بایگانی ماهیانه: دسامبر 2005

برای نون.ميم

ديگر به چشمان قشنگت اعتباري نيست
ديـگرمـرا با خـاطراتت هـيچ كـاري نيـست
گفتي كه هـرگز بين ما حرفي نخواهد بود
بر عشق هاي دنيوي هيچ اعتباري نيست
شــوخي گرفتـي هـر چـه درمــن بود را آن روز
گفتي حلالم كن…ملالي نيست…باري نيست
احـــساس آدمــهـاي بــازي خــورده را دارم
وقتي كه حتّي گريه ها هم اختياري نيست
امروز هم زود است تا باور كنم هرگز
از اتّـفـاق تـلخ تـو راه فـراري نيـست
پس مي زنم شب گريه ها را با تو مي خندم
با ايـنكه اصـلا مـاجـراي خــنده داري نـيست
ابگذر!دروغي بيش دیگر در نگاهت نيست
ديگر به چشـمان قشنگت اعتباري نيست

غزل بی نام

مي خواسـتم بگذارمت لاي غزلهام
در انتــهاي بيـت هاي بي سرانجام
جـــرم بـزرگـي بود انــگــار از تــو گـفتن
هي مي نشاندم واژه ها را غرق ابهام
كم كم فراموشت شدم از من گذشتي
گــــم مي شـدم در خــاطــرت آرام آرام
مــن بـيـت ها را زيـر و رو مـي كـردم و تـو
باور نمي كردي كه شوخي نيست حرفام
تو بي خيال اضطراب عاشقي كه
مي ساختت هر روز با آوار اوهام
هنجارها از اتهام عشق گفتند
از ارتـداد فكرهاي دختري خام
حـكــم فـرامـوشي بـراي او بــريـدنـد
يعني مساوي با صدور حكم اعدام…
***
يكسال … نه … صد سال بعد از روز اوّل
من عــاشقم با شعـرهايي رو به اتـمـام
شاعر شدم ؟ يا چشمهايت شاعرم كرد ؟
ايــن بيت ها تقـديم تو ، گوينده : بي نام !

هنوز منتظرم…

فـــرودگــاه و تــو و اضــطـراب هاي هـــمــيشه
نـــگــاه خــيـس و مـن و التهاب هاي هميشه
دوبــاره لــحـظه ي پـرواز تو به مقــصد لــنــدن
دوبــــاره من و غــزل با خــطاب هاي هـميشه
دويـده بــاز نــگـاهـم مــيــان هــرم نــگــاهـت
چــقدر فـــاصــلـه با آفــتاب هاي هــمــيشه !
تو مي روي به همين راحتي چه عادت تلخي
تو رفته اي و من اينجا …حـباب هاي هميشه
ســـكــوت مـــرده ي تــقــويم هاي آخـر پـاييز
و من که گم شده ام در كتـاب هاي هميشه
شـــمـردنـت … تــب مـعـكوس من و آمدن تو
نــگــاه سـبـز تو اما … سـراب هاي هـميشه