در اندوه مرگ خالق ناتور دشت

سلینجر. سلینجر گوشه‌گیر. سلینجر نازنینِ بداخلاقِ دوست‌داشتنی… نمی‌توانم اندوهم از مرگ جی.دی.سلینجر را پنهان کنم. همین الان خبر مرگش را خواندم. امروز مُرد. در عزلت و تنهایی مرد. کلن آدم گوشه‌گیری بود. از همان جوانی. ولی آخر عمری رسمن رفت یک گوشه‌ای خزید. خانه‌ای خرید و تنهایی زندگی کرد و همان‌جا هم مُرد و این یعنی که سلینجر دیگر هیچ وقت نخواهد نوشت. یعنی هر وقت دلت لک زد برای سلینجرخوانی باید بروی همان‌هایی که نوشته بود را هی بخوانی و بی‌خود توی راسته‌ی انقلاب نیفتی دنبال کارهای جدیدش. خیلی سال بود که دیگر نمی‌نوشت.


سلینجر برای من و خیلی‌ از دوستان رمان‌خوانی که می‌شناسم یکی از محبوب‌ترین رمان‌نویس‌های معاصر بود. «ناط/تور دشت»اش را بارها خوانده بودم و قطعا تا آخر عمرم باز هم چند باری می‌خوانمش. با هولدن کالفید و سرگشتگی‌هایش مدت‌ها دست‌ به گریبان بودم. بعد از من هم خواهرم. نسل به نسل، دست به دست می‌شود این کتاب انگار. دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتمش، فرانی و زوئی‌اش که فیلم پری داریوش مهرجویی روایتی بود از همان داستان…
چه باید نوشت در سوگ یک نویسنده یا شاعر؟ وقتی همه‌ی زندگی آدم با شعرها یا داستان‌های یک نفر گره می‌خورد و بعد آن آدم یک‌هو بی‌خبر می‌میرد، آدم انگار از همه چیز تهی می‌شود. چیز دیگری ندارم بنویسم. اگر می‌خواهید درباره‌اش بیشتر بدانید بروید اینجا، اگر نه هم که هیچ.
تکه‌هایی از کتاب ناتور دشت:
۱- تاکسی‌ای که تویش سوار شدم از آن اتومبیل‌های عهد بوق بود، و طوری بوی گند ازش بلند بود که انگار چند لحظه پیش کسی توی آن استفراغ کرده بود. من هر وقت که آخر‌های شب می‌خواهم جایی بروم، همیشه از این جور تاکسی‌هایی که بوی قی می‌دهند گیرم می‌آید.
چیزی که حتا از این‌هم بدتر بود، وضع خیابان‌ها بود که، با آنکه شب یکشنبه بود، بی‌اندازه ساکت و دلتنگ‌کننده بود. کم‌تر کسی توی خیابان دیده می‌شد. فقط تک و توک زن و مردی دیده می‌شد که دست‌هاشان را دور کمر یکدیگر انداخته بودند و داشتند از خیابان رد می‌شدند، یا یک مشت آدم‌های لات‌مآبی که زیر بغل مترس‌هاشان را گرفته بودند و به چیزی که یقین دارم اصلاً خنده‌دار نبود، مثل کفتار می‌خندیدند.
نیویورک، وقتی که آخرهای شب چند نفر توی خیابان‌ها قهقهه سر بدهند، حالت خیلی وحشتناکی پیدا می‌کند. این خنده‌ها از چندین فرسخ شنیده می‌شود، و آدم را بی‌اندازه غصه‌دار و دلتنگ می‌کند. من همه‌اش آرزو می کردم که کاش می‌توانستم به خانه‌مان بروم و مدتی سر به سر فی‌بی بگذارم. اما بالاخره، بعد از مدتی که توی تاکسی نشسته بودم، سر صحبت را با راننده باز کردم. راننده اسمش هورویتز بود، و خیلی بهتر از آن راننده قبلی بود. در هر حال، من فکر کردم که شاید او درباره‌ی مرغابی‌ها اطلاعاتی داشته باشد.
گفتم: «آهای، هورویتز، هیچ‌وقت از کنار دریاچه‌ی سانترال پارک رد شدی؟ که قسمت جنوبی سانترال پارکه؟»
«چی بابا؟»
«دریاچه‌هه. اون دریاچه کوچیکه‌ی اون جا رو می‌گم، که توش مرغابی‌ها هستن. حالا فهمیدی چی می‌گم؟»
«آها، اما منظور؟»
«خوب، تو اون مرغابیا رو که اون تو شنا می‌کنن دیدی؟ موقع بهار و اونوقتا؟ هیچ شده که تصادفاً بدونی که اونا زمستونا کجا می‌رن؟»
«کی‌ها کجا می‌رن؟»
«مرغابیا. هیچ شده بدونی؟ منظورم اینه که آیا کسی با کامیون می‌آد و اونا رو بار می‌کنه و می‌بره، یا اینکه خودشون پرواز می‌کنن می‌رن -می‌رن جنوب یا جای دیگه؟»
هورویتز برگشت و به من نگاه کرد. از آن آدم‌های کم‌طاقت و بی‌حوصله بود. گو اینکه آدم بدی نبود. گفت: «از کجا بدونم؟ از کجا یه همچه حرف احمقونه‌ای رو بدونم؟»
من گفتم: «خوب اوقاتت تلخ نشه.» خیلی اوقاتش تلخ شده بود.
«کی اوقاتش تلخه؟ اوقات تلخی کجا بود؟»
وقتی که دیدم هورویتز زود از جا در می‌رود، دیگر به صحبتم ادامه ندادم. اما خودش دوباره شروع کرد. صورتش را برگرداند و گفت: «ماهی که جایی نمیره. همون جایی که هستن می‌مونن. ماهیا رو می‌گم. توی خود همون دریاچه می‌مونن.»
من گفتم: «ماهیا – البته ماهیا فرق دارن. ماهی یه چیز دیگه‌ست. من مرغابیا رو دارم می‌گم.»
هورویتز گفت: «فرقش چیه؟ هیچ فرقی ندارن.»
هر حرفی که می‌زد، به نظر می‌رسید که از گفتنش دلخور است: «زمستون برای ماهیا خیلی سخت‌تره تا برای مرغابیا. تورو به خدا مغزتو یه ذره به کار بنداز.»
من یک دقیقه‌ای شد که حرفی نزدم. بعد گفتم: «درسته. ولی موقعی که دریاچه تماماً یک تخته یخ می‌شه و مردم روش اسکی بازی می‌کنن، اونا – ماهیا – چیکار می‌کنن؟»
هورویتز دوباره برگشت و دادش بلند شد: «منظورت چیه که می‌گی اونا چیکار می‌کنن؟ همون جایی که هستن می‌مونن، و هیچ جا نمی‌رن.»
«اونا که نمی‌تونن از دست یخ در برن. نمی‌تونن از دستش در برن.»
«کیه داره در می‌ره؟ هیچ کس در نمی‌ره!» چنان به هیجان آمده بود که من واقعاً ترسیدم مبادا تاکسی را بزند به تیر چراغ برقی، چیزی.
«اونا توی همون یخ صاحاب مرده زندگی می‌کنن. اصلاً طبیعت‌شون این‌طوره. وقتی که یخ می‌زنن تا آخر زمستون همون‌طور سر جاشون می‌مونن.»
«جداً؟ پس غذا چی می‌خورن؟ مقصودم اینه که اگه بدنشون یخ می‌زنه و می‌شن یه تکه یخ، پس چطور می‌تون برای پیدا کردن غذا شنا کنن و این ور و آن‌ور برن؟»
«بدن‌های اونا، والا – آخه چته تو پسر؟ بدن اونا از خزه‌ها و علف‌هایی که توی یخ هست غذا رو جذب می‌کنن – از اول تا آخر زمستون “مسامات” بدن‌شون رو باز می‌ذارن. والا، اصلاً طبیعت‌شون همین‌طوره. می‌فهمی چی دارم می‌گم؟» دوباره سرش را برگرداند که به من نگاه کند.
گفتم: «البته، البته.» از خیرش گذشتم. می‌ترسیدم تاکسی را بزند به جایی و له و لورده‌مان بکند. گذشته از این، آدم بسیار کم‌طاقت و بی‌حوصله‌ای بود و بحث کردن با او چندان لطفی نداشت. گفتم: «ممکنه از حضورتون خواهش کنم که یک جا نگه دارین و یه گیلاس با من مشروب میل کنین؟»
جواب نداد. گمان می‌کنم هنوز داشت فکر می‌کرد. با این حال، دوباره سوال کردم. هورویتز آدم بسیار خوبی بود. آدمی بسیار بامزه و خوش‌صحبت.
گفت: «داداش، من برای عرق‌خوری وقت ندارم. راستی تو چند سالته؟ چرا نرفتی خونه بگیری بخوابی؟»
«خسته نیستم.»
۲- و این تکه‌اش که خیلی خوب است:
” در هر حال، من بدون اینکه کراواتى چیزى زده باشم، داشتم مى‌رفتم به طرف بالاى خیابان پنجم. بعد ناگهان چیز خیلى عجیبى اتفاق افتاد. هر دفعه که سر یک چهارراه مى‌رسیدم تا پایم را مى‌گذاشتم به کف خیابان این احساس به من دست مى‌داد که هیچ‌وقت به آن طرف خیابان نخواهم رسید. خیال مى‌کردم که دارم مى‌روم توى زمین، آن‌قدر که رفته‌رفته کس دیگرى مرا نخواهد دید. پسر، خیلى ترس برم داشت.شروع کردم به شرشر عرق‌ریختن. پیراهن و لباس زیر و همه جاى بدنم خیس خیس شد. بعد شروع کردم کار دیگرى بکنم. هر دفعه که سر یک چهارراه مى‌رسیدم این‌طور وانمود مى‌کردم که دارم با برادرم الى حرف مى‌‌زنم. بهش مى‌گفتم الى، نذار من سر به نیست بشم. الى، نذار من سر به نیست بشم. الی، نذار من سر به نیست بشم. خواهش مى‌کنم، الی. و بعد موقعى که به آن طرف خیابان مى‌رسیدم بدون اینکه سر به نیست شده باشم از او تشکر مى‌کردم.”
(ناطور دشت، جی. دی. سلینجر، ترجمه احمد کریمی، نشر ققنوس