آخرین داغ آخرین روز تابستان ۸۸: پرویز مشکاتیان از بین ما رفت

پرویز مشکاتیان از میان ما رفت. در آخرین روز تابستان. تابستان ۸۸. باید با آمدن پاییز می‌رفت که داغ این تابستان کذایی را به دلمان بگذارد. این داغ نود روزه بی رفتنش کامل نمی‌شد انگار. وطن دارد از مردان نیک خالی می‌شود… شفیعی کدکنی که بار بست و غربت نشین شد، رمضان مردم را هم که از صدای ربنای شجریان خالی کردند و راهی دیار غریبش کردند…نت نویس و سنتورنواز روزهای شور و شعرش هم که بار از این دنیا برگرفت و رفت… چه سریست که چندیست اینچنین مرثیه‌خوان رفتن‌ها و باربستن‌ها شده‌ایم؟ … غروب است. تنها نشسته‌ام در گوشه‌ای دور از آن خاک که فردا میزبان تن سرد بزرگ دیگریست. یاد تشییع جنازه خسرو شکیبایی افتادم. یاد آن روز داغ. باز هم تابستان بود.
مشکاتیان رفت. آن همه شور و آهنگ و نوا رفت. آن آهنگ‌های میهنی، آن همراه‌شو عزیزها، آن چاووش‌خوانی‌ها… آن سرپنجه‌هایی که با هر زخمه‌اش، دل را می‌شستی از زنگار سر به سوی خاک گرفته‌اند. راه این گورستان را چندبار دوره کردیم در این تابستان؟ این خاک چرا اینسان خورنده و جسور شده است؟ این سال نحس با آن دو پرنده واژگونش را گویی سری با زندگی نیست. هی زور زدیم و با انگشتانمان هفتی به نشانه پیروزی و امید ساختیم. هی خواستیم این دو پرنده کز کرده در قفس را پرواز دهیم. نمی‌دانستیم سالی که با دو پرنده بال‌بسته واژگون تحویل شود، به خون و خاک و مرگ نزدیک‌تر است حال و هوایش.
چه تابستانی را گذراندیم… باید برگردم به هشت سالگی. باید بنشینم سر کلاس انشا، باید بنویسم. تک تک این‌ روزها را باید نوشت. تابستانی که با ندا شروع شد و با بیداد تمام. باید برگردم … دیگر اشکی باقی نیست که بر پیکر و پنجه‌هایت بریزم مرد! دیگر نایی نیست. دیگر نوایی نیست …