سی‌اُم ژوئیه دوهزار و چهارده

در را باز کردم. مخلوطی از بوی سم حشره و ماده ضدعفونی خورد توی صورتم. فکر کردم تمام طول نه ماهی که اینجا زندگی کرده بودم خبری از حشره و سم نبود. بعد فکر کردم شاید خیال می‌کنم. دوباره پره‌های دماغم را تیز کردم. واقعا بوی سم می‌آمد. از همان‌هایی که وقتی ایران بودم سم‌پاش‌ها برای کشتن سوسک‌ها می‌پاشیدند همه جا. حال مسمومی داشت خانه. در را پشت سرم بستم. همه جا خالی خالی بود. فکر کردم درست سه روز و چهار شب پیش داشتم دست و پا می‌زدم همه چیز را جمع کنم و جا بدهم توی کارتن‌ها. آن هم با چه فلاکتی. جعبه کم آورده بودم و به خودم لعنت فرستاده بودم برای دست و دلبازی بی‌موقع و بخشیدن جعبه‌ها به رفقا. بعد یادم افتاد چند ساک کوچک دارم که جایی پشت اتافک کوچک پنهان کرده‌ام. همه چیز را سر آخر جا داده بودم. به هر بدبختی و فلاکتی که بود و قفسه سینه‌ام مثل همه شب‌های آخر خانه‌ها و اتاق‌های دیگر تیر می‌کشید.

سه روز گذشته بود و حالا من جای دیگری بودم. تخت تهی از تن، کمدها بدون لباس با یک جالباسی آهنی جا مانده که گذاشتم بماند. خبری از قفسه‌های کتاب نبود ولی رد گودی‌شان روی موکت بود هنوز. مبلی که هر شب آرامگاه من بود ساکت لم داده بود سر جایش، میزی که پشت آن بارها و روزها و ساعت‌ها نشسته بودم و نوشته بودم، حتی گلدان ارکیده‌ای که فقط یک گل زنده داشت و گذاشته بودم پشت طاقچه به امید اینکه وقتی می‌آیم مرده باشد هم هنوز بود، زنده بود و نفس می‌کشید. پرده‌های سفید باز بودند، لای پنجره‌ها باز. دراز کشیدم روی تخت. رد پشه‌ها و مورچه‌های بالداری که کشته بودم هنوز روی سقف بود. همه چیز دست‌نخورده، فقط اثری از اسباب و اثاثیه نبود. همه چیز تمام شده بود ولی خانه تهی از همه اشیا سر جایش نشسته بود و زل زده بود به من. در اصلی را باز گذاشته بودم. باید می‌رفتم. وقت زیادی برای تحویل کلید نداشتم. در یخچال را نیمه باز گذاشتم. کابینت‌های خالی را باز و بسته کردم، یک دور دیگر پوچی مطلق و نبودن و رفتن و خالی شدن خورد توی صورتم. خانه برق می‌زد. دختر لهستانی طوری همه جا را تمیز کرده بود که انگار همین دیروز خانه از زیر دست پیمانکار آمده بیرون. دختری که هیچ وقت ندیدمش. از طرف کمپانی آمده بود و خانه را تمیز کرده بود و رفته بود. چه همه چیز تند و سریع و بیگانه می‌رود جلو گاهی. نشستم روی لبه مبل، نقاشی‌ها نبودند ولی ردشان روی دیوار بود. توی سرم گذشت این تنها خانه‌ای بود که با همه وجود دوستش داشتم. توی تمام این مدت تنها جایی که حالم را عوض کرد. دلم حتما برای روزهای امنی که آنجا داشتم تنگ می‌شود.


8 مرداد 93 | لینک مطلب

گورخانه

یک تکه ملافه سفید را توی بغلش گرفته بود و می‌دوید. گوشه‌های ملافه ریسه کرده بود، معلوم بود همین طور یک تکه پارچه را پیدا کرده بودند، توی بیمارستان و پیچیده بودند دورش. مهم بود سفید باشد و بی‌لک. چهارساعت قبل، صبح روز عید داشت بازی می‌کرد، بعد پنجره لرزیده بود، بعد سقف و دیوار، آوار جنون و مرگ. حالا آخر بازی بود. نه خانه‌ای، نه شیطنتی، نه صدایی. فقط دوتا پای کوچک و آفتاب‌سوخته از لای ملافه سفید، تلوتلو زیر آفتاب. بی‌جان تاب می‌خوردند روی بازوهای لرزان مرد. سرش پیدا نبود، دست‌هایش، دوتا چشم‌هایش هم پیدا نبود، فقط یک تکه ملافه سفید بود، با دوتا پای کوچک و آویزان. گفت، ببین! این عدد نیست. شماره نیست. خبر نیست. حتی یک فلسطینی دیگر هم نیست، آدم است. نه! چه می‌گویی؟ چرا کلمه‌ها را درست به کار نمی‌بری؟ او کودک است. یکی از همان‌ها که هنوز روی مرگ الاکلنگ‌ بازی می‌کنند. تکرار کن. صد و شصت و شش بار. به تعداد کودکانی که تا امروز مرده‌اند. باور می‌کنی؟ دروغ است این عدد. بیشتر شده لابد تا حالا. یکی از صد و شصت و شش‌تا، من دیدمش. با ملافه سفید و پاهای آفتاب‌سوخته آویزان. او عدد نبود. یک پنج‌ساله معصوم بود روی بازوهای کز کرده و خمیده پدرش که داشت آرام گریه می‌کرد. طوری که انگار می‌فهمید هیچ کس داغ آن لحظه را تا آخر عمرش نخواهد فهمید. از این همه داغ تو فقط عکس‌ها را ببین! ببین که ربطی هست بین ملافه سفید و دوتا پای کوچک بی‌جان، بین بازوهای شکسته بابا و پنج‌سالگی مرگ، ربطی هست بین سفید و مرگ اینجا. هر روز پدری، مادری می‌دود، به سمت گوری که هنوز نمی‌داند کجا باید حفرش کند. فرقی هم مگر دیگر مانده است بین گور و خانه؟


7 مرداد 93 | لینک مطلب | نظرات (0)

بیست و نهم ژوئیه دو هزار و چهارده

این‌طوری شد که یک ماهه تصمیم گرفتم بیایم لندن. دفتر را تحویل دادم، خانه را هم. بساط را هم در عرض هفت روز جمع کردم و در عرض یک روز و نیم پهن. از یک شهر به شهر دیگر. از جایی که پنج سال تمام بالا و پایین‌ها و زیر و رو شدن‌ها و غم‌ها و تنهایی‌ها و ترس‌ها و شادی‌ها و عشق‌ و نفرت‌های من را زیر پوست کلفتش پنهان کرد به لندنی که از قضا دیوانه‌تر از پنج سال پیش است. این بار بنای ماندن دارم در این شهر. فکر نمی‌کردم این همه ماندگار شوم. ولی شدم. آکسفورد شهرم شده بود. پنج سال عمر کمی نیست. حالا که به مرور دارم ازش فاصله می‌گیرم ازش بیشتر می‌نویسم. تنهایی و تک زندگی کردن این همه سال با داشتن هم‌خانه شکسته شده. هنوز دارم دست و پا می‌زنم که عادت کنم به زندگی در شهر و فضای جدید و با بی‌خوابی یکی دو ماه اخیر خیلی کار آسانی نیست. ولی توی همین بیست و چهار ساعت گذشته خون دویده زیر پوستم. چه همه آدم. چه همه زندگی، چه همه قصه و شعر تازه. چه یادم رفته بود که همه عمرم آدم شهر بزرگ بودم من. اول مشهد. بعد تهران. بعد لندن. آکسفورد با همه خاطره‌های خوب و بدش برایم ماندنی و شدیدا عمیق است، وطن دوم یا چیزی توی این مایه‌ها. با تمام سرزنش‌ها و خوبی‌ها و نفرین‌ها و روشنی‌ها. کجاست که آدم بهش حس سرزمین و مالکیت داشته باشد و از سیاهی و روشنی پر نباشد؟ من آدم شهر کوچک نبودم. هیچ‌وقت. این را باید روزی ده بار به خودم یادآوری کنم که زندگی در جای درست را هیچ وقت قربانی کار و حرفه و پول نکنم. جایی که زندگی نیست، یعنی برهوت آدم، آدمی که بشود دو کلمه باهاش اختلاط کرد، آدمی که زندگی کردن درست را بلد باشد و گیر خورده‌ریزها نیفتد آنقدری که کوچک و حقیر شود و من این حقارت را در عین شکوه و بزرگی ظاهری آدم‌ها کم ندیدم. اینجا ولی می‌شود دوباره گم شد، توی بزرگی پنهان آدم‌های بی‌اسم و رسم و از این گم شدن نوشت.


| لینک مطلب | نظرات (0)

رفتن، بیستم ژوئیه دوهزار و چهارده

می‌نویسم تا فراموش کنم. می‌نویسم تا فراموش نشوم. ولی اگر فراموش نشوم چطور می‌خواهم فراموش کنم؟ نوشتن کار آسانی نیست. ولی اگر ننویسم هم اوضاع هیچ آسان‌تر نمی‌شود. امتحان کرده‌ام. یک مدت کمتر نوشتم. داشتم به سمت دیوانگی مطلق می‌رفتم. در یک سرازیری لیز و پُرشیب. همان‌قدر حس ناامنی و ترس در ننوشتن بود که در نوشتن هم هست. اینجا نوشتن، یا هر جای دیگری که می‌دانی خوانده می‌شوی، قضاوت می‌شوی، ساخته می‌شوی. گاهی دیو، گاهی فرشته. آدم‌ها آن تویی را از کلماتت می‌سازند که می‌خواهند، که دوست دارند با آن زندگی کنند یا بجنگند. که می‌خواهند از آن متنفر باشند یا به آن شیفته. دست تو نیست. حتی دست کلمه‌ها هم نیست. دست آدم‌هاست که چطور بخواهند فراموشت کنند یا هر لحظه تو را به خودت، به خودشان یادآوری کنند. دارم از این شهر می‌روم. به شهری بزرگ‌‌تر. ولی نوشتن کندن و رفتن و جای دیگری ریشه دواندن را می‌گذارم برای یک وقت دیگر. ولی همین‌قدرش برای ثبت در اینجا کافی‌ست. چهار روز دیگر.این چهار روز را گذاشته‌ام برای خداحافظی از شهر. شهری که با همه کوچکی‌اش، بار سنگین زندگی و بودن من را کشید. دلم می‌خواهد در آغوشش بگیرم و بعد با یک کارد نوک‌‌ تیز دخلش را بیاورم. عشق و نفرت. و این یعنی آکسفورد دومین خانه من خواهد بود. برای همیشه.


1 مرداد 93 | لینک مطلب

خانه

خانه دروغ بزرگیست. دستت را به من بده. تا سه بشمار، و بدو. فراموش کن خانه‌ را. در حافظه‌ات آوارش کن. موشکی بساز و با دست خودت پرتابش کن به حافظه‌ات. باور کن: خانه دروغ بزرگیست. تا مرگ تنها ده دقیقه فاصله است پس دستت را به من بده. تا سه بشمار. چمدان و عکس‌ها و عروسک‌ها. گلدان‌ها و ظرف‌ها و صندلی‌ها. فراموششان کن. ملافه‌ها، ملافه‌های سفید را فقط بردار . با ته مانده‌های اکسیژن. نفس عمیق. حالا برگرد. یک بار دیگر برگرد. موشک را آتش کن در خیالت. حالا پشته‌‌ای خاک را تصور کن. آواری با دست‌های کاموایی عروسک‌ات که زده از زیر خاک بیرون. حالا تنها دو دقیقه مانده است. می‌بینی مرگ چطور مثل حشره‌ای سمج در خیالت وز می‌زند و خودش را به شیشه می‌کوبد؟ شیشه خانه تو. خانه ما. حالا افتاده است پای پنجره، بی‌جان. دوباره، درست وقتی ما داریم می‌دویم بلند می‌شود. خودش را به پنجره می‌کوبد. شیشه‌ها فرو می‌ریزند و می‌افتد پای پنجره. ولی ما رفته‌ایم، مرگ در خانه ما خودکشی می‌کند. حالا که ما نیستیم. ملافه‌های سفید را هم برده‌ایم. که لکه خون نیفتد. دستت را بده. تا سه بشمار. تا با ملافه‌های سفید بدویم به سمتی که نمی‌دانم کجاست. سمتی که در آن خبری از مرگ نیست.

10489718_10152178836157414_5789915075452300110_n.jpg


| لینک مطلب

ندارد

این همه ثبت کردن برای ریختن در موال.


14 تیر 93 | لینک مطلب

شب چهارم

صدایش را نمی‌شنوم
یک مشت کلمه است، یک موج ِ وحشی ِ سپید
مثل ردیف دندان‌هایش
نه، مثل شیر، شیره‌
که تیر ِ کمرم را در می‌آورد
و جانم را می‌مکد
بی‌صدا، چطور ممکن است
این همه خواستنِِ یک مشت کلمه؟


19 خرداد 93 | لینک مطلب

بیست و نهم ماه مه دوهزار و چهارده

از روزی که تصمیم گرفتم به کسی لبخند مصنوعی برآمده از نفرت تحویل ندهم زندگی خیلی سخت‌تر شد. در این سختی پوستم کنده شد. دهانم خرد شد. خسته و ناامید شدم. استخوان‌هایم را به زور هر روز از روی تخت جمع می‌کردم و سر هم می‌کردم و راه می‌افتادم به سمت شهر. از روزی که تصمیم گرفتم به کسی الکی لبخند تحویل ندهم و این واکنش انسانی و عمیق و پرمعنا را به گند و گه و لجن چاپلوسی و تملق آلوده نکنم، زندگی خیلی تلخ‌تر شد از آن‌چه گمان برده بودم. ورود به حلقه‌ها و گرفتن پست‌ و مقام و داخل آدم حساب شدن را گذاشتم در کوزه برای آن‌هایی که هنوز فکر می‌کنند با لب‌کج‌کردن و سرکج‌کردن می‌شود عین آدم زندگی کرد. گذاشتم برای همان‌هایی که هنوز برای ارتقای عناوین‌شان از دکتر به پروفسور و از پروفسور به کوفت و از کوفت به مرگ دارند شب و روز خشتک‌شان را جر می‌دهند. می‌خواستم چه کار؟ بهتر بود حواسم به چاک دهن و چروک‌های صورتم باشد تا بی‌خود و بی‌جهت به یک آدم توخالی و پر از فقر اعتماد به نفس و در یک کلام بیچاره این گمان غلط را ندهم که برای خودش ان خاصی است در این دنیا. تصمیم مهمی بود که باید می‌گرفتم و گرفتم و پایش هم تا آخر ایستاده‌ام. به درک که نتیجه‌اش بی‌کسی و بی‌پولی و بی‌جا و مکانیست. شرف دارد همه این‌ها به جمع و جور کردن فک و آرواره جایی که می‌دانی خرج‌کردنش، مایه گذاشتن از ارزش‌هاییست که سی سال برای ساختن و حفظشان جان کنده‌ای. به جاش وقت صرف کردن برای تحویل یک لبخند درست و درمان به کسی که می‌فهمد لبخند یعنی چه. بقیه هم با همان صورت سرد و یخ‌زده و چشم‌های صاحب‌مرده‌ام کنار بیایند. خوبشان است. از سرشان هم زیادیست.


8 خرداد 93 | لینک مطلب

درباره مصرعی که به دست تاریخ سپرده شد

پاییز ۸۷ بود. داشتم اسباب‌کشی می‌کردم از لندن به آکسفورد. هنوز احمدی‌نژاد بود و فاز، فاز تلاش برای متقاعد کردن خاتمی بود که بیاید و کاری بکند. به مصرع خرداد که رسیدم، تمام خاطرم پر بود از خاطره روز دوم خرداد. وقتی که من هنوز دبیرستانی بودم و حتی حق رای دادن هم نداشتم. ولی یواشکی از مدرسه جیم می‌زدم و با دوست دوران دبیرستانم می‌رفتیم به ستاد خاتمی که دور میدان تقی‌آباد مشهد بود. دیگر هیچ وقت بعد از آن روزها، مشهد را آن همه پر از شور و زندگی ندیده بودم و خاطره من از خرداد همان بود. حادثه برای من انتخاب محمد خاتمی بود در سال ۷۶ و تمام سال‌های ریاست جمهوری‌اش که هنوز برایم بهترین سال‌های عمرم است. فارغ از این‌که نسبت به موضع‌گیری‌ها و عملکرد سیاسی امروز او چقدر نقد داشته باشم و چقدر در طول این پنج سال اخیر از مشی و مرام او فاصله گرفته باشم اما فراموش نمی‌کنم که دانشگاه در زمان او نفس کشید و من دانشجوی خوشبختی بودم که در دوران ریاست‌جمهوری او دانشجو بودم. بگذریم. حرف آن مصرع بود و آنچه در ذهن من بود وقتی نوشتمش و آنچه بعدا بر آن بار شد. از خرداد ۴۲ گرفته تا خرداد ۶۸، از قیام گرفته تا مرگ خمینی و فتح خرمشهر. این‌ها اول ماجرا بود، وقتی هنوز خرداد ۸۸ از راه نرسیده بود. بعدتر، کنار آن همه اسم و اتفاق و بخوانید -حادثه- خرداد ۸۸ هم نشست. حالا آن مصرع دیگر خطی نیست که من در یک اتوبوس سرد و خالی و باران خورده نوشتم. اگر این روزها فیس‌بوک پر نشده بود از عبارت "خرداد پرحادثه" و هرکسی از ظن خودش یار آن نشده بود، لابد این یک خط شعر هم می‌نشست کنار بقیه شعرها. نمی‌دانم حسم به ماندگاری این مصرع در حافظه مردم چیست. نمی‌دانم خوشحالم از این اتفاق یا نه. فقط یک چیز را می‌دانم، آن هم این‌که این مصرع دیگر شعری نیست که من گفته باشم. شعریست که هرسال و هر بار به شکل جدیدی با هزار زبان گفته می‌شود.


3 خرداد 93 | لینک مطلب

خواهش

بیا به خواب همدیگر برگردیم.
همین یک خط کافی نیست؟
خب، این هم خط دوم:
بیا به خواب همدیگر برگردیم.


24 اردیبهشت 93 | لینک مطلب
آخرین یادداشت‌ها

جستجو در پرده ناتمام


عناوین

تماس با نویسنده
nimdayereh (at) gmail.com

فید آخرین مطالب





بایگانی ماهانه