با من صنما …

از بعداز ظهری که آمدم خانه یکی از رفیقان شفیق و بر حسب معمول همنشینی های هفتگی، شعر و شوری در گرفت، این غزل مولوی شده ورد ذهن و زبانم. عجیب فازی داد این غزل مولوی با سرگشتگی و آشفتگی و حالی به حالی شدن های این یک ماهه اخیر. بیت بیتش آتشی افکنده به خرمنم. تا کی که باز دل یک دله کنم، تا کی که باز یقین را با من سر انکار نباشد. تا کی که او را با ما و ما را با او سَری باشد…
چه کَسم من، چه کَسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم، گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم
مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم
به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم
نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم
نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم
به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم
هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر
که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
بده آن باده جانی ز خرابات معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی
که نمی‌یابد میدان بگو حرف سمندم