بایگانی ماهیانه: ژانویه 2007

به میم و دردهایش

موهایت
م ی ری زن د
م ی م ی رن د
نور می‌پاشم درآینه
که رنگ طلایی را برایت تداعی کند
رنگ خورشید را
گیس‌های بافته‌ی عروسکت را می دهم به دست باد
که از سمت شمال می‌وزد
که باران می‌آورد
توی خشکی خاموش مردمک چشم‌های من
تزریق مرفین
آهن
کلسیوم
مرگ گلبول‌هایت درجنگ برای تولید خون
در رگهات که آماسیده‌اند از خیلی وقت و
پس می‌زنند دستان سرنگی پرستارها را
تو درست می‌گویی
اصلا چه فایده؟
اصلا چه فایده وقتی می‌بینی
دیگر دست‌های کسی گیر نمی‌کند لای موهات
یا نمی‌پیچد تارهای مویت دور انگشت‌هایی که
بچرخد
فر بخورد
بریزد توی صورتت
و پر کند شقیقه‌هایت را
چه فایده که تو هی اقاقیا بریزی روی سرت
به جای کلاه‌گیس عروسی
که در آتلیه هی عکس‌های کاذب بیندازی و بعد،
همه تار بشود … مثل موهایت
مثل شب
چه فایده
که دل خوش کنی به پرپشتی گیس‌های پریشانی
که دیگر پریشان نیستند این روزها
عاقل‌تر شده‌ای انگار!
چه فایده که باشی
که پیشانیت بلندتر شده باشد از قبل
که عکس ریه‌ات بیفتد روی مانیتور
و تو
مدام
هی سرفه کنی
و فکر کنی به انگشت‌هایش
که نمی‌پیچد دیگر لای‌ موهای نداشته‌ات

صدای سرفه‌ی بلند و کشدار
صدای سرفه‌ی بلند و عمیق
صدای سرفه‌ی بلند و خشک
صدای سرفه‌ی تو
صدای
سرفه
تو
ص د ا ی
س ر ف ه
ت و
.