بایگانی ماهیانه: فوریه 2005

سيگار

مـردی که روبروی تو سیگــار می کشد
بر مــــرزهای خاطـــــره ديـوار می کشد
حتی شبـــانه عشـــق تو را لای زرورق
می پيــچد و به ســینه ی تبدار می کشد
با حرفهای خوشمـزه پک می زند تو را
در ریه های ملتـــهبش دار می کشــــــد
او رشد می کند و تو کم می شوی مدام
ته مانده ای سيــــــاه به دیوار می کشد
جــریان تمام می شود و دود می شوی
آن نخ تو بوده ای که به تکرار می کشد

زن خيابانی


دوباره آن زن شبهای خیــس و بــــارانی
همان که شـــد لقبش یک زن خیابــانی
کنــــار جــــاده ایستاد و انتظــــار کشید
چقدر حس بـدی داشت ، حس ویــرانی
شروع جـل جل باران و خانه ای که نبود
شــــروع وسوســــه ی آن گناه پنهـانی
نگـــــــاه تلـــخ زن و ازدحام گنگ صـــدا
هجــــوم بوق و چــراغهای زرد و نورانی
فضــای مبهم ماشین و حـلقه های دود
یــــکی دو بسته ی پول هــــزار تومانی
و بـــاز قصـــه ی تکـــرار تن فروشی زن
سقوط عاطفه و عشـــق های انسانی
دوبـــاره عرض خیابان و نیم ساعت بعد
فروش یک گــــل پژمرده مفت و مجانی

از هيچ…

سكانس يك ، نه شب ، قتل مضحک یک زن
و چــــارپــایه ی چـــوبی ، طـــناب در گــردن
در امتــــــــداد نگــاهش که باز مـــانده به در
نمـــــرده اســــت هنـــوز اضــطراب از مـردن
ســکانــس دو ، نخ سیگار و حلقه های دود
و بوی عطـــــــر زن و خاطــــرات سنگی من
دو قـاب عکــــــس که انگــار سایه ی من بود
و انــعــــکاس تــنی بـی حجــــاب و پيــــراهن
سکانس سه، پرسانسور دراین میان گم شد
چقـــدر حــس غــریبی ست مثــل زن بودن
شکــسته پایه ی چوبین « بارت » در قفسه
هــــــجوم پــست مـــدرن و کتــابهای خفـن
« کتــاب فلـسفه با ژست عاقلانه ی پوچ »
و التــــــــذاذ دروغیـــن هایـــدگـــــر در من
تو ناتمـــــــــام ، کتابهای غرق در خــلسه
و قیــــــــل و قــــــال غـــزل مثـل آب هاون!

سارا

این شعر مال خودم نیست اما از اون شعرهایی یه که دوست داشتم مال خودم باشه ….
قبله كمي متمايل به چپ :
آمد درست زیر شبستان گل نشست
در بین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب ، نه ، یک تکه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است
این بیت مطلع غزلی عاشقانه است
این سومین ردیف ، نمازی خیالی است
گلدسته ی اذان و من و … های های های
الله اکبرُ انا فی کل وادِ مست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم
او فکر می کنیم در این پرده مانده است
سارا سلام ! … اشهد ان لا اله تو
با چشمهای سرمه ای … ان لا اله مست
دل می بری که حیٌ علی … های های های
هر جا که هست پرتوی روح حبیب هست .
بالا بلند ! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست ؟
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب … اشهدُ ان … در دلم نشست
آن شب کبو… کبوتری از بامتان پرید
نم نم نما نماز تو در بغض من شکست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الٌا هو الٌذی اخذ العهد فی الست
سبحان ربٌ هرچه دلم را ز من برید
سبحانَ ربٌ هرچه دلم را ز من گسست
سبحانَ ربیٌ ال … من و سارا … بحمده ی
سبحانَ ربیٌ ال … من و سارا … دلش شکست
سبحانَ ربیٌ ال … من و سارا … به هم رسی…
سبحانَ … تا به کی من و او دست روی دست
زخمم دوباره وا شد و ایٌاک نستعین
تا اهدنا ال… سرای تو راهی نمانده است
مغضوب این جماعت پرهای و هو شدم
افتادم از بهشت بر این ارتفاع پست
(یک پرده باز بین من و او کشیده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)
(بهراميان)

اجرای آخر

اگه بعضی وقتا از فرط دوست داشتن ، چشمتو به روی همه چيز و همه کس ببندی ،
با اين همه سوال چه کار می کنی ؟ من ميگم اين يه بازيه و بايد تا آخرش پيش رفت …
راستی … اجرای آخر تو چيه ؟
امضا كنم در عشق تو ديوانه ام يا نه ؟
در انفرادي ها و كنج خانه ام يا نه ؟
امضا كنم محبوس چشمانت شدم يك بار
يا صد هزاران بار ديگر تا ابد يا نه ؟
امضا كنم در پاي حكمم جاي اسمي كه
عمري برايش قصه و افسانه ام يا نه ؟
امضا كنم اين ابتذال كهنه را در شعر
تكرار شمع و گردش پروانه ام يا نه ؟
امضا كنم فرهادم و مجنون تكراري
يا مست جام عشق و يك پيمانه ام يا نه ؟
امضا كنم اين اعترافات مزخرف را
بنويسم اينجا با همه بيگانه ام يا نه ؟
ديگر گزيري نيست جز امضاي حكمي كه
حتي اگر ثابت كنم ديوانه ام يا نه :
يك چارپايه ، يك طناب ، اجراي آخر و …
حالا بگو بازيگري جانانه ام يا نه ؟