بایگانی ماهیانه: می 2005

از غزل بگو…

یک بار هم برای خدا از غزل بگو
در تنگنای حادثه ها از غزل بگو
روح مرا به قافیه هایت گره بزن
در قیل و قال فاصله ها از غزل بگو
من مثل موج ، عاشق حالی به حالی ام
دریای من ! همیشه رها ! از غزل بگو
من انتظار برفی یک فصل عاشقی
اینک بهار من ! تو بیا از غزل بگو
فرجام من به سال هبوطت رسیده است
یلدای من به نام خدا از غزل بگو
تا یک شهاب شبزده معراج مانده است
پر گیر ! تا عروج صدا از غزل بگو
با این جماعت به سجود ایستاده و
با مردمان خواب نما از غزل بگو
اینجا تمام خاطره هایم مکدرند
تو با زبان آینه ها از غزل بگو
آخر شد این شبانه و این احتیاج نه :
یک بار هم برای خدا از غزل بگو

برای ستايش تو …

برای ستايش تو
همين کلمات روزمره کافيست
همين که: کجا می روی…دلتنگم…
برای ستايش تو
همين گل و سنگريزه کافيست
تا از تو بتی بسازم…
(شمس لنگرودی)

عشق ضربتی

برگشـــــــته باز هـــم آن حس لعـــنتی
ابهــــــام زندگي ، در عشـــــــق نوبتی
تكــرار اسم تو ، دربيـــت ، در رديف
حتي در اسم شعر : يك عشق ضربتی
من ســـــالهاي ســـــال ، يادم نبود كه:
آدم منــــــــــم و تو حــــواي پاپـــــتی
تو مي گــــــــريزي و من پا به پاي تو
من رنگ احتيــاج ، تو نقش حســرتی
يك فـــالگير پيـــــر در خواب قاصدك
من در تفــــــال و تو در نهـــــــــــايتی
اما تمـــــــــــام شد بين من و شــــــما
جريان عشـــــــق يا هر قسـم صحبتی
در نقش آدمي در جـــا زدن ، تمـــــام
عاشق شدن گذشت ، تو عيـن فطرتی