برای خواهرم، میرا

چه بسیار بودند در این سال عزا
دزدان علاقه
و پاسبانان رابطه
و تهی‌دستان عاطفه
که این‌سان گوش بر دیوار دوستت‌ دارم‌هایت دوختند
آن سگان شکاری را
نواله‌ای ناچیز از شرح بوسه‌های ما
کافی نیست
آنان را غنیمتی باید دهی شایسته!
که فاتحانه به دندان گیرند و نزد صاحبان برند
و باید که سفله
سفله
سفله بپرورند بسی از این دست
تا زنده بمانند
به خیال خام بی‌مرگی.
تو ای معصوم کوچک من!
عجب مدار اگر هنوز
بغضی‌ست در استخوان نپوسیده‌ی گلوی شاعر بن‌بست*
که راه رویش جوانه را
بر خاک آلوده
بسته‌ست.

*منظور از شاعر بن‌بست، احمد شاملوست و اشاره به شعر معروف «در این بن‌بست» که در سال ۱۳۵۸سروده بود و در اینجا می‌نویسمش. خط به خط‌اش شرح حال این روزهای خیلی از ماست و او که این پست برایش نوشته شده است.
دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما
آتش را
به سوخت‌بارِ سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو- «منتشر شده در مجموعه شعر ترانه‌های کوچک غربت» ۵۸/۴/۳۱