بایگانی ماهیانه: فوریه 2007

حیف دیوانه ای که عاقل شد

وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
بندها را بردرانم پندها را بشکنم ….
بعد روزهای شب بیداری تا صبح … و مرگ و تولد کلمه ها در من و من در کلمه ها … با تلنگر دردآشنایی پیدا شد در من آنچه مدتها گم شده بود،
لطفا کلمه را در این شعر کل – مه بخونید و اونو یک اشتباه عمدی بدونید.
وسط کلمه ها جگرخونی ….. وسط کلمه ها دل آشوبی
سرخود را به سینه ی دیوار…. سرخود را به سقف می کوبی
ت، ت، تق، تق بکوب و باورکن که غزل بچه ای نمی زاید
کلمه ها را کفن بگیر و بمیر! …. زیر این سقف کهنه ی چوبی
وسط کلمه ها دلت خون است …. وسط کلمه ها دلت آشوب
به عقب یا جلو … تلو … ت… تلو … و دهانت، دهان مشروبی
به تو اما نساخت بوی شراب، ودهانت پراز هلاهل شد
و تو از اتفاق افتادی … سنگ قبرت پراز گلایل شد
به سرنگت هوا بریز و بمک، که شب اکسیژنی شود از تو
بچکان ماشه ی تفنگت را… حرکاتت چقدر خوشگل شد!
چشم مستت که باز مانده و خشک و دهانی کفی که پف کرده
ورم از جمله هات می ریزد… مژه هایت کبود ریمل شد
قهوه ی ترکی ات شکر میخواست … ته لیوان من تو می افتی
سقط یک کلمه در ته فنجان … تف به این خلقتی که کامل شد
به تو شاعر شدن نمی ماند… به تو و کلمه های الکلی ات
بکش از خاطرات من بیرون … که زبانم برید و بزدل شد
تب من می رسد به نقطه ی صفر، می رسی، می رسم به مرز جنون
حیف از آن کلمه ای که فنجان را … حیف دیوانه ای که عاقل شد.