بایگانی ماهیانه: فوریه 2010

سیاه‌ ست

شعریست از نیما دهقانی که وصف حال آلوده ما هم بود. ماهایی که الکی الکی خودشان هولمان دادند و بعد هم گفتند خودکشی کرد! کاش برگردد آن روزهای سیاست‌نزده‌گی. از خودش اجازه گرفتم که اینجا هم منتشرش کنم:
سیاست گور بابات ای سیاست
سگِ نر تو جورابات ای سیاست
چه قبل از انتخابات گور بابات
چه بعد انتخابات ای سیاست!
سیاست زندگی‌مان را به گه تو
کشیدی بی‌مبالات ای سیاست
چه‌ای که هر کجا رفتیم…بودی؟
تو کافه تو ادارات ای سیاست؟
تو مترو… توی بند انفرادی
تو مسجد تو خرابات ای سیاست!
چه‌ای تو؟ یک سگ ول‌گرد؟ نی نی!
«جنایات و مکافات» ای سیاست
This is not that mameh,took by the looloo
That is that! but this is not ey siasat
نداره فرق خاصی واسه مردم…
عبا یا که کراوات ای سیاست
The world has more beauty than the all days
Tree…sky…sea…but ey:siaisat
شبا خوابم نمی ره من ز ترس
وزارت اطلاعات ای سیاست
بیا یک شب فقط ساکت شو لطفا!
نثار روح اموات ای سیاست
چه عیبی داره یک کم استراحت؟
برو تندیس…ایکات…ای سیاست
برو چرخی بزن در شهر شاید
عوض شه حس و حالت ای سیاست
چه می‌فهمی از احساس آخه ..هیچی!
دریغا.. حیف…هیهات ای سیاست!

پ.ن. یاد آن روزها هم بخیر!

مطالب وبلاگ قبلی احیا شد، سپاس از همه دوستان برای کمک‌هایشان

خب! خدمت دوستان عارضم که بعد از ۱۰ ساعت تلاش مستمر و با کمک ده‌ها دوست نازنینی که هیچ‌ کدامشان را حتی یک بار هم توی عمرم ندیده بودم موفق شدم کلیه مطالب وبلاگ قبلی‌ام را احیا کنم. نتیجه این‌که پلمپ و ترکیدگی وبلاگ “به دستور مقامات قضایی” همچین خالی از حسن و فایده هم نیست. فایده اول این‌‌که دیشب تا خود صبح کلی شعرهای قدیمی‌ام را که مال چهار پنج سال پیش بود خواندم و کلی خاطره برایم زنده شد. دیدم چقدر زبان شعرم فرق کرده. دغدغه‌هایم، نگاهم به همه چیز حتی به کلمه‌ها. سبک شعر نوشتنم. علاقه‌هایم. خلاصه خیلی چیزها. خب اگر پرده ناتمام را از صحنه روزگار محو نمی‌کردند که این سیر انفسی اتفاق نمی‌افتاد!
فایده دوم اینکه توفیق اجباری نصیبم شد و تک و توک کامنت‌های چهار پنج سال پیش را خواندم و یاد رفقای قدیمی و شاعر برایم زنده شد و به بعضی‌هاشان پیامی فرستادم و سلامی کردم و دیدارها تازه شد. خلاصه این ترکاندن بابی شد برای فتح باب دوباره رفاقت‌های قدیمی. کلی هم غلط ویرایشی بود که در متون آرشیوی برطرف کردم که در آرشیو جدید این مشکل وجود نداشته باشد.
همه این‌ها به کنار،مهم‌ترین فایده‌اش این محبت بی‌مثال ده‌ها دوستی بود که وقت گذاشتند و مطالب را احیا کردند. الان خدا را شکر به لطف همت دوستان ۵-۶ تا آرشیو کامل از همه شعرها و نوشته‌هایم دارم. دست همگی درد نکند.
این‌هاهم فیدهای همیشگی و ثابت نیم‌دایره‌اند.اگر از گوگل‌ریدر و تویتر و فرندفید استفاده می‌کنید می‌توانید مطالب را از طریق لینک‌های زیر پیگیری کنید.از هر کسی که دستش می‌رسد هم خواهش می‌کنم که این آدرس‌ها را دست به دست بگرداند که همه کسانی که احیانن هنوز دسترسی به فیدهای قدیمی از جمله وبلاگ پرشین بلاگ دارند جایگزین کنند. دو صفحه تویتر و فرندفید برای فیدهای وبلاگ را هم یکی از خوانندگان عزیز این وبلاگ راه انداخته و و ایمیل کرده. دستش درد نکند. صفحات فرندفید و توییتر صرفا به فید مطالب وبلاگ اختصاص دارند و صفحه شخصی‌ام نیستند. من یک صفحه شخصی غیر از این سایت بیشتر ندارم که آن هم در فیس‌بوک است.
آدرس فید مستقیم مطالب نیم‌دایره: http://www.fatemehshams.com/atom.xml
آدرس فیدبرنر مطالب نیم‌دایره: http://feeds.feedburner.com/fatemehshams
فید مطالب در تویتر: http://twitter.com/faatemehshams
فید مطالب در فرندفید: http://friendfeed.com/faatemehshams

انهدام کامل وبلاگ پرده ناتمام به «دستور مقامات قضایی»

همین الان رفتم که تعدادی از شعرهای قدیمی‌ام را از آرشیو وبلاگ قبلی‌ام در پرشین بلاگ به اینجا منتقل کنم که با این پیام روبرو شدم:

دسترسی به وبلاگ مورد نظر طبق دستور مقامات قضایی یا عدم رعایت قوانین سایت امکان پذیر نیست.
The requested weblog has been blocked due to a Terms Of Service violation

در صفحه لاگین هم که می‌روم می‌نویسد:

کاربر گرامی،
در فهرست وبلاگ های شما وبلاگی وجود ندارد.
شما هم اکنون میتوانید با استفاده از گزینه زیر، اولین وبلاگ خود را راه اندازی کنید.

این یعنی کل وبلاگم را منهدم کرده‌اند. آرشیو وبلاگم و خود وبلاگم را به طور کامل پاک کرده‌اند. من کاری به این خشونت‌ها و بی‌منطقی‌ها ندارم، چون عادت کرده‌ام که از این کارها تعجب نکنم. اما فقط مقامات محترم قضایی که دستور به انهدام کامل وبلاگم داده‌اید، می‌شود بفرمایید من شعرهایم را از چه کسی باید پس بگیرم؟ من آرشیو کامپیوترم سه هفته پیش به طور کامل پاک شد و هیچ کدام از شعرهای سال‌های ۸۳-۸۵ را ندارم. آن‌ها بخش مهمی از داشته‌های من بودند. شعرهایم را پس بدهید!
واقعن می‌خواهم بدانم به جای این فشارهای بی‌ پایه و منطق اگر می گذاشتید او برگردد و دوتایی درسمان را بخوانیم بهتر نبود؟

برای جمیله و بنفشه و بهمن دارالشفایی


برای جمیله و بنفشه، دو خواهر دربند که هیچ وقت ندیدمشان و حتی از نزدیک نمی‌شناسمشان، اما حس و حال رابطه خواهرانه آن دو باعث تولد این تکه شعر شد. چند روز پیش جایی خواندم که بهمن نوشته بود میان آن همه زنان زندانی با روحیه‌های خوب، کسی صدای سوت خواهرکش را شنیده. بی‌درنگ یاد محمدرضای خودم افتادم که اولین خبر از او شنیده شدن صدای آوازش در راهروهای اوین بود. من حتی نمی‌دانم کدام یک از دو خواهر بوده‌اند. اما این شعر از زبان بنفشه، خواهر کوچک‌تر خطاب به خواهر بزرگ‌ترش جمیله است. بنفشه این‌طوری که بهمن می‌نویسد، هنرمند است و آهنگ‌ساز.
حال برادر غربت‌نشینشان که درد حبس تک‌تک اعضای خانواده‌اش را در این بیست‌روزه کشیده است را نمی‌توانم که درک کنم. اما فکر می‌کنم بخشی از احساس‌هایش را بتوانم بفهمم چون حس داشتن عزیزی در حبس را در جایی غیر از سرزمین خودم چشیده‌ام. به خصوص وقتی می‌گویند ملاقات داده‌اند یا طرف زنگ زده است، همه‌اش آدم خودش را می‌گذارد جای کسانی که آن عزیز را دیده‌اند و صدایش را شنیده‌اند، دلتنگی آدم صدبرابر می‌شود. آرزو می‌کنم خیلی زود دلش سبک شود و چشمش به آزادی‌ خواهرها و پدر و پسرعمویش روشن.
و این هم شعر

از گلویش سوتکی می‌سازد و آرام
می‌نوازد در گذرگاهی چنان تاریک و افسرده
چشم‌بندی دارد آن دُختِ بنفش‌آبی که چشمانش
نُتی می‌سازد از هر تازیانه … قطعه‌ای از رنج
که هر بندش هزاران پرده‌ی امید
که هر حرفش پر از اندوه آزادی‌ست.
گهی از آستین شب، بنفشه
به دستِ بسته‌اش با بند
بر‌ می‌دارد آن چنگِ خیالی را
نوا را از ستاره، نغمه را از ماه می‌گیرد
و می‌سوزد،
و می‌سازد
و می‌رقصاند آن دل‌مرده مردان و زنان خفته در هر بند را هر شب.
به دل می‌خواند آهسته:
“جمیله”! من دلم تنگ است
تو را در بند دیدن معنیِ ننگ است
تو را با خشک‌بالی، خشک‌سالی آشنایی نیست.
دریغ و درد.. از این بند!
من اما قصر لرزان اوین با پادشاهش را دوست می‌دارم
من اما جای نام او میان قطعه‌ای از اشک و خونِ خلق
درختی سبز می‌کارم.
هوا وقتی نباشد مرگ آسان است
ببین قندیل‌هایش را که از آتش‌-صبوری‌هایِ خشمِ خلق
می‌ذوبند و می‌میرند.
ببین خواهر!
بهار از راه می‌آید
بهار از راه می‌آید
و گل‌‌های بنفشه سر به زانویِ بهارِ سبز
سرودِ فتح می‌خوانند.

برای خواهرم، میرا

چه بسیار بودند در این سال عزا
دزدان علاقه
و پاسبانان رابطه
و تهی‌دستان عاطفه
که این‌سان گوش بر دیوار دوستت‌ دارم‌هایت دوختند
آن سگان شکاری را
نواله‌ای ناچیز از شرح بوسه‌های ما
کافی نیست
آنان را غنیمتی باید دهی شایسته!
که فاتحانه به دندان گیرند و نزد صاحبان برند
و باید که سفله
سفله
سفله بپرورند بسی از این دست
تا زنده بمانند
به خیال خام بی‌مرگی.
تو ای معصوم کوچک من!
عجب مدار اگر هنوز
بغضی‌ست در استخوان نپوسیده‌ی گلوی شاعر بن‌بست*
که راه رویش جوانه را
بر خاک آلوده
بسته‌ست.

*منظور از شاعر بن‌بست، احمد شاملوست و اشاره به شعر معروف «در این بن‌بست» که در سال ۱۳۵۸سروده بود و در اینجا می‌نویسمش. خط به خط‌اش شرح حال این روزهای خیلی از ماست و او که این پست برایش نوشته شده است.
دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما
آتش را
به سوخت‌بارِ سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو- «منتشر شده در مجموعه شعر ترانه‌های کوچک غربت» ۵۸/۴/۳۱

برای پروین، مادر سهراب


اول اینکه بگویم این عکس بی‌شک یکی از ماندگارترین عکس‌های تاریخ ایران خواهد بود. می‌آید روزگاری که بچه‌ مدرسه‌ای‌ها اسم سهراب اعرابی را هم قاطی اسامی بقیه آدم‌هایی که برای “دفاع از آزادی کشورشان” کشته شدند، حفظ کنند و توی برگه امتحانشان بنویسند. تا بوده همین بوده. دست ما و آن‌ها هم نیست. این یک رسم تاریخی است.
بعد هم اینکه دیدید مامان‌ها تا یک چیزی می‌شود زود می‌گویند مادر نیستی که بفهمی چه می‌گویم؟ بعد دقت کردید که مامان‌ها از همان صبح روز تولد بچه‌هایشان خنده‌ای که ته چشم‌ها و گوشه‌ لب‌هاشان می‌افتد غم‌ناک‌تر می‌شود از روزهای قبل؟ بعد همین‌طور هی دست می‌کشند به سر و صورت‌ بچه‌شان و ده بار پشت هم بی‌اختیار تکرار می‌کنند مامان جان مبارک باشه تولدت؟ همین دوتا فقره کافی بود که همه روزی که گذشت احساس لهیدگی به آدم دست بدهد.
من برادر نداشته‌ام هیچ وقت که ببینم مادرم چه می‌کرد اگر تولد پسرش می‌بود. اما دایی‌ام را یادم هست چند سالی از من بزرگ‌تر بود، آن موقع که هجده نوزده ساله، هم‌سن سهراب بود، این مادربزرگ خدابیامرز من که مثل مادر سهراب بی‌شوهر بود سرش را به سینه دایی سعیدم عین یک دیواری تکیه می‌داد وبعد پابلندی می‌کرد که لب‌هایش برسد به آن قد دیلاق و صورت تازه رسته‌اش. بعد ماچ می‌داد و می‌گفت تولدت مبارک پسرجان. مردی شدی برای خودت. منظورش برای خودش بود بیشتر البته. می‌گفت بی سعید خانه‌ام بی‌ مرد است. بعد یک‌هو بغض‌ می‌کرد می‌رفت آن طرف. خواهرها می‌آمدند دور تک داداششان را می‌گرفتند و شلوغ بازی در می‌آوردند. ما خواهرزاده‌ها هم از سر و کول دایی خجالتی بالا می‌رفتیم. مادربزرگ می‌رفت دنبال جعبه قرص‌هایش آن پشت. بعد یواشکی چشم‌هایش خیس می‌شد که سعید بیست سالش شد، بیست و یک سالش شد و هر سال همین بود…
حالا مامانی سال‌هاست مرده. سعید دیگر واقعن مردی شده برای خودش و دختر کوچولویش هم مدرسه‌ای شده. اما قصه پروین و پسرش سهراب برعکس بود انگار، پسر رفت و مادر ماند.
امروز نمی‌دانم چه حالی داشت پروین فهیمی که سهرابش برای اولین بار روز تولدش، نبود کنارش که دست به سر و روی‌اش بکشد و ببوسدش و بگوید بهش که برای خودت مردی شدی مادر و او سرخ شود و بگوید اذیت نکن مامان! نمی‌دانم چندبار هی بغضش را خورد که نترکد و آخر هم ترکید…
راستی! امروز سردت نبود توی بهشت زهرا؟
این کلیپ را توی فیس‌بوک و بعد هم یوتیوب یافتم. برای تولد سهراب ساخته‌اند. عکس‌هایش به خصوص خیلی خوب بودند.

آنجا روزگاری خانه من بود


امشب بغض خیلی‌ها شکست با دیدن صحنه‌های ضرب و شتم دانشجویان در کوی. بغض من اما بدجور پاره شد امشب. حالم را احتمالن هر کس که فقط یک شب بین بچه‌ خوابگاهی‌ها درکوی دانشگاه زندگی کرده باشد، بهتر می‌فهمد. من چهار سال عمرم آنجا گذشت. کوی دانشگاه برای من حکم خانه و کاشانه را داشته همیشه. خانه‌ای که خیلی زیاد دلم برایش تنگ می‌شود.
امشب به یاد همه روزها و شب‌هایی که در کوی دانشگاه گذراندم،
به یاد همه لحظاتی که با هم‌اتاقی‌ها و هم‌کلاسی‌هایم آن خیابان پر‌خاطره را هی بالا رفتیم و پایین آمدیم،
به یاد خنده‌ها و گریه‌های بچه‌های شهرستانی و صیمی کوی که گاهی دلشان می‌گرفت از دوری خانواده و گریه می‌کردند،
به یاد مسجد کوی پسران و زیارت عاشوراهایی که دهه اول محرم ساعت ۶ صبح آقای امجد می‌خواند،
به یاد آن چهار سال شب زنده‌داری‌ها در آن اتاق‌های مطالعه‌ کذایی که توی زیرزمین کوی بود و بوی نم می‌داد و هوایش بخارآلود بود…
امشب با دیدن این صورت‌های خونی و آشنای کوی‌نشین‌ها، خون گریه کردم. من زمان حادثه کوی هنوز دانشجو نشده بودم و تجربه زندگی در کوی را نداشتم. اما اتفاقی که ۲۵ خرداد در کوی افتاد و فیلمش دیشب پخش شد را می‌توانم با همه وجودم درک کنم چون حالا دیگر آن‌جا زندگی کرده‌ام. و می‌توانم مظلومیت آن بدن‌های نحیف و ترسانی که از همان اتاق‌های نمور مطالعه کشان کشان روی زمین همچون گله گوسفندی کشیده شدند و روی هم تلبار شدند را درک کنم.
این‌ها ساکنان همان اتاق‌های حقیر چهار پنج‌ نفره‌ای بودند که من هم روزی در یکی مثل همان‌ها همان حوالی نفس می‌کشیدم.
این‌ها همان بچه شهرستانی‌های صیمی و ساده ای بودند که حاضرم قسم بخورم سرشان توی کتاب بود و چیزی از اغتشاش نمی فهمیدند، چه‌طور دلتان آمد آن‌طور روی زمین بکشانیدشان. چطور توانستید؟
آنجا روزی خانه من بود، آنجا روزگاری مامن و ماوای من بود. چطور می‌شود این حرمت‌شکنی را دید و ساکت نشست؟
آقایان! آنجا خانه بهترین دانشجویان این کشور است! تا دیر نشده مسببان این حمله وحشیانه را محاکمه کنید! نشان دهید که جان و امنیت دانشجوی مملکت برایتان مهم است. تا به حال فرزند دانشجوی ساکن خوابگاه داشته‌اید که دلشوره‌های از راه دور مادرانه و پدرانه را تجربه کرده باشید؟ هیچ می‌دانید خیلی از مادر پدرهایی که بچه‌هایشان ساکن کوی دانشگاهند کمتر شبی‌ست که بی‌دلهره بخوابند؟ دقیقن نگران چنین صحنه‌هایی هستند. و امشب دیدند. به چشم خودشان دیدند که چه‌ها ممکن است بر سر فرزندان بی‌گناهشان بیاید. مسوول این بی‌مسوولیتی‌ها کیست؟ این بار هم همه چیز به یک ریش‌تراش ختم خواهد شد؟.
خانه‌ام آتش‌گرفته‌ست. آتشی جان‌سوز را گذاشته‌ام بخواند درپس زمینه این صحنه‌ها
بچه‌های کوی امشب چه حالی داشته‌اند با دیدن این فیلم؟

لینک دانلود فیلم حمله به کوی دانشگاه

شعرفروشان

دهانت را باز کن شاعر!
وقت تقسیم صله‌هاست
وقت سلاخیِ مدایح‌ِ بی‌صله
وقت آن‌ است تا از نعش متعفنِ کلماتِ پوسیده بر تیغِ زنگاریِ دندان‌هایت
مرثیه‌ای بسازم
مرثیه‌ای در سوگِ شعرهایِ وطنی
نه به امیدِ نان‌پاره‌ای

که در حسرتِ شعرِ دوباره‌ای.

فروغ به روایت فروغ

بیست‌و‌چهار بهمن سالروز مرگ فروغ فرخ‌زاد بود. فروغ عشق سرعت در رانندگی بود. ساعت ۳ بعدازظهر ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ وقتی با سرعت به سمت استودیو می‌رفت برای اینکه با ماشین دبستان شهریار قلهک تصادف نکند، از جاده منحرف شد و … ۲۶ بهمن هم در قبرستان ظهیر‌الدوله به خاک سپردندش. آن روز سخت برف می‌بارید.

ادامه‌ی خواندن

کیوان مهرگان آزاد شو لطفا!


کیوان مهرگان! شد ۳۰ روز پسر! نمی‌خواهی بیایی بیرون؟ جای بهتری برای شعر گفتن و نوشتن از سلول اوین پیدا نکردی؟ نمی‌گویی دل همه لک می‌زند برای صدای دو رگه و لهجه شیرین کردی‌‌ات؟ نمی‌گویی خریدن و خواندن این کتابی که قبل انتخابات چاپ کردی، همینی که شعرهایت را تویش نوشته‌ای بدون بودن خودت لطفی ندارد؟ گفته بودم یک بار که کارهایت را با صدای خودت باید شنید. یادت هست چه شوقی داشتی برای انتشار کتابت؟ توی وبلاگت نوشتی: یک احساس در دست ناشر، نوشتی با بهترین کیفیت منتشرش خواهی کرد، با طرح‌های اردشیر رستمی و شد.

ادامه‌ی خواندن