌اش آرام بگیرد. این چند بیت را نوشتم، برای زنی که مهم نیست کجا برای ابد آرام بگیرد چون هر جا باشد، چنان که خودش نوشت و گفت بر گور خود خواهد ایستاد. برای سیمین بهبهانی، صدای جاودانه غزل فارسی.

در خواب دیدم زنی را، بر گور خود ایستاده
در بادهای مخالف، با دست‌هایی گشاده

تن پوش نرم سپیدش، در دست باد مهاجر
بالابلندی پری‌وار، از بطن خورشید زاده

بر باد می‌رفت و می‌داد بر بادم از بودن ِ خویش
در پرده‌های نبودن، این بیت‌ها... بی‌اراده

شب بود و روشن شبی بود، مستی و بیدارخوابی
در دست‌هایم پیاله، در دست ‌او جام ِ باده

آن کیمیاگر، زنی بود، از نسل یک اختر دور
با روشنی‌ها هم‌آغوش، به تیرگی دل‌ نداده

شعرش به آغوش می‌ماند، آغوش امنی برای
یک روسپی، یک کشاورز، یا کارگرهای ساده

یک متر و هفتاد اما، گویی تمام جهان بود
از شعر، سهم ِ زنی که بر گور خود ایستاده .

عکس را از دیوار مریم آموسا در فیس‌بوک برداشتم که چند سال پیش ظاهرا بر سر همان گوری که دوست داشت آنجا خاک شود از او گرفته است.


10616044_10152277538438144_3897384171021364089_n.jpg


30 مرداد 93 | لینک مطلب

بیستم اوت دوهزار و چهارده

«در راه کانادا- مونترال»

- بچه بودم، یکی از اعضای فامیل اول قصد مهاجرت به «کانادا» داشت، بعد از مدتی مثل خیلی از ایرانی‌های نسل خودش به این نتیجه رسید آمریکا از کانادا، «پیشرفته‌تر» است، و رفت آمریکا. آن ایام در مشهد به «فانتا» می‌گفتند، «نوشابه زرد» یا «کانادا». تا به امروز ایده‌ای ندارم آیا این معادل‌گذاری در شهرهای دیگر هم صورت‌ می‌گرفت یا نه. به هر حال. در حد و اندازه یک دختربچه ده یازده ساله برام عجیب بود یک نفر بخواهد برود به «کانادا». سوالی که پیش می‌آمد آن روزها این بود که مشهد آیا از «کانادا» بهتر نیست؟ بیست سال بعد، فاط دریادل در «کانادا» است که زرد نیست بلکه ابری‌ست، خاکستری و شرجی. کمی تا قسمتی در دست ساخت و ساز و تا پایین‌شهر (دان‌تاون‌)اش شبیه به اسکاتلند (این اولین و سریع‌ترین برداشت من بود از محله سن‌ژاک البته و شاید فردا که هوشیارترم فرق کند قضاوتم، ولی ساختمان‌های گوتیک بلند و خاکستری و اخمو من را یاد اسکاتلند عزیز انداختند که دلم برایش یک ذره شده در ضمن).

- یک نکته داشت این خاطره مشهد و کانادا و دقیق‌ترش مونترال، آن هم بد آدرس دادن آدم‌ها بود. یعنی دقیقا از دم فرودگاه و میز اطلاع‌رسانی بد آدرس دادند تا دم در هتل. نتیجه؟ سه دور رفت خیابان سربالایی یک طوری که بعد از نزدیک به شش سال توی دلم گفتم «مُدُنُم ولی نُمُگُم». کسایی که رفتن مشهد می‌دونن از چی حرف می‌زنم. از مامور فرودگاه تا ساکن و توریست، بد آدرس دادند و دو قورت و نیم هم طلبکار. مای دیر مشهد! آی میس‌ یو‌!‌

- با جاهایی که آدم‌ها هم عین میوه‌ها درهمند حال می‌کنم. مونترال از همان اولش همین‌شکلی بود. از آدم‌های اتوبوس گرفته تا خیابان. سال‌هاست با بی‌ریشگی -که به نظرم یعنی خود خود ریشه- حال می‌کنم. جام را دادم به یک مادر و دختر اسپانیایی، بابای خانواده خیلی مچکر بود و همه تلاشش این بود که تا لحظه پیاده شدن جبران کند و برام جا پیدا کرد و آخرش هم پیدا کرد. بعد از اسپانیایی رفت روی فرانسه و وقتی دید خیلی شیرفهم نشدم رفت روی انگلیسی. بعد از چند دقیقه مادر و پدر و دختر و فاط دریادل رفیق شده بودند. دم یک ایستگاه هم آمدیم پایین و برای هم آرزوی خوشبختی و توفیق کردیم حتی. آخر من می‌میرم و پام به این اسپانیا نمی‌رسه!‌

- از جلوی دانشگاه کونکوردیا رد شدیم. یک ساختمان به شدت معمولی و خسته‌کننده شبیه ساختمان‌های تجاری لندن که روش با آلومینیوم براق نوشته بودند: دانشکده هنرهای زیبا. خوشم نیامد. به هیچ وجه.

- تمام طول پرواز به این مساله فکر کردم که مهم است آدم قبل از هر پرواز به خودش یادآوری کند در هواپیما به اندازه یک مکعب مستطیل فضا دارد. این یادآوری مهم و حیاتی باعث می‌شود آدم آرنج و ساق پایش را در حواشی کسی که در کنارش نشسته فرو نکند. اتفاقی که امروز در هواپیما به مدت شش ساعت رخ داد و مسافر کناری من به دلیل عدم یادآوری این اصل مهم به خود، موفق شد در نقش یک دهان سرویس‌کن ظاهر شود.

- سه تا فیلم دیدم در طول راه. «اخاذیِ آمریکایی»، «عُمر» و «تنها عاشقان زنده می‌مانند». اولی را به این دلیل دیدم که فکر می‌کردم از دنیا عقبم. دومی را به این دلیل که فکر می‌کردم الان باید یک فیلمی درباره فلسطین دید و سومی را به این دلیل که عشق جیم‌جارموشم. با اطمینان کامل عشق خودم به جیم جارموش را از همین تریبون مجددا اعلام می‌کنم. همه این‌ها را نوشتم که بگم برید جیم‌ جارموش ببینید.

- من هیچ وقت جت‌لگ را نفهمیدم و نخواهم فهمید. به وقت ایران، حدود چهار صبح، به وقت لندن ده دقیقه به یک شب، به وقت مونترال هفت و چهل و پنج دقیقه، و من همان فاطم که هستم.


14 مرداد 93 | لینک مطلب

آتش‌بس
نه تو را به من می‌رساند
نه مرا از سایه مرگ می‌رهاند
نه خدا را از برهان شر.


10 مرداد 93 | لینک مطلب | نظرات (0)

هفتاد و دو ساعت

کاش با اعلام آتش‌بس، خانه‌های ویران هم سر پا می‌شدند، شیشه‌های خردشده، سقف‌های ریخته، اتاق‌ها، آشپزخانه. کاش با اعلام هر آتش‌بس، کوچه‌ها با عابرانشان به نقشه این جغرافیای گمشده باز می‌گشتند. کاش راهی بود از اعلام آتش‌بس به صداها، نگاه‌ها، آدم‌ها، رابطه‌ها. کاش آتش‌بس، مثل دستی بود که از کابوس ِ خواب بیرونمان می‌کشد. چشم باز می‌کردیم و تا هفت روز، از ترس تکرار آن کابوس بیدار می‌ماندیم. در آغوش امن یکدیگر.


| لینک مطلب
آخرین یادداشت‌ها

جستجو در پرده ناتمام


عناوین

تماس با نویسنده
nimdayereh (at) gmail.com

فید آخرین مطالب





بایگانی ماهانه