بایگانی ماهیانه: آوریل 2005

مرداب

اين رباعی از سالها پيش گوشه ای از ذهنم را پر کرده…و مربوط به دورهی خوب
انجمن شعر خراسان میشه …اونجا خونده شد و هنوز خوب خاطرم مونده…
انگــار که غرق فکـر مرداب شديـم
مــا مثل عروسکيم ما خــواب شديم
عمريست برای مشتی از گندم و جو
بازيچــهی دستــهای ارباب شديم

ديوانه

ديوانه تر از من کسی پيدا نشد انگـــــــــار
در اين ميان جز من کسی رسوا نشد انگـــار
من نقـش آدمهای عاقـــــــل را بلـــــد بودم
بازی ندادم چشــمهايت را نشد انگـــــــــار
با وعده هايت هی غـــــزل گفتم غزل گفتم
گفتی که فــــردا ميشود فردا نشد انگــــــار
شب می زدم بيــرون به يادت راه می رفتم
در کوچه ها هم عقده هايم وا نشد انگــــــار
ديوانه ای مضحک پر از اشعــار تکراری
می خواست عاقل تر شود اما نــشد انگــــــار
شب، قرصهای خواب وتصـــويرقشنگ تو
می خواست يلدايی کند شــب را نشد انگـــار
پايان ندارد اين غــــــــــزل ديوانه می مانم
غيـــرازجنون چيزی نصيب ما نشد انگـــار