حرف حساب

هميشه عاشق بودن همخانه ی ابهام شيرينيست …اما نه برای عاشق به
منزله ی معشوق…که عاشق را بسی رنج و تلخی از اين ندانستن بايد…تا
معرفت عشق بداند چيست…
در بودن و نبودن ما انتخاب كو ؟
حس غريب عاشقي و التهاب كو؟
من مثل گرگ و ميش نگاهت دروغيم
ديگر مجال پرسه زدن در سراب كو ؟
پس لرزه هاي روح ترك خورده ي مرا
آرامشي به جز تب صد اضطراب كو ؟
حالا تو با نگاه تماشاييت بگو
در تكه پاره هاي غزل بيت ناب كو ؟
با اين حرارتي كه تو تكرار مي شوی
بگذار خاضعانه بپرسيم آب كو ؟
تا مرز بازتاب تو تكثير مي شوم
ديگر براي فاصله دست حجاب كو ؟
خطي به سوي شرق نگاهت كشيده ام
اينك وقوع حادثه ي آفتاب كو ؟
در مرز خاك پاك تنت ايستاده ام
آن لحظه ي هميشه پر از التهاب كو ؟
يك استعاره از غزل چشمهاي تو
تنها براي اين غزل بي خطاب كو ؟
بيچاره من كه خواب تو را هم نديده ام
در بهت خواب كاغذي ام يك جواب كو ؟
ختم مجاز و مصرع و تشبيه و فاصله
با يك سوال : قصه ي حرف حساب كو ؟