برای جمیله و بنفشه و بهمن دارالشفایی


برای جمیله و بنفشه، دو خواهر دربند که هیچ وقت ندیدمشان و حتی از نزدیک نمی‌شناسمشان، اما حس و حال رابطه خواهرانه آن دو باعث تولد این تکه شعر شد. چند روز پیش جایی خواندم که بهمن نوشته بود میان آن همه زنان زندانی با روحیه‌های خوب، کسی صدای سوت خواهرکش را شنیده. بی‌درنگ یاد محمدرضای خودم افتادم که اولین خبر از او شنیده شدن صدای آوازش در راهروهای اوین بود. من حتی نمی‌دانم کدام یک از دو خواهر بوده‌اند. اما این شعر از زبان بنفشه، خواهر کوچک‌تر خطاب به خواهر بزرگ‌ترش جمیله است. بنفشه این‌طوری که بهمن می‌نویسد، هنرمند است و آهنگ‌ساز.
حال برادر غربت‌نشینشان که درد حبس تک‌تک اعضای خانواده‌اش را در این بیست‌روزه کشیده است را نمی‌توانم که درک کنم. اما فکر می‌کنم بخشی از احساس‌هایش را بتوانم بفهمم چون حس داشتن عزیزی در حبس را در جایی غیر از سرزمین خودم چشیده‌ام. به خصوص وقتی می‌گویند ملاقات داده‌اند یا طرف زنگ زده است، همه‌اش آدم خودش را می‌گذارد جای کسانی که آن عزیز را دیده‌اند و صدایش را شنیده‌اند، دلتنگی آدم صدبرابر می‌شود. آرزو می‌کنم خیلی زود دلش سبک شود و چشمش به آزادی‌ خواهرها و پدر و پسرعمویش روشن.
و این هم شعر

از گلویش سوتکی می‌سازد و آرام
می‌نوازد در گذرگاهی چنان تاریک و افسرده
چشم‌بندی دارد آن دُختِ بنفش‌آبی که چشمانش
نُتی می‌سازد از هر تازیانه … قطعه‌ای از رنج
که هر بندش هزاران پرده‌ی امید
که هر حرفش پر از اندوه آزادی‌ست.
گهی از آستین شب، بنفشه
به دستِ بسته‌اش با بند
بر‌ می‌دارد آن چنگِ خیالی را
نوا را از ستاره، نغمه را از ماه می‌گیرد
و می‌سوزد،
و می‌سازد
و می‌رقصاند آن دل‌مرده مردان و زنان خفته در هر بند را هر شب.
به دل می‌خواند آهسته:
“جمیله”! من دلم تنگ است
تو را در بند دیدن معنیِ ننگ است
تو را با خشک‌بالی، خشک‌سالی آشنایی نیست.
دریغ و درد.. از این بند!
من اما قصر لرزان اوین با پادشاهش را دوست می‌دارم
من اما جای نام او میان قطعه‌ای از اشک و خونِ خلق
درختی سبز می‌کارم.
هوا وقتی نباشد مرگ آسان است
ببین قندیل‌هایش را که از آتش‌-صبوری‌هایِ خشمِ خلق
می‌ذوبند و می‌میرند.
ببین خواهر!
بهار از راه می‌آید
بهار از راه می‌آید
و گل‌‌های بنفشه سر به زانویِ بهارِ سبز
سرودِ فتح می‌خوانند.