غزل سنگسار

سنگسار! تنم همیشه از این بدعت شرم آور و شنیع لرزیده است. این شعر زاییده حسی تلخ و ناگفتنی ست که بعد از اعلام خبر سنگسار همسفر مکرمه در قزوین سروده شد. مکرمه ای که هنوز شب را به سختی به صبح میرساند وبه زنده ماندش امیدوار است. تقدیم به همه ی زنان و دخترکان این خاک که برای برابری حقوق زنان هنوز ایستاده اند و به همه آنهایی که با برای پاک کردن چهره ی دین از بدعت های کور به باز تفسیر آن برخاسته اند و:
به عاطفه ۱۶ ساله که حنجره اش را به چوبه ی دار سپرد و رفت …
یک دو سه سنگ … سار پریدند روز پیش
آن صبحِ زودِ لعنتیِ سردِ گرگ و میش
یک دو سه سنگ لحظه‌ی پرتاب گم شدند
شرمنده از دریدن چشمان قهوه‌ایش
حیّ علی… به سمت سرت سنگ پشت سنگ
قد قامت ِ زنی که پر از لکه‌های ننگ
تا نیمه صورتی که فرو رفته توی خاک
حالا برقص عاطفه با موسیقیِ راک*!
بگذار شانه‌های تو لرزش بگیرد و…
با مردنت، خدای تو ارزش بگیرد و…
سرخ و سفیدِ خون و کفن … نوعروس مرگ
هی دست و پا که جان بکند زیر این تگرگ
حالم بد است عاطفه، حالم بد است بد
معکوس می زند دل تو … مرگ بر عدد-
یک، دو، سه … تکه های سرت … چار، پنج، شیش
خون می دود به روی لبانی که روز پیش
اقرار کرده بود به عشقی خلاف شرع
عشقی شبیه تجربه‌ی خام یک کشیش
اجرای حکم و مردن بی‌ های و هوی تو
گودال توی گوش کرت، خنده‌های نیش
شرمنده‌ای از این همه زشتی پیامبر
بعد از تو دین به دست خدایان سنگ کیش
تفسیر می‌شود به سر نیزه می‌رود
یا مثل سنگ بر سر و چشمان قهوه‌ایش…..
***
بر آبروی رفته اذان‌گو اذان بگو !
کشتند وحشیانه زنی را به جرمِ؟؟؟ هیششششششششش!!!!