کیوان مهرگان آزاد شو لطفا!


کیوان مهرگان! شد ۳۰ روز پسر! نمی‌خواهی بیایی بیرون؟ جای بهتری برای شعر گفتن و نوشتن از سلول اوین پیدا نکردی؟ نمی‌گویی دل همه لک می‌زند برای صدای دو رگه و لهجه شیرین کردی‌‌ات؟ نمی‌گویی خریدن و خواندن این کتابی که قبل انتخابات چاپ کردی، همینی که شعرهایت را تویش نوشته‌ای بدون بودن خودت لطفی ندارد؟ گفته بودم یک بار که کارهایت را با صدای خودت باید شنید. یادت هست چه شوقی داشتی برای انتشار کتابت؟ توی وبلاگت نوشتی: یک احساس در دست ناشر، نوشتی با بهترین کیفیت منتشرش خواهی کرد، با طرح‌های اردشیر رستمی و شد.


روی کتاب تیتر زدی: «تو و جاده هم‌دستید» از روی همان شعری که بود:
تو روی زمینی
من هم روی زمینم
کدام جاده ناتمام است
که به هم نمی‌رسیم
همه این‌هایی که می‌گویم مال روزهای قبل از خرداد است. مال روزهایی که هنوز همه حالمان خوب بود. زندگی‌هایمان خوب بود. راستی چه کسی این روزها به ملاقاتت می‌آید؟ تابستان تو تلخ‌تر از خیلی‌ها بود. خرداد همه چیز را روی سرت آوار کرد.
کاش گریزی باشد و یا گزیری.
آخرین پست وبلاگ کیوان مهرگان این تکه شعر است از خودش. جزو کارهای خوب کیوان است. امیدوارم «نفس‌های خاک»اش خیلی زود دوباره جان بگیرد:
در کشور من
جایی برای عشق ورزیدن نیست
بیا
خیانت کنیم
در کشورمن
جایی برای اعتراض نیست
بیا
سرکوب کنیم
در کشور من
جایی برای عبادت نیست
بیا
کفر بورزیم
در کشور من
جایی برای رفتن،آمدن و خاطره اندوختن نیست
بیا……
کجا تو را دعوت می کنم؟
هر جا هستی بمان
بی درد،بی خاطره،بی کشور.