بایگانی ماهیانه: جولای 2009

غـزلـی پـشت مـیلـه هـای اویـن

از اوین این روزها بوی خون می‌آید. در این ترس به خون و حیرت آغشته و تنهایی جانکاه، تنها خدا را می‌خوانم، به استیصال …
این شعر تقدیم به تمام به خون غلتیدگان آنجا که گفتند خود را به خودکشی زده‌اند در این سالهای سگی که بر ما رفت و هم‌چنان می‌رود:
یکی نبود و یکی بود و ق(غ)صه‌ای غمگین
شـروع شـد غـزلـی پـشت مـیلـه‌هـای اویـن
دو روز قبل، سه شنبه، درست ساعت پنج
سکانس یک، هوسِ خودکشی، صدا، دوربین
سکانس دو/ اکشن! اتفاق می‌افتد:
اصابت اجسامی که نسبتا سنگین
دروغ سوخته‌ی “یک نفر خودش را کشت”
و تـک‌نـوازی کـابـوس‌هـای آهـنـگـیـن
سـکـانــس سـه/ داروی نــظـافــت و حمـام
تو را شبیه جسد می‌خورد کسی به زمین
سکانس سانسور و دیوار خط خطی با خون
تمام کردن بی‌های و هوی بعد از این
سکانس آخر و انکار خودکشی شدنت
دلیل مرگ: نوشتن، همین فقط، و همین!