شمس لنگرودی، شاعر سادگی و عاشقانه‌گی


چهره آرام و شاعرانه محمد شمس لنگرودی را از کلاس‌های المپیاد ادبی تابستان 79 به یاد می‌آورم. به ما جوجه ادبیاتی‌های آن روزها تاریخ تحلیلی شعر نو درس می‌داد. با همان صدایی که همیشه انگار از دل ماسه‌های داغ خزر می‌گذشت و با شعر می‌آمیخت. آن روزها من اولین شعرهایم را می‌نوشتم و او هم جزو اولین‌هایی بود که آن‌ها را می‌خواند. قطعا این روزها او دخترک هفده ساله‌ای از خراسان که برایش شعرهای نیمایی می‌خواند را خیلی خوب یادش نیست. ولی من خوب یادم هست که او با همان فروتنی و مهربانی‌اش می‌نشست و بعد از کلاس شعرهایم را با صدای خودش بلند می‌خواند و ایرادهایش را می‌گفت.چقدر قشنگ‌تر می‌شدند وقتی او می‌خواند از بس کلمات را خوب می‌شناخت و می‌فهمید. هنوز هم بعد از این همه سال هر شعرش را که با صدای خودش می‌شنوی یک جور دیگر در آدم جاری می‌شود. درست عین شاملو و فروغ. بی‌خود نیست که خودش هم می‌گوید سالیان درازی تحت تاثیر این دو بوده.
این مصاحبه‌ کوتاهش را پیشنهاد می‌کنم بشنوید. چهار دقیقه بیشتر نیست ولی به اندازه چهل صفحه خواندن درباره شمس لنگرودی بیشتر به آدم می‌چسبد.
گزیده‌ای از مصاحبه:
خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو از راه می‌رسد
و آنچه که زیبا نیست
زندگی نیست
روزگار ماست.

من نامم محمدتقی شمس لنگرودی است. البته شمس لنگرودی تخلص شعری پدرم بود و فامیلی‌ام جواهری لنگرودی است. پدرم یکی از کارشناسان مکتب هندی بود و همه دیوان سعدی را حفظ بود و نظامی را خوب می‌شناخت.
من چهار پنج ساله بودم که پدرم می‌گفت اگر یک حکایت سعدی را حفظ کنی یک شاهی بهت می‌دهم. من دو دور خواندم و حکایت را حفظ شدم. یک شاهی به من داد. بعد پدرم گفت پولت را گم می‌کنی بده من پولت را نگه دارم. تو هر موقع یک حکایت حفظ کردی من یک شاهی بهت می‌دم. بعدها فهمیدم من با همان یک شاهی تمام گلستان را حفظ کردم.
من خیلی کوچک بودم زنی را می دیدم که گاهی خانه‌اش را جارو می‌کشید، گریه می‌کرد و با خودش ترانه‌ای را زمزمه می‌کرد که این طور شروع می‌شد: چقد جنگله خوسی، ملته وسی، میرزا کوچیک خوانه … بعدها که بزرگ‌تر شدم فهمیدم این خواهر میرزا کوچک‌خان بوده و ترانه‌ای که جنگلی‌ها برای میرزا می‌خواندند را او می‌خوانده. بعدها میرزا کوچیک خان با یک حس نوستالژیک برام همراه شد. با یک هم‌خانگی, با یک هم‌بستگی فامیلی.
اولین شعرم به اسم “حلقه امید” در 1346 در شانزده سالگی در مجله امید ایران منتشر شد که به سبک و سیاق شعر نادرپور بود.
پنجاه و سه ترانه عاشقانه را از همه کارهایم به لحاظ عاطفی بیشتر دوست دارم.
از علاقه‌اش به توللی، نادر نادرپور و سیاوش کسرایی هم می‌گوید. اینکه رنگ و حس را از نادرپور گرفته و دید اجتماعی‌اش را از سیاوش کسرایی. و نیز می‌گوید که سالیان دراز تحت تاثیر فروغ و شاملو بوده است.
این جمله‌اش را هم خیلی دوست داشتم:
فهمیدم شعر نه احساساته نه بیانیه‌ست نه فکر فلسفیه همه این ها بهانه و وسیله‌ایست برای اینکه شعر شکل بگیرد که در تاریخ ایران برجسته‌ترینش حافظ است.”
آخرش هم از تجربه‌اش با سیاست می‌گوید و از رجالیت نهفته در آن. بعد هم می‌گوید خدا را شکر که امروز هیچ ایدئولوژی ندارم و فقط متشکرم از کف پای خودم که من را سر پا نگه داشته.
کتاب 22 مرثیه در تیرماه را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.
و اینجا بشنوید.