حافظه اقیانوس

تن خاموش تو در حافظه اقيانوس
بغل گرم تو شبها وسط يك كابوس
شب ِ تا صبح پياده به دلِ كوه زدن
به غزل هاى پُر از غربت و اندوه زدن
شبِ برفى، شب سرما، شب بى فردايى
،شبِ بيدار نشستن شب كى مى آيى؟
شبِ تا صبح تو را خواستن و تب كردن
كه نباشى و تو را اين همه كم آوردن
وسط اين همه پوچى به خدا چنگ زدن
 نرسيدن نرسيدن عرق و بنگ زدن
وسط تخت، پر از درد، تو را خوابيدن
بغل مرد و زن و مرگ تو را خوابيدن
 به فراموشى و نسيان ِتو عادت كردن
عشق را كشتن و از دست تو راحت كردن
سفر از شهر سياهت كه شبيه مرگ است
ابر در ابر،  پر از باغچه ى بى برگ است
وسط باغچه دستان زمان پوسيده ست
شهر در خاطره زرد خزان پوسيده ست
….
به جهنم كه نباشى و بخواهم باشى
به جهنم كه بخواهى و نخواهم باشى.

از عاشقانه‌ها

مرا بگير در آغوش بى‌قرارت باز
كه  برقرار شوم با تن و كنارت باز
هزار بار هم از من اگر عبور كنى
عبور مى‌كنم و مى‌شوم دچارت باز
نخواه رخنه كند در سرم فراموشى
نخواه عكس قديمى يادگارت باز…
تمام سهم من از با تو بودنم باشد
تمام عمر بمانم در انتظارت باز
شبيه قافله‌اى گُم، بدون قطب‌نما
من و كوير و دو چشم ستاره دارت باز…
بياتِ ترك، خراسان، غروب، بى تابى
كجاست خاطره روشنِ دوتارت باز؟
چقدر دورم از آن روزهاى سرخ آبى
چقدر مانده به لبهاى پر انارت باز؟
نپرس حال مرا، دورِ نردباختن است
چه آس و پاس ببين كرده‌ام قمارت باز!

از عاشقانه‌ها

نامت براى مستىِ دستانِ من كافيست
بوسيدنت از لابلاى پيرهن كافيست
لمس تنت، چون راز، پنهان از تمام شهر
چون رازِ پنهان با تو در آميختن كافيست
مى‌خواهمت، پيدا و پنهان، هر چه باداباد!
عشقت براى روزهاى بى‌وطن كافيست
ققنوس هم باشم اگر، بى بال يا بى پر
در هرم دستانِ تو خاكستر شدن كافيست
يك روز يا يك لحظه هم دور از تو ممكن نيست
روى زمان با دست هامان پل زدن كافيست
اى كاش از شهر دروغ و دشنه بگريزى
يك روز برگردى بگويى گم شدن كافيست
من گم شوم در جنگل سرسبز چشمانت
باور كنم با ترس، جنگ تن به تن كافيست
اى كاش مى ترسيدم از عشقى كه بين ماست
يا باورم مى شد كه عشقِ بى سخن كافيست
اما چرا باور كنم وقتى فقط نامت…
نامت براى مستى ِ دستانِ من كافيست.

سی و سه‌سالگی

به دوش مى برم از شهر خود صليبم را
غروب مى شكند بغض ناشكيبم را
دو دست ميخ شده بر گذشته ى خاموش
نديده است كسى غربت ِ غريبم را
دو پاى خسته ى دلخون ِمانده در راهم
نمى كِشند تنِ از تو بى نصيبم را
شبيه كشتى در هم شكسته نوحم
شبيه مار سياهى كه خورده سيبم را
شبيه آدم و حواى مستِ شيطانم
به جاى دوست گرفتم بغل رقيبم را
به عشقِ ماه، به چنگِ پلنگ افتادم
به نانجيب سپردم دل نجيبم را
كه عشق معجزه زنده بودنِ من بود
بگو به عشق كه بر پا كند صليبم را.

فلورانس، تابستان ۹۵

شرط

تنت اگر به تنم بى بهانه تن بدهد
نفس نفس همه ام را به سوختن بدهد

تنت اگر به من و دستهاى منتظرم
دوباره حوصله دوست داشتن بدهد

تن تو ميوه ممنوعه اى شبيه انار
كه طعم وسوسه خوب ِخواستن بدهد

تنت اگر به غزل هاى تلخ بى وطنم
هزار واژه بى خانه را وطن بدهد

بدون شرط و اگر، كاشكى تو باشى و من
به عشق، كاش تنت بى بهانه تن بدهد.

برف

امسال برف نباريد
قنديل پشت قنديل
عمر اين رابطه به عصر يخبندان مى رسد
خورشيد با ما بيگانه است
به آب شدن اين كوه يخ اميدى نيست
شايد بايد خانه را به آتش بكشم
اين گلدان شيشه اى سبز دست ساز
اين بشقاب ها
اين گربه سفالى دم شكسته
خودم
شايد دماى هوا تغيير كند
و اين كوه يخ تكان بخورد
اما چه فايده
وقتى حتى آب شدنت
تمام زندگى ام را غرق خواهد كرد؟
خط مى اندازم، لت مى زنم
نوك قنديل ها در گرمى خون نرم مى شوند
نعش اين عشق چون رودى كه به خشكى مى ريزد
روى كاغذ به راه مى افتد
تو برو به خشكى بريز
و بمير
در من و در خودت و در ما
بمير.
من هنوز اميدوارم
دو هفته بيشتر نمانده است
بر اساس پيش بينى وضع هوا
برف سنگين شب سال نو
سرخى چشم هايم را خواهد پوشاند.

گزارش آب‌وهوا

دو سال پيش، امشب
در مشهد برف باريده بود
من عكسى دسته چندم از عكاسى ناشناس
يافته بودم
و نوشته بودم دلتنگم
دو سال بعد، امشب
در مشهد برف نمى بارد
عكسى در كار نيست
مرزها از جايشان تكان نخورده‌اند
و من هفتصد و بيست و شش روز
دلتنگ‌ترم.

شبانه

باد بی‌رحمانه می‌وزد
و اشک‌هایت را دور از چشمان خواب آلود خشک می‌کند
صبح همیشه می‌رسد
و انگار نه انگار
تو تمام شب به آوارگی‌ات گریستی
دریغ که تنها رد جامانده از آن شب مغموم
ردپای نمک‌سود رنجی ابدیست
که شرحش در هیچ الفبایی نمی‌گنجد.
03ad01d3fd860425800f6a706700e661.jpg

ستاره خاموش

“ستاره خاموش”
صبح كه بلند مى‌شوى
جليقه مصنوعى نجاتت را بپوش
معلوم نيست كدام اقيانوس
در كدام نقطه شب
غرق‌مان مى‌كند.
به مرزها و آن سوى مرزها دل نبند
ما ديگر در هيچ سرزمينى زاده نخواهيم شد
كسى مى‌داند كه ما تنها بدن‌هاى خالى‌مان را حمل مى‌كنيم؟
حال آنكه خاطره و عشق و خانه را با جسد شهدايمان در حمص خاك كرديم.
به سرخط خبرها اعتماد نكن
كافيست در فراسوى مرزها طوفانى بيايد،
يا كودكى رنگين پوست ساعت خانگى‌اش را با عشق به مدرسه بياورد
تيترها براى گسترش آلزايمر و گزارش كشتار جمعى مى‌آيند
و مى‌روند
مثل سونامى
و لاشه‌هاى ما همچنان بر زمين سوخته خواهد ماند.
صبح كه بيدار شدى
جليقه نجات مصنوعى‌ات را بپوش
شكم هيچ كوسه‌اى ما را نجات نخواهد داد.
سهم ما از معجزه نه كشتى به گل نشسته نوح بود
نه عصاى موسى
كه حالا جاذبه توريستى استانبول است.
صبح كه بيدار شدى
صورتت را از ماسه‌هاى ساحل بر ندار
چشم‌هايت را ببند
تا دوربين‌ها از تو يك فاجعه انسانى بسازند
اين تنها راه يادآوريست
دريغ كه مرگ تنها معجزه ماست.
آرى! معجزه از اين قرار است:
ما مرگ را چون ستاره‌اى خاموش
در گريبانمان پنهان كرده‌ايم.
2015-09-03 09.49.49.png

چهاردهم سپتامبر دوهزار و پانزده

«حیوان خانگی» داشتن، از آدم، آدم دیگری می‌سازد. همه چیزت یک جور دیگر می‌شود. از نگاه و حست به حیوانات و حیات وحش گرفته تا برنامه‌ ریختن برای سفر یا گردش رفتن و به عبارتی حال و حول. یک جایی وسط الواطی به خودت می‌آیی می‌بینی گربه‌ات، سگت، حیوانت، همدمت بی‌ آب و غذا مانده. عشقش تو را از آن سر شهر می‌کشاند به این سر، مستی را از سرت می‌پراند، سرما را به تنت آچمز می‌کند. می‌رسی خانه. گربه‌دار اگر باشی، صدای خُرُخر و غُرغُرش داغیِ بخاری می‌شود می‌چسبد به تنت. سگ داشته باشی، زبان و چشم‌ها و دمش برایت از حدقه در می‌آیند از شدت اشتیاق. کم‌کم جایی توی دلت باز می‌شود برای حیوانت که معشوقت، مادرت، بابات، رفیقت جاش را پر نمی‌کنند. یک خانه خالی که فقط با بی‌زبانی و معصومیت چشم‌های حیوانت پر می‌شود. خانه‌های دیگرت که خالی بمانند، می‌آید کنارت می‌نشیند، زخمت را جدی جدی می‌لیسد و حیوان درونت که از هر انسانی انسان‌تر است کم‌کم بزرگ می‌شود. این‌ها را نوشتم که بگویم از دست دادن حیوان خانگی یکی از بزرگ‌ترین غصه‌های آدمی‌ست. دیشب گربه رفیقم مُرد. رفیقم رفته بود سفر و مجبور شده بود با اولین پرواز برگردد. حیوانک سکته کرده بود، پشت و پاش فلج شده بودند و دامپزشک مجبور شده بود راحتش کند. رفیقم حالش خراب است. خراب‌تر از وقتی مادرش خودکُشی کرده بود. چون حیوانک خانه خالی مادرش را هم برایش پر کرده بود. خانه خالی مادر نداشته و خانه نداشته و پدری که هست و نیست. همه را یک تنه، با آن هیکل ریز کوچکش پر کرده بود. لعنت به مرثیه‌خوانی ولی واقعا غم‌گینم. قدر همه از دست دادن‌هایش رفیقم غم‌گین است. وقتی حیوانک را راحت کردند هنوز توی هواپیما بود. جسدش را نگه داشتند که امروز صبح برود باهاش خداحافظی کند. این وسط یکی هم بهش گفته بود مُرد که مُرد، خودم یک گربه دیگه برات می‌خرم. چیزی که زیاده گربه‌ست. در مقابل این سطح نفهمی و بی‌شعوری زبان قاصره. اگر حیوانتان مرد به یکی بگویید که دردتان را بفهمد نه این‌که نمک بپاشد. اگر حیوان یکی مرد، حواستان باشد گاهی حیوان‌ ممکن است از عزیزان خونی‌ هم به یکی نزدیک‌تر باشد. خانه‌هایی را پر کرده باشد که هیچ آدمی نتوانسته پر کند، و از دست دادنش سخت باشد. خیلی سخت.