بایگانی ماهیانه: ژانویه 2006

چيزی به نام عشق…

حـوّا گناه كرد و عـشق آفريــده شد
جريان آن گناه به عالم كشيده شد
آدم براي پاكي و شيطان به جاي نفس
حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــريده شــد
مــن با گـنـاه خـوردن يـك سـيب زنـده ام
سيبي كه از حوالي يك خواب چيده شد
من خواب چـشمهاي شما را نديده ام
امّا دوباره درتن و جانم دميــده شد …
حسّي كه عشقبازی تو باورم شود
آهـي كه از تـغـزّل نامت شنيده شد
عصيانگرم!چو ريشه به خاكت دويـده ام
هنگامه اي كه پرده به نامش دريده شد
خاكي محقّرم كه به عشقت هبوط كرد
اشــكي مكررم كه به پايـت چكيـده شد
من يـك زنم كه مرتكـب آن گناه شد
با يك نگاه عاشق يك خوابديده شد
حـوّاي بـي گـنـاه غـزلهـاي سـرخ و نـاب
اين بار در حوالي من با تو ديده شد …
افتــاد از نگاه شما( آدم)نجيب!

آدم گناه كرد و غزل آفريده شد.