از غزل بگو…

یک بار هم برای خدا از غزل بگو
در تنگنای حادثه ها از غزل بگو
روح مرا به قافیه هایت گره بزن
در قیل و قال فاصله ها از غزل بگو
من مثل موج ، عاشق حالی به حالی ام
دریای من ! همیشه رها ! از غزل بگو
من انتظار برفی یک فصل عاشقی
اینک بهار من ! تو بیا از غزل بگو
فرجام من به سال هبوطت رسیده است
یلدای من به نام خدا از غزل بگو
تا یک شهاب شبزده معراج مانده است
پر گیر ! تا عروج صدا از غزل بگو
با این جماعت به سجود ایستاده و
با مردمان خواب نما از غزل بگو
اینجا تمام خاطره هایم مکدرند
تو با زبان آینه ها از غزل بگو
آخر شد این شبانه و این احتیاج نه :
یک بار هم برای خدا از غزل بگو