غزل بی نام

مي خواسـتم بگذارمت لاي غزلهام
در انتــهاي بيـت هاي بي سرانجام
جـــرم بـزرگـي بود انــگــار از تــو گـفتن
هي مي نشاندم واژه ها را غرق ابهام
كم كم فراموشت شدم از من گذشتي
گــــم مي شـدم در خــاطــرت آرام آرام
مــن بـيـت ها را زيـر و رو مـي كـردم و تـو
باور نمي كردي كه شوخي نيست حرفام
تو بي خيال اضطراب عاشقي كه
مي ساختت هر روز با آوار اوهام
هنجارها از اتهام عشق گفتند
از ارتـداد فكرهاي دختري خام
حـكــم فـرامـوشي بـراي او بــريـدنـد
يعني مساوي با صدور حكم اعدام…
***
يكسال … نه … صد سال بعد از روز اوّل
من عــاشقم با شعـرهايي رو به اتـمـام
شاعر شدم ؟ يا چشمهايت شاعرم كرد ؟
ايــن بيت ها تقـديم تو ، گوينده : بي نام !