پاييز بود…من نيوتن را…ولی تو را…*

پـاییز بود…مـن نـیوتـن را نـدیـده ام
و سیب سرخ جاذبه را هم نچیده ام
پاییز بود…چوبـه آن دار و صـندلـی
بالا برو… نیفت… بگو من پریده ام
پایـیـز بـود… لـرزش پـاهـای صــندلـی
افتاد سیب …”طعم خدا را چشیده ام ”
پاییز بود… جاذبه یـعنـی:تـو روی دار
بعد از تو دور جاذبه را خط کشیده ام
پـاییز بود… جاذبـه یـعنی دروغ مـحض!
شکل تو را معلّق و بی جان کشـیده ام
بـیـن زمـین و خـاطره هـایـت معلّـقـم
روح تـو را بـه جـان غـزلـهـا دمـیـده ام
اجرای حکم…مردن بی های و هوی تو
پاهای لـخت و بـی کـفـنـت را دویـده ام
پاییز بود…من نیوتن را …ولی تو را…
با خنده ای به شیـوه ی پاییز دیده ام!
*مصرعی که زمانی دور در جلسه شعری یک پسر خیلی جوان مشهدی خواند و توی ذهنم گیر افتاد