بایگانی ماهیانه: مارس 2006

پاييز بود…من نيوتن را…ولی تو را…*

پـاییز بود…مـن نـیوتـن را نـدیـده ام
و سیب سرخ جاذبه را هم نچیده ام
پاییز بود…چوبـه آن دار و صـندلـی
بالا برو… نیفت… بگو من پریده ام
پایـیـز بـود… لـرزش پـاهـای صــندلـی
افتاد سیب …”طعم خدا را چشیده ام ”
پاییز بود… جاذبه یـعنـی:تـو روی دار
بعد از تو دور جاذبه را خط کشیده ام
پـاییز بود… جاذبـه یـعنی دروغ مـحض!
شکل تو را معلّق و بی جان کشـیده ام
بـیـن زمـین و خـاطره هـایـت معلّـقـم
روح تـو را بـه جـان غـزلـهـا دمـیـده ام
اجرای حکم…مردن بی های و هوی تو
پاهای لـخت و بـی کـفـنـت را دویـده ام
پاییز بود…من نیوتن را …ولی تو را…
با خنده ای به شیـوه ی پاییز دیده ام!
*مصرعی که زمانی دور در جلسه شعری یک پسر خیلی جوان مشهدی خواند و توی ذهنم گیر افتاد

می خوانمت در هر غزل، هر شب، اگر چه…

قلبم برای باورت جای کمی نیستدیوانه تر از عاشق تو آدمی نیست
باور کنی یا نه…تماشاییسـت حالم
آشفته تر از عالم من عالمی نیست
سـهم من از دریای عشقت سخت نـاچـیز
لیـک آرزویـم جــز زلال شبـنمـی نیسـت
آهسته در قلبت مرورم کن که بی شک
جز عشق، حرف آشنای مبهمی نیسـت
می خوانمت در هر غزل، هر شب، اگر چه…
جز واژه های مرده با من هـمـدمـی نـیـست
یک فصل عادت پشت چشمان تو یعنی:
حتی اگر اینجا نبـاشی هم غمـی نیـست”
مـی خـواستـم امشــب کـمی آتـش بـگـیـرم
دیدم در این بیهوده سوزی مرهمی نیست

مـی پــرسی از مـن سالهـایـی دور…امّا
جز جای خالی آن زمانت محرمی نیست