ناپل ۱- گرافیتی

زمستان امسال، چند روزی آمده‌‌ام ناپل، یا به عبارتی از سکوت فرار کرده‌ام آمده‌ام وسط شلوغی و هرج و مرج و بوق و گرافیتی. علاج من متاسفانه همین‌هاست. جایی که زیادی تمیز و ساکت و روی فرم باشد بعد از مدتی غیرقابل تحمل می‌شود. باید فرار کنم بیایم استانبولی، ناپلی، جایی. روز اول که با اتوبوس داشتم از فرودگاه می‌آمدم سمت هتل فکر کردم هواپیما عوضی به جای ایتالیا در ترکیه فرود آمده. سر و شکل شهر عجیب شکل استانبول بود. هر چه بیشتر رفتیم سمت مرکز شهر شباهت هم بیشتر شد. هیچ ربطی به پاریس یا بروکسل یا برلین یا لندن نداشت. از خود شهر گرفته تا آدم‌هاش و صداهاش و در و دیوارش. شهر گرافیتی است ناپل. هر روز که از هتل می‌زنم بیرون و چشم می‌چرخانم با خودم فکر می‌کنم مثلا امکانش هست که این دفعه که چشمم بر می‌گردد به سمت چپ، نیم وجب دیوار تمیز هم ببینم؟ که خب آروزییست طبعا محال. آن هم در قسمت قدیمی یا مرکز شهر که گرافیتی تا فیها خالدون دیوارها فرو رفته و تنها جایی که حاوی گرافیتی نیست خود آدم‌هایی هستند که در شهر می‌چرخند. روز اول همه‌ش منتظر بودم یکی اسپری به دست از راه برسد و یک خط هم بندازد روی صورت من. گرافیتی‌ها تا حد زیادی بالا و پایین شهر ناپل را هم از هم جدا می‌کنند. از در و دیوار‌ها تا حدی می‌شود فهمید که بخش اعیان‌نشین از کجا شروع و به کجا ختم می‌شود. اگر گرافیتی و نقاشی دیواری و خیابانی دوست دارید این سایت که یک سری از نقاش‌های گرافیتی ناپل و کارهایشان را معرفی کرده ببینید.

2705c2d45009128dcc688622dea8a093.jpg


5 بهمن 93 | لینک مطلب

روی تازه زندگی

کارهایی که داروی جدید دارد باهام می‌کند را هم دوست دارم هم نه. گاهی از تصویرها فرار می‌کنم از بس واقعی‌اند، گاهی می‌ایستم و چشم در چشم نگاهشان می‌کنم از بس که دلم می‌خواسته همیشه اتفاق بیفتند و هیچ وقت شهامت روبرو شدن با موقعیت یا انجام یک سری کارها یا زدن یک سری حرف‌ها را نداشته‌ام. این‌که دارد اتفاق می‌افتد، هر چند در خواب و رویا و نه در واقعیت خیلی دارد به حالم کمک می‌کند. باهاش کنار آمده‌ام و دوباره بلند شده‌ام و دارم با یک جاهایی آن ته دره خودم بالاخره بعد از کلی وقت کنار می‌آیم. یک روزی شاید یک وبلاگ راه انداختم و درباره همه این روزهایی که گذشت و ازشان ننوشتم، بنویسم. الان نمی‌توانم. شاید چون جراتش را ندارم یا شاید چون از قضاوت شدن می‌ترسم یا شاید چون فکر می‌کنم نوشتنش هیچ دردی را قرار نیست دوا کند. این را دیشب شنیدم و خیلی دوستش دارم.


23 دی 93 | لینک مطلب

خوابواره‌ها

کودکی‌ام در خواب،
خانه‌ای متروکه بود
دنبال آن درخت اقاقیا بودم
خشکیده بود
دنبال آن نرده‌های بازیگوش
شکسته بودند
از همراهم که صورت نداشت، پرسیدم:
چه سالی مشهد زلزله آمد؟
لب نداشت که بگوید
دنبال آن در شکسته بودم
رفتم چشم گذاشتم، مثل قدیم
که همیشه گرگ بازی‌ات من بودم
و هر بار به عشق پیدا کردنت، می‌شمردم
و تو هر بار،
بی‌قاعده‌ رفته بودی.
رفته بودی.

ژانویه سرد ۲۰۱۵


| لینک مطلب

می‌خواهمت

می‌خواهمت در لحظه‌های بی‌قراری
در خواب و بیداری و این شب زنده‌داری
می‌خواهمت در روزهای سرد و خاموش
در اوج این بیهودگی، بیهوده‌کاری
می‌خواهمت در فصل فصل زنده بودن
در روزهای برفی و گرم و بهاری
می‌خواهمت، می‌خواهمت، هر لحظه، هر روز
می‌خواهمت ای خون ِ در رگ‌هام جاری!
می‌خواهمت حتی اگر هرگز نباشی
حتی اگر کاری به احساسم نداری
می‌خواهمت از دور از نزدیک، هر جا
هر جا که هستی با تمام هر چه داری


13 دی 93 | لینک مطلب

بیست و هشتم دسامبر

می‌خواستم با ماهی‌های سیاه بجنگم
بی‌فایده بود
حوض خالی یخ بسته بود
بی‌آنکه برف باریده باشد
از خواب گریختم
کت سفیدم را پوشیدم
برای دیدن ِ ریسه‌های روشن سال نو
به خیابانت آمدم.


7 دی 93 | لینک مطلب | نظرات (0)

به یاد بیاور و نگذر

به یاد بیاور و گوش بسپار
به زمان که پیوسته چون رود خونی شناور
از میان خفه‌خون حنجره‌‌ها می‌گذرد
و شب را تکه تکه به دهان تاریخ می‌ریزد
به یاد بیاور و ببین
که ما ارواح سرگردانِ سرخ
با چهره‌های به چنگال زمان سپرده
در فکر ساختن رویای دیگری بودیم
رویایی که به استخوانمان گره خورده بود
و پشت پلکمان آنقدر پوسید
که چشمه اشکمان را خشکاند
سنگ شدیم و مرگ در باورمان لخ می‌کشد
به یاد بیاور و نپرس
چرا آینه‌ها پیرمان‌ کردند
و چرا این نقاشی‌های پر رنگ بر شقیقه دیوار
کشتگان آن سال را
به آغوشمان بر نمی‌گردانند
به یاد بیاور و نخواه
مردان بی‌صورت
ما را به خاطر بیاورند
ما را که هنوز با گردن‌های کبود
به تماشای پیگیری ماجرا نشسته‌ایم
سنگ‌ها دارند در انزوای ما آب می‌شوند
نمی‌خواهی رویای دیگری در خاک بکاری؟
و‌ بعد هر روز غروب از بی‌پایانی این رود خون شناور
رو به نامعلوم ِ در راه،
آینه‌ای‌ بچرخانی؟
به یاد بیاور و
نگذر.

این تکه موسیقی همراه امروزم بود.

ffe66e19e200d5c16120e5ffc118b1ff8a0f4c10.jpg


2 آذر 93 | لینک مطلب | نظرات (0)

کوبانی

"ما فعلا اشک نمی‌ریزیم. وقتی کوبانی آزاد شود، من دوبار گریه می‌کنم. یک بار از غم جوانانی که در خاک دفن کردیم و یک بار از شادی، چون فداکاری آنها بی‌نتیجه نبوده و کوبانی آزاد شده است."

این جمله را زنی کرد از کوبانی به نام خاتون گفته. این دو خط و نیم یک شعر تکان‌دهنده‌ی شاهکار است. فقط کافی‌ست هر یک جمله را بیاورید سر خط و به شکل مقطع آن را بنویسید.


19 آبان 93 | لینک مطلب

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

که ناگهان بروی، وقت ِ رفتنت باشد
پرنده باشی و وقت پریدنت باشد
که بره باشی و هر روز منتظر که مگر
اذان ِ صبح، دم ِ سر بُریدنت باشد
که مرگ دورِ نفس‌های داغ ِ تبدارت
که مرگ در تن ِ تاریک‌روشنت باشد
.
.
.
که دست‌های تو زخمی، که دست‌های تو تلخ
که دست‌های تو بیگانه با تنت باشد
که شب تو باشی و او باشد و تن ِ سردت
که باز وقت تجاوز به بودنت باشد
که خسته باشی و بی‌اختیار تن بدهی
که قتل راه ِ فرار از شکستنت باشد
.
.
.
که در اتاق ملاقات، بی‌قراری و بغض
که باز مادر، دلتنگِ دیدنت باشد
که این دوشنبه بیاید، تو رفته باشی و مرگ
کنار باغچه مشغولِ چیدنت باشد.


4 آبان 93 | لینک مطلب

بداهه‌ای برای صورت‌های سوخته

از پنجره دیدیم تن ِ سوخته‌ات را
فریاد و پریشانی ِ لب‌دوخته‌ات را
چشمت، وطنِ سوخته‌یِ تک تک ِ ما بود
بردند به غارت وطنِ سوخته‌ات را
چنگیزترین‌هایِ زمانند که شُستند
با کینه و نفرت رخِ افروخته‌ات را
از یاد ببر آینه‌ را، آینه کُشته‌ست
آن چهره در خاطره اندوخته‌ات را
از آینه بگریز که این شیئ غم انگیز
هرگز نکشد بار ِ تن ِ سوخته‌ات را ...


2 آبان 93 | لینک مطلب

اسم ندارد

از ترس یک کابوس تا هرگز نخوابیدن
هر شب نشستن تا طلوع صبح را دیدن
جایی میان خواب و بیداری، تلو خوردن
در برزخ ِ کوری به نام ِ زندگی مُردن

در جا زدن در عشق‌های پوچ ِ تکراری
در دوستت دارم عزیزم! دوستم داری؟
در خواستن‌هایی که از دم بی‌سرانجامند
در شغل‌های آبکی، در قعر ِ بیکاری

بی‌حافظه، بی‌مرز، بی شهر و وطن بودن
آواره در آغوش ِ سرد ِ مرد و زن بودن
یک ساک و سیصد جلد را هی جا به جا کردن
بین تمام ِ رنگ‌ها، رنگ ِ کفن بودن

دل کندن از هر کس که بر صورت نقابی داشت
هر کس که در قعر وجودش منجلابی داشت
دل از کندن از شهر ِ غریب کودکی‌هایم
آنجا که در خاکش غم و اندوه نابی داشت

از برنگشتن‌های بی‌پایان ِ پُر تردید
بیدارخوابی بی تو در آغوش این تبعید
دلتگی ِ بی‌مرز از هرگز ندیدن‌ها
سرخوردگی از ابتذال واژه امید

بی‌سرزمین، بی‌عشق، در اوج همین مستی
در کوچه باریک ِ بی پایان ِ بن‌بستی
آوردنت بالا و هی با عشق پرسیدن
ای سرزمین خسته! توی فکر من هستی؟

فاط. پاییز ۹۳.


1 آبان 93 | لینک مطلب | نظرات (0)
آخرین یادداشت‌ها

جستجو در پرده ناتمام


عناوین

تماس با نویسنده
nimdayereh (at) gmail.com

فید آخرین مطالب





بایگانی ماهانه