فردا که خواب صادقه تعبير میشود …

خواب ديـدم دیشب آن گودال بی پایاب را
در خودش جا داده بود آن ماه عالمتاب را
خواب دیدم آسمانی سرخ و بی خورشید و سرد
چــشـمهـایی را کـه مـی پـرسـیـد سـمـت آب را
خواب دیـدم تلّ خـــاکی و زنـی تنـها بر آن
خیره در گودال خون میدید نوری ناب را
خواب دیدم نور را بر نیزهها، سرخ و نجیب
يــک جمــاعت کودک سر گشته و بیتاب را
خواب ديــدم آتــشــی وحــشی به جان خیمـه زد
سـوخـت رویـای مرا و پـاره کرد آن خـواب را
بالشم تر بود … نم مي زد ميان صورتم
می شنیدم شیهه های اسب بی ارباب را
سخت میلرزیدم از تصویر آن گودال سرخ
لحظه لـحظه خواب دیدم مرگ آن مهتاب را
چک چک از سرنیزهها و اسبها خون می چکید
آســـمــان می ديــد رقــــص نــور در مــرداب را
ســرد میشد شعــلهها و باز می ماندم به جا
مینوشتم نینوا را … قصه ی آن خـواب را
خواب بیتعبیرخورشید و غزل در قتلـگاه
شعر میکردم به یادش خون اسطرلاب را
هيچ رملی نيست تا معنا کند خواب مرا
ظهر فردا می کنی معنا برايم خواب را