بایگانی ماهیانه: ژانویه 2010

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

این روزها دارم یکی از فصول تزم که درباره شعر دوران جنگ است را می‌نویسم. دم عصر بین مقالاتی که می‌خواندم برخوردم به مجموعه خاطرات شعرای جنگ. از سیدحسن حسینی و حسین اسرافیلی و چند نفر دیگر.هر کدام‌شان یک جور خواندنی بود. یک خاطره از پرویز بیگی حبیب‌آبادی از شعرای سال‌های جنگ که بعضی کارهایش همان سال‌ها گل کرد هم بین‌شان بود. حیفم آمد اینجا نگذارمش، خصوصن که اربعین هم بود و چهلم شهدای عاشورا.

ادامه‌ی خواندن

در اندوه مرگ خالق ناتور دشت

سلینجر. سلینجر گوشه‌گیر. سلینجر نازنینِ بداخلاقِ دوست‌داشتنی… نمی‌توانم اندوهم از مرگ جی.دی.سلینجر را پنهان کنم. همین الان خبر مرگش را خواندم. امروز مُرد. در عزلت و تنهایی مرد. کلن آدم گوشه‌گیری بود. از همان جوانی. ولی آخر عمری رسمن رفت یک گوشه‌ای خزید. خانه‌ای خرید و تنهایی زندگی کرد و همان‌جا هم مُرد و این یعنی که سلینجر دیگر هیچ وقت نخواهد نوشت. یعنی هر وقت دلت لک زد برای سلینجرخوانی باید بروی همان‌هایی که نوشته بود را هی بخوانی و بی‌خود توی راسته‌ی انقلاب نیفتی دنبال کارهای جدیدش. خیلی سال بود که دیگر نمی‌نوشت.

ادامه‌ی خواندن

صندلی را بکش

١- آهای مامور!/ به دستانت بگو نلرزند/ صندلی را آرام/ و یا بی‌ملاحظه/ از زیر پاهای لخت من بکش./ برای مردن من طناب لازم نیست/ من به خفگی بر اثر دروغ عادت دارم/ پس لطفن فقط و فقط/ به اجرای حکم در راس ساعت شرعی‌ات بیاندیش/ و صندلی را بکش.
٢- آقای نیوتن عزیز! / در سالی که گذشت/ تئوری جاذبه شما/ دقیقا ۳۴۶ بار/ در نقطه‌ای از کره زمین/ به نام ایران/ نقض شد./ و ضمنن / هر سال/ ۳۶۴ روز دارد/ حال خود دانید!
مرتبط:
غزل نفی جاذبه نیوتن

روز تولد ندا

دوستی اول صبحی ایمیل کرده بود که فلانی می‌دانی فردا- یعنی امروز- شنبه سوم بهمن، تولد ندا آقاسلطان است؟ دلم ریخت. تولد است این یا عزاست؟ یعنی مادرش کیک می‌خرد می‌رود سر خاک دخترش امروز؟ اندوه همه‌ جانم را گرفته نصفه شبی. چند ساله می‌شد این دختر اگر زنده بود؟ جان آدمی اینجا به چند می‌ارزد یعنی؟

ادامه‌ی خواندن

با من صنما …

از بعداز ظهری که آمدم خانه یکی از رفیقان شفیق و بر حسب معمول همنشینی های هفتگی، شعر و شوری در گرفت، این غزل مولوی شده ورد ذهن و زبانم. عجیب فازی داد این غزل مولوی با سرگشتگی و آشفتگی و حالی به حالی شدن های این یک ماهه اخیر. بیت بیتش آتشی افکنده به خرمنم. تا کی که باز دل یک دله کنم، تا کی که باز یقین را با من سر انکار نباشد. تا کی که او را با ما و ما را با او سَری باشد…
چه کَسم من، چه کَسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم، گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم
مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم
به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم
نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم
نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم
به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم
هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر
که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
بده آن باده جانی ز خرابات معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی
که نمی‌یابد میدان بگو حرف سمندم

برهان شر


“برهان شر” برای من اینجا، حسرت بوسیدن لب‌های اوست و برای تو در هائیتی، خفتن زیر خروارها خاک. من شکایتم را پس می‌گرفتم اگر تو زنده می‌ماندی…
سقف هزار خانه‌ی آوار بر سر تو، سقف هزار باور آوار بر سر من.
و خدایی
که هست
و نیست.