می خوانمت در هر غزل، هر شب، اگر چه…

قلبم برای باورت جای کمی نیستدیوانه تر از عاشق تو آدمی نیست
باور کنی یا نه…تماشاییسـت حالم
آشفته تر از عالم من عالمی نیست
سـهم من از دریای عشقت سخت نـاچـیز
لیـک آرزویـم جــز زلال شبـنمـی نیسـت
آهسته در قلبت مرورم کن که بی شک
جز عشق، حرف آشنای مبهمی نیسـت
می خوانمت در هر غزل، هر شب، اگر چه…
جز واژه های مرده با من هـمـدمـی نـیـست
یک فصل عادت پشت چشمان تو یعنی:
حتی اگر اینجا نبـاشی هم غمـی نیـست”
مـی خـواستـم امشــب کـمی آتـش بـگـیـرم
دیدم در این بیهوده سوزی مرهمی نیست

مـی پــرسی از مـن سالهـایـی دور…امّا
جز جای خالی آن زمانت محرمی نیست