الف را ببوس

هیچ وقت آدم سیاسی‌ای نبود. تمام روزهای سیاه تابستان را یا سکوت کرد و یا سرش به تدریس ادبیات و شعر و شاعری و عشق‌بازی‌اش گرم بود. یک سال از آخرین صحبتمان می‌گذشت.شاید هم بیشتر. آن روزها تمام حرفمان از وقتی سلام می‌دادیم شعر بود و شعر. او آخرین شعری که هنوز برای هیچ کس نخوانده بود و می‌خواست منتشر کند را برایم می‌خواند و من هم برای او تکه پاره‌هایی که سروده بودم را. گاهی ساعت‌ها می‌گذشت و شعر می‌خواندیم و نمی‌فهمیدیم زمان چه‌طور گذشته.
ناگهان طوفان شد. من پرتاب شدم این ور. او همان‌جا ماند و مثل قبل درسش را داد و شعرش را گفت. همه آن روزها سکوت کرد و تلخ نوشت. در خفا. در سکوت.
دیشب دریچه یاهو باز شد و نوشت: انتشار مجموعه شعرهای … لینک وبلاگش بود. رفتم. مجموعه شعرش بالاخره مجوز گرفت و منتشر شد. حس قد کشیدن.همه شعرهایی که این مدت روی هم تلنبار شده بود را خواندم. بعد از یک سال با تمام دلتنگی فریاد کشیدیم. توی کلماتی که صدا را به صدا نمی‌رساندند.
انگار می‌دانست و می‌پرسید: ف! کجا بودی این همه وقت؟
بهش گفتم: شین! من پرتاب شده‌ام. به دوردست. خیلی دور. جلو یا عقب نمی‌دانم. تعلیقی خورده‌ام. پیر شده‌ام. له شده‌ام و البته گم. گفت: یادت هست قرار بود بالاخره این بار که آمدی همدیگر را ببینیم؟ جوابی نداشتم. گفت وبلاگت را مسدود کرده‌اند. حتی نمی‌دانست دیگر کجای این دنیای مجازی می‌نویسم.حتی در شهر کوچکش در دنیای کوچکش کسی نبود که خبرش کند این همه وقت … من کجای زمان بودم و او کجا؟
نمی‌دانم چشم‌های او هم خیس بود یا نه وقتی نوشت: دوم تیر که روز تولد من و تو بود، همان روزی که قرار بود بیایی تبریز عروسی ما که همدیگر را برای اولین بار ببینیم، یادت هست که؟ همان دوم تیر عروسی ماست. می‌دانم نمی‌آیی، اما می‌خواستم بدانی اگر خودت نیستی، تاریخت هست…
قرار شد جای من الف را در آن لباس محکم ببوسد. دوم تیر که هیچ. احساس می‌کنم شاید دیگر هیچ وقت
شین!
تو در هر صورت الف را ببوس چه در آن لباس، چه هر وقت دیگر.