دو دردواره‌‌، برای هشت مارس

1267321465.jpg
فردا روز جهانی زن است. چرا پنهان کنم؟ دلم برای زنان دربند سرزمینم، برای آذر، شیوا،‌عاطفه، بهاره، شبنم، تارا، جمیله،عالیه و ده‌ها اسم شناخته و ناشناخته دیگر تنگ و اندوه‌‌مال است، آن‌قدر که دستم به نوشتن یک خط هم در وصف آرزوی آزادی و برابری و انصاف و عدالت نمی‌رود. شرم‌گینم از این آزادی حقیری که نصیب من بی‌نصیب شده است. آنان به جرم این‌که زنان “دل‌خواه” نبودند و جنسشان متفاوت بودند و چون با الگوی عقیم “زن کامل” سال‌های نوری فاصله داشتند دربندند. دردناک است این مساله ولی متاسفانه واقعیت دارد و تک تک آن‌ها برای تغییر این واقعیت است که دست از آزادی کشیده‌اند.
رفتم توی انبانم که چیزی مناسب حال هشت مارس غمگین امسالم پیدا کنم. خوردم به این دو شعر که یکی را چهار سال پیش و دیگری را دو سال پیش گفته بودم. از دردهایی نوشته بودم که هنوز هم درد است برای زن‌های سرزمینم. غزل اول بعد از اعدام عاطفه و صدور حکم سنگسار مکرمه و همسرش سروده شد و دومی هم مناسبت خاصی نداشت و در مورد یک واقعه تلخ تکراری بود می‌نویسمشان اینجا، به امید تسکینی:

غزل سنگسار
. یک، دو، سه سنگ … سار پریدند روز پیش
آن صبحِ زودِ لعنتیِ سردِ گرگ و میش
یک دو سه سنگ لحظه‌ی پرتاب گم شدند
شرمنده از دریدن چشمان قهوه‌ایش
حیّ علی… به سمت سرت سنگ پشت سنگ
قد قامت ِ زنی که پر از لکه‌های ننگ
تا نیمه صورتی که فرو رفته توی خاک
حالا برقص عاطفه با موسیقیِ راک*!
بگذار شانه‌های تو لرزش بگیرد و…
با مردنت، خدای تو ارزش بگیرد و…
سرخ و سفیدِ خون و کفن … نوعروس مرگ
هی دست و پا که جان بکند زیر این تگرگ
حالم بد است عاطفه، حالم بد است بد
معکوس می‌زند دل تو … مرگ بر عدد-
یک، دو، سه … تکه‌های سرت … چار، پنج، شیش
خون می دود به روی لبانی که روز پیش
اقرار کرده بود به عشقی خلاف شرع
عشقی شبیه تجربه‌ی خام یک کشیش
اجرای حکم و مردن بی‌ های و هوی تو
گودال توی گوش کرت، خنده‌های نیش
شرمنده‌ای از این همه زشتی پیامبر
بعد از تو دین به دست خدایان سنگ کیش
تفسیر می‌شود به سر نیزه می‌رود
یا مثل سنگ بر سر و چشمان قهوه‌ایش..
***
بر آبروی رفته اذان‌گو اذان بگو !
کشتند وحشیانه زنی را به جرمِ؟ هیششششششششش!

*: سبکی است در موسیقی غربی و در لغت به معنی سنگ که اینجا همین معنی لغوی و البته ویژگی‌های خاص این نوع موسیقی مدنظر بوده
زن خيابانی
دوباره آن زن شب‌های خیــس و بــــارانی
همان که شـــد لقبش یک زن خیابــانی
کنــــار جــــاده ایستاد و انتظــــار کشید
چقدر حس بـدی داشت، حس ویــرانی
شروع جـل‌جل باران و خانه‌ای که نبود
شــــروع وسوســــه‌ی آن گناه پنهـانی
نگـــــــاه تلـــخ زن و ازدحام گنگ صـــدا
هجــــوم بوق و چــراغ‌های زرد و نورانی
فضــای مبهم ماشین و حـلقه‌های دود
یــــکی دو بسته‌ی پول هــــزار تومانی
و بـــاز قصـــه‌ی تکـــرار تن‌فروشی زن
سقوط عاطفه و عشـــق‌های انسانی
دوبـــاره عرض خیابان و نیم ساعت بعد
فروش یک گــــل پژمرده مفت و مجانی