روز تولد ندا

دوستی اول صبحی ایمیل کرده بود که فلانی می‌دانی فردا- یعنی امروز- شنبه سوم بهمن، تولد ندا آقاسلطان است؟ دلم ریخت. تولد است این یا عزاست؟ یعنی مادرش کیک می‌خرد می‌رود سر خاک دخترش امروز؟ اندوه همه‌ جانم را گرفته نصفه شبی. چند ساله می‌شد این دختر اگر زنده بود؟ جان آدمی اینجا به چند می‌ارزد یعنی؟


نشستم طی یک حرکت مازوخیستی فیلم کشته‌شدنش را چندبار نگاه کردم. آن لحظه‌ای که چشم‌هایش به نمی‌دانم کجا خیره‌ می‌شود و خون فواره می‌زند و بعد هم می‌میرد. دست‌هایش را دوباره نگاه کردم که عین یک نوزاد تازه از شکم مادر رهیده منقبض و مشت کرده کنار سرش…
یاد چشم‌های سرخ و گریه‌های سارا و قیافه درهم امیرحسین افتادم همان شبی که فیلم ندا پخش شد روی نت. تلفن زنگ خورد توی ماشین. امیرحسین گفت خودت را برسان حال سارا خوب نیست. بدو بیا خانه…
هنوز کرخت و بی حس بودم از دستگیری محمدرضا. سه روز بیشتر نگذشته بود از آن صبح لعنتی توی فرودگاه. رسیدم خانه. آشوب بود. انگار عزیزی فوت کرده باشد. سارا سیاه پوشیده بود و توی بغلم ضجه می‌زد. ندا گنگ و گیج جلوی چشم‌هایم توی دریچه یوتیوب جان می‌داد. امیرحسین احمد کوچک را برده بود توی اتاق که قیافه مادرش را آن‌طوری زار نبیند، بترسد بچه…
۷ ماه و سه روز از آن شب می‌گذرد. اسم ندا، تولد ندا، مرگ ندا، مادر ندا شده‌اند جزئی از درد و خاطره و هویت مشترک همه ما سبزها.
دلم می‌خواست به یادش خطی بنویسم اینجا. دیدم هیچ چیز بهتر از این دو شعر شمس لنگرودی نیست. هر دو از کتاب «۲۲ مرثیه در تیرماه» که تابستان امسال به صورت اینترنتی منتشر شد انتخاب شده. شمس در این کتاب برای ندا چند تکه شعر دیگر هم گفته. من ولی این دو را بیشتر دوست داشتم. حوصله داشتید بقیه شعرهای این مجموعه را هم بخوانید. من در کل از کتاب خیلی خوشم آمد.
کل کتاب را هم می‌توانید از اینجا دانلود کنید. این دو تکه شعر به علاوه آن‌ دیگری‌ها که برای نداست را هم می‌توانید با صدای خود شمس لنگرودی اینجا بشنوید و دانلود کنید.
روحش به راستی شاد.
«برای دخترم ندا آقاسلطان»
دخترم
سنت‌شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدى
ملتى زنده به گور مى‌شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مى‌خورد.
تو فقط ایستاده بودى
و خوشدلانه نگاه مى‌کردى
که به خانه‌ات برگردى
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهى دید دخترم
و خیل خیال هاى خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر مى زنند.
تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى
مرغى حیران
که مضطربانه چهره ى صیادش را جستجو مى کند
تو به دام افتادى
همچون خوشه ى انگورى
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام مى شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکى
که با صداى پرنده ى خانگى
پارس مى کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر مى شوى.
آه نداى عزیز من
گل سرخى که بر گلوى تو روئیده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه‌ى ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانى که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلى نشسته
و نام تو را مى خوانند.
یعنى ممکن است صداشان را که براى تو آواز مى‌خوانند نشنوى
یعنى پنجره‌ات را بستند که صداى پیروزى خود را هم نشنوى
ببین که چه آرام سر بر بالش مى گذارد
او که صید حلال مى خورد.
اول تیرماه ۸۸.
۲-
پس این فرشتگان به چه کارى مشغولند
که مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا
سر ماه
حقوق شان را مى گیرند
پس این فرشتگان به چه کارى مشغولند
که مرگ تو را ندیدند.
کاش پر و بال شان در آتش آفتاب تیر بسوزد
ما با ذغال شان
شعار خیابانى بنویسیم.
پس این فرشتگان پیر شده
جز جاسوسى ما
از پس باریدن است
که تاول ابرهاى اسیدى
بر تن مان آشکار مى شود.
ما را ببخش خیابان بلندم که چراغ هایت در قطرات خون روشن مى شوند.
امیرآباد، کارگر
امیرآباد، کارگر
من که تو را خیابان ندا مى خوانم .
دوم تیرماه ۸۸.