بایگانی ماهیانه: می 2010

خواهر بی‌گناه مرا آزاد کنید

zahrajooni.JPG
یک ساعت پیش به وقت من شد بیست و یک روز و هنوز از آزادی تنها خواهرم، زهرا هیچ خبری نیست. علی‌رغم وعده‌های مکرری که در این سه هفته داده‌اند هنوز زهرا به خانه نیامده است. دیروز مامان و بابا موفق شدند او را ببینند. گفتند حالش خوب بوده و فقط ظاهرن کمی به خاطر دوری از آن‌ها چشم‌هایش دلتنگ بوده. ولی خوشبختانه حال‌اش خوب بوده.
مامان برایش کمی شیرینی و آجیل هم برده ولی چون روزه بوده چیزی نخورده. مامان خواهش کرده اگر ممکن است بگذارند با خودش به سلول ببرد برای افطارش. اجازه داده‌اند ظاهرن. کلن تا حالا برخوردها خوب بوده با خانواده و زهرا. فقط دلیل بازداشت و نگهداری بیست و یک روزه یک آدم کاملن غیرسیاسی در انفرادی خیلی برخورد جالبی به نظر نمی‌رسد!
یک سری کتاب‌ها را هم برایش برده مامان. هفته دیگر امتحانات پایان‌ترم‌اش شروع می‌شود و با این اوضاعی که دارد پیش می‌رود معلوم نیست بهشان برسد یا نه. زهرا به مامان و بابا گفته به فاطمه بگویید من حالم خوب است و اینجا برای خودم معتکف شده‌ام… قربان آن دل کوچک‌ و معصوم‌ات بروم من.
تا شماره خانه می‌افتد روی گوشی‌ام از طبقه دوم کتابخانه خودم را بدو می‌رسانم به حیات‌پشتی کالج تا شاید این دفعه به جای خبر ملاقات یا تلفن‌اش، صدای خودش را بشنوم که می‌گوید برگشتم خانه فاطمه! بگوید آزاد شدم… اما باز هم مامان است که زنگ زده از آن‌جا با آن دل خون‌اش من را این ور دنیا تسلی بدهد. چه کار کنم مامان با این همه دوری؟ شرمنده‌ام از رویت به خدا… بابا هم دیروز رفته برای دیدن زهرا. اول‌اش دل رفتن و دیدن دخترش را در آن وضع نداشته ولی به اصرار مامان رفته و ظاهرن خیلی آرام‌تر شده و حال قلب‌اش هم بهتر است. بیشتر وقت‌ها این شب‌ها می‌رود حرم دعا می‌کند.
هنوز هم باورم نمی‌شود زهرای کوچک من را برده باشند انفرادی. همیشه برایم کوچک بوده زهرا. همیشه معصوم بوده. خاله‌ام چند روز پیش صدایش پای تلفن می‌لرزید و می‌گفت: زهرا مظلوم‌ترین و بی‌آزارترین عضو این فامیل است. چه‌طور می‌توانند آن‌جا نگهش دارند؟
اصلن فکرش را هم نمی‌توانم بکنم چه جرم و اتهامی می‌خواهند برایش بتراشند؟ معصوم‌ و آرام و مهربان مثل زهرا به خدا کم دیده‌ام. من که خواهرش بودم خیلی وقت‌ها شرمنده بزرگواری‌ها و صبر و آرامش‌اش می‌شدم. این را حتی بازجوها هم فهمیده‌اند و به مامان و بابا گفته‌اند که زهرا خیلی بچه فهمیم و آرامی‌ست. یکی نیست بپرسد جای بچه‌ی فهیم و آرام انفرادیست؟ آن هم بیست و یک روز؟ واقعن خجالت نمی‌کشید از چشم‌های معصوم آن بچه؟ معلوم است که نه!
از دیروز که مامان گفته زهرا روزه بوده توی جلسه ملاقات،‌ وقتی یاد گرمای مشهد می‌افتم و روزهای بلند و تن نحیف و کوچک زهرا، بغض خفتم را می‌چسبد. به چشم‌ها و گوش‌های مامورانی فکر می‌کنم که آنجا در جلسه ملاقات نشسته بودند و لب‌های خشک و چشم‌های تشنه این بچه را می‌دیدند وقتی بلند می‌گفت نمی‌خورم مامان! روزه‌ام!‌ ته دل‌شان نلرزید یعنی؟ خودشان زن و بچه ندارند؟ بالادستی‌هایشان می‌بینند چه می‌گذرد بر زهرا و صدها تن امثال او؟ با این همه ظلم به این آدم‌هایی که حتی دخلی هم به سیاست نداشته‌اند راه به کجا می‌خواهید ببرید؟ با درد دل‌ مادرهای این زندانی‌های بی‌گناه یک جرعه آب خوش از گلویتان پایین می‌رود؟ آزادشان کنید!

مصطفی ملکیان؛ روشنفکری که درد مردم را می‌فهمد


مدت‌هاست می‌خواهم درباره مصطفی ملکیان بنویسم و از بزرگ‌منشی‌ها و مهربانی‌هایی که در این مدت در حق من و محمدرضا و اخیرن خانواده‌ام روا داشته تشکر کنم. سخنرانی اخیر او درباره نظریه عقلانیت و معنویت پس از ده سال و گذاشتن فایل صوتی آن برای دوستانی که خواسته بودند اگر به دستم رسید منتشرش کنم بهانه‌ای شد تا این چند خط را در قدردانی از محبت‌های بی‌دریغش بنویسم.
از ملکیان بسیار آموخته‌ام و اگر بخواهم از یک نفر به عنوان موثرترین فرد در شکل‌گیری تفکرم اسم ببرم بدون شک از او نام خواهم برد. ملکیان را نه فقط به خاطر مشی فکری و نظرات و علائق‌اش که به خاطر نحوه زیستی که برگزیده است همواره ستوده‌ام. او تلاش می‌کند به انسانی‌ترین نحو ممکن زندگی کند و میان کسانی که من از نزدیک می‌شناسم و دیده‌ام، از معدود و شاید تنها روشنفکری‌ست که به آنچه همیشه حرفش را می‌زند و شعارش را می‌دهد مو به مو عمل می‌کند. شعار اخلاق دادن کار آسانیست اما پای اخلاقی زیستن که می‌رسد خیلی‌‌ها جا می‌زنند. اخلاقی زیستن این مرد خیلی وقت پیش از این‌ها به من یکی ثابت شده بود اما این مدت باورم در این باره دوچندان شد.
یکی از تلخ‌ترین و در عین حال ارزشمندترین خاطراتم روزی بود که بعد از هشت ماه دوری از وطن و عزیزانم صدای این مرد نازنین را از پشت خط شنیدم. باورم نمی‌شد که مرد بزرگ و صاحب‌نامی مثل ملکیان که مصاحبت وگفتگو با او همیشه یکی از آرزوهایم بوده پشت خط باشد. شرحش را قبلن اینجا و اینجا نوشته‌ام. او آن‌روز پشت خط به خاطر ظلمی که به چشم دیده بود به مردم در این چندماه رفته است بلند گریه کرد. اشک و هق‌هق این مرد برای من آموزنده و ارزشمند بود. آن روز باورم شد که او به معنای دقیق کلمه یک روشنفکر مردمی است. کسی است که درد و رنج مردم را لمس می‌کند و با آن‌ها زندگی می‌کند و برای دردشان اشک می‌ریزد. عکس‌‌هایش هم که در تظاهرات میان مردم منتشر شد گویای همین مطلب بود.
بارها برایش فرصت‌های مطالعاتی درخشان فراهم شد اما هر بار گفت: می‌خواهم کنار مردمم بمانم‌، با آن‌ها دود ماشین بخورم، سوار تاکسی شوم، زیر آٰفتاب توی صف اتوبوس بایستم و دردشان را لمس کنم. و تک‌تک این کارها را خودم به چشم دیدم که انجام می‌داد. مثلن یک بار در حسینیه ارشاد سخنرانی داشت. می‌خواستیم ماشین بفرستیم دم خانه‌اش. گفت خودم می‌آیم. بعد دیدم که نزدیک حسینیه از اتوبوس پیاده شد.عمدن سوار اتوبوس می‌شد تا حس کند مردم عادی چه طور زندگی می‌کنند. تمام آن روز را از میگرن رنج برد. ملکیان به خاطر روحیه حساسی که دارد از دردهای جسمی شدید مثل میگرن رنج می‌برد و قاعدتن برای سلامتی‌اش هم که شده باید از این سبک زندگی دوری کند.اما این با مردم بودن برایش مهم است. بیشتر دردهایی هم که می‌کشد به خاطر دردها و رنج‌های مردم است.همیشه به این میزان “انسان بودن” این بشر غبطه خورده‌ام. سخت است این طور زندگی کردن.
من تمام عمر به خاطر این چندماه که این مرد بزرگ با صدای گرمش کنارم ایستاد به او مدیونم. تمام عمر بابت این‌که یادش نرفت یک آدم معمولی این ور دنیا افتاده و رنج می‌کشد و با آن همه بزرگی‌اش گوشی تلفن را هی برداشت و هر هفته پرسید زنگ زدم فقط بپرسم حالتان چطور است، من تمام عمر بابت این همه بزرگواری شرمنده روی این مرد خواهم بود.
با شناختی که از روحیاتش دارم مطمئنم دوست ندارد کسی در توصیف خوبی‌هایش بنویسد و از کارهای نیک پنهانی‌اش خبر دهد و یا عکسش را بزرگ در جایی منتشر کند، اما این‌ها را نوشتم تا یادمان نرود مرد نیکنامی به نام مصطفی ملکیان تمام این روزها کنار خانواده‌های رنج‌کشیده زندانیان سیاسی بود و با صدا و حرف‌های امیدبخشش به خاطر رنجور آن‌ها آرامش داد. همین‌هاست معنا و مفهوم روشنفکری و الا که خطابه‌های پر طمطراق که دردی از درهای جاری مردم نمی‌کاهد به چه کار می‌آید؟
تن و جانش از درد گسسته و آزاد و عمرش دراز باد.
فایل سخنرانی را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.

جهان‌آرایان ما


ممد! ممد جهان‌آرا! راحت بخواب. شهر هنوز آزاد نگشته برادر. سیزده سال که سهل است. دوم خرداد کدام است؟ شد بیست و اندی سال و شهر هنوز آزاد نگشته. خون یارانت؟ چه خوب که نیستی، که نبودی ببینی چه‌طور خون یارانت به ثمر نشست برادر.
راستی میان یارانت بچرخ ببین جوانی با محاسن نو، با چشم‌هایی درشت می‌بینی؟ یکی نه… دوتا. اسم یکی‌شان سهراب اعرابی‌ست. اسم آن یکی محسن روح‌الامینی. چندتای دیگر هم هستند، کیانوش آسا، محمد کامرانی، مهدی کرمی، یعقوب بروایه، ندا آقاسلطان، یکی دیگر هم هست که کمی بچه‌سال‌تر است ممدجان! اسم‌‌اش اشکان سهرابی‌ست. می‌بینی این‌ها را؟ این‌ها رفته بودند شهر را آزاد کنند برادر. این بهای آزادی را سال‌هاست داریم می‌پردازیم. هوای‌شان را داشته باش. تازه‌واردند.
این موسیقی امسال جور دیگری به دل و جانم می‌نشیند. جای اسم تو ممد! اسم تک‌تک‌شان را می‌گذاریم و تا آزادی شهر همه ایستاده‌ایم. خیالت تخت! راحت بخواب برادر!

عبدالله یوسف‌زادگان را آزاد کنید



شد شصت روز. حتی فکرش را هم نمی‌کردم روزی که خبر بردنت را دادند، شصت روز بعدش در حالی برایت بنویسم که زهری تازه به جانم ریخته باشند و تو هم هنوز در انفرادی باشی. حالا تنها باید برای هر دوتان بنویسم: ای خراسان که‌ات بدین روز افکند. دیگر شصت و سه بار افاقه نمی‌کند برای هیچ ترانه‌ای. فریادی تلخ باید. به هر صبح و شب.
برای تو نوشتن، از تو نوشتن، سخت است عبدالله. خیلی. اول به خاطر اینکه مخاطب تویی و دوم برای آن بازی مسحورکننده‌‌ات با کلمات. خاصیت زندان افتادن کسانی مثل تو این است که آدم بعد از ده بار نوشتن و پاک کردن به این نتیجه می‌رسد که مرده شور کلمات را ببرند که شعور اندوه آدم را به سخره می‌گیرند. مقصر تویی که در شعبده بازی‌ات با کلمات بد عادت‌مان کرده بودی. نثر بیهقی‌وارت، اصلا آن زیست بیهقی‌وارت هر نوشته‌ای را و چه بسا هر آدمی را ناخوانا و ملالت‌بار می‌کند.هرکس یک بار با تو به قول خودت به “سیگار- روی” رفته باشد می‌فهمد دلتنگ شدن برای یک صدا، برای یک خنده بلند یعنی چه؟ می‌فهمد رودکی‌خوانی در هوای اردیبهشتی توی راسته انقلاب یعنی چه؟
مانده ام تو که فاتحه سیاست را خیلی وقت پیش خوانده بودی و عطایش را به لقایش بخشیده بودی دیگر چرا افتادی آن تو؟ تو که می‌گفتی سرت به کتابت باشد تا چیزی شوی و از این ناچیزها نخوری. حرف مال امسال و پارسال نیست. از همان روز اولی که دیدمت، کی بود؟ تابستان هشتاد؟ یا قبلش؟ از همان دوره انجمن می‌گفتی بی‌خیال. بنشین کمی کتاب بخوان، شعر بخوان، شعورت زیاد شود. درد مملکت ما بی‌شعوریست.
از همان روزها بود که شعرخوانی‌ها شروع شد، که تو زنگ می‌زدی و من غزل می‌خواندم. همان روزها که تو حسین منزوی آوردی برایم. گفتی این ها را بخوان غزل‌هایت جان بگیرد. اولش با آن خط خرچنگ قورباغه‌ات اسمت را نوشته بودی معلوم بود از کتابخانه شخصی‌ات کش رفته‌ای کتاب‌ها را. نصف کتابخانه من به اسم توست پسر. حتی اینجا. این ور دنیا هم کمتر کتابیست که باز کنم و آن الف کشیده یوسف‌زادگان اولش نباشد. از کتاب خواندن افتاده‌ام. افتاده‌ام به خاطره‌نویسی.” من او”ی امیرخانی را یادت هست؟ آن عصر دم کرده تابستان هشتاد که رفتیم خریدیمش و همان شب نشستم سیصد صفحه اش را خواندم. آن نمایشگاه کتاب را چی؟ پارسال که با زهرا سه تایی رفتیم و هی کتاب خریدیم و تو هی به ناشرها و کتاب‌های مزخرفی که درآمده بود متلک انداختی و غر زدی. تو که مدت‌هاست رفته‌ای. زهرا را هم که نیست. من چه کنم با این همه بی‌شمایی؟ بی‌معرفت‌ها!
ای عبدالله!
دلم صدایت را می‌خواهد. دلم می‌خواهد بیایی غر بزنی بگویی غزل تصویری بگو. شده‌ام عین خروس لنگ. روح و دلم می‌لنگد از وقتی رفته‌ای. او گفته بود همان اول حلاج‌وار به عشق اعتراف خواهی کرد. شعر که کم نمی‌آوری توی انفرادی ها؟ سعدی جواب می‌دهد؟ اگر دری به تخته‌ای خورد و این پست را آن‌جا خواندی این شعری هم که این زیر گذاشتم برای زمزمه کردن توی سلول بد نیست. انگار راست کار خودت گفته این شعر را شفیعی.
ضمنن من موسیقی خوب کم آورده‌ام. آن رنگارنگ‌ها را از کجا می‌آوردی؟عاشورپورهایم کهنه شد از بس گوش دادم. این همه دیر می‌آیی نمی‌گویی کتابفروشی‌های زیرپل کریم خان و راسته انقلاب دل‌شان برایت تنگ می‌شود؟ چه می‌خوانی این روزها؟ شنیدم لاغر شدی و ریشی اساسی به هم زده‌ای… اه چقدر حرف و سوال مانده روی دلم.
حلاج‌وار زی عبدالله. خسته مباد جان و تنت. چیزی نمانده. مانده باشد هم غمی نیست. دیوانه‌وار زی. یعنی عشق‌بازی کن با زنجیر.
حلاج
دیدمت میان رشته‌های آهنین:
دست بسته،
خسته،
در میان شحنه‌ها.
در نگاه خویشتن
شطی از نجابت و پیام داشتی.
آه،
وقتی از بلند اضطراب
تیشه را به ریشه می‌زدی،
قلب تو چگونه می‌تپید؟
ای صفیر آن سپیده تو خوش‌ترین سرود قرن!
شعر راستین روزگار!
وقتی از بلند اضطراب
مرگ ناگزیر را نشانه می‌شدی،
وز صفیر آن سپیده دم
جاودانه می‌شدی،
شاعران سبک موریانه جملگی
با: بنفشه رسته از زمین به طرف جویبارها،
با: گسسته حور عین ز زلف خویش تارها،
در خیال خویش
جاودانه می‌شدند!
آنچه در تو بود،
گر شهامت و اگر جنون
با صفیر آن سپیده
خوش‌ترین چکامه‌های قرن را سرود.
حلاج
در آینه دوباره نمایان شد:
با ابر گیسوانش در باد،
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال‌هاست
بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر
از مرده‌ات هنوز
پرهیز می‌کنند.
نام تو را به رمز
رندان سینه‌چاک نشابور
در لحظه‌های مستی
– مستی و راستی –
آهسته زیر لب
تکرار می‌کنند.
وقتی تو روی چوبه دارت
خموش و مات
بودی،
ما:
انبوه کرکسان تماشا،
با شحنه‌های مامور:
مامورهای معذور
همسان و همسکوت
ماندیم.
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید.
در کوچه باغ‌های نشابور
مستان نیم‌شب، به ترنم
آوازهای سرخ تو را
باز
ترجیع‌وار زمزمه کردند.
نامت هنوز ورد زبان‌هاست.
سال 48- تهران- از مجموعه در کوچه باغ‌های نشابور/ محمدرضا شفیعی کدکنی

آکسو، صدای روزهای ابری زهرا


مطمئنم مثل من و زهرا، خواهرهایی که جان‌شان برای هم در برود توی دنیا کم نیستند. خواهری که بهترین رفیق آدم باشد، هم‌دل و هم‌درد و هم‌صحبت تنهایی‌های آدم باشد، زبان‌اش با زبان آدم یکی باشد. کسی که وقتی نباشد زندگی‌ات هیچ‌جوره به قاعده نیست. این‌جور رابطه‌ای‌ست میان ما. هر یک روز نشنیدن او، آن هم اینجا، به قاعده سالی می‌گذرد بر دلم.
من و او سال‌ها با هم توی یک اتاق کوچک، زندگی کردیم. قبل از این که برای دانشگاه به تهران بیایم با هم زندگی می‌کردیم، میان تخت‌هایمان پنج شش وجب بیشتر فاصله نبود. بعدش هم که رفتم تهران خیلی فرقی نکرد، نامه‌نگاری‌های تهران-مشهدمان برقرار بود، همیشه اولین کسی هم بودیم که از رازهای سربسته زندگی همدیگر باخبر می‌شدیم. اولین و خیلی وقت‌ها آخرین کسی بود که مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی‌ام را با او می‌گرفتم. حتی ازدواج هم نتوانست نوع رابطه ما را تغییر دهد، همان‌قدر نزدیک و صمیمی ماندیم و چه بسا بیشتر حتی. دست بدهد بیشتر راجع به روزهای با هم بودن‌مان خواهم نوشت.
این پست را دوست دارم راجع به یکی از ترانه‌هایی که او خیلی دوست دارد بنویسم. امروز شد یک هفته که همه راه رفت و برگشت به کالج و کتابخانه‌ام روی دوچرخه با این ترانه از سزن‌آکسو خواننده ترک می‌گذرد. حدود یک سال پیش که تصمیم گرفتم زبان ترکی یاد بگیرم، زهرا هم بعد از یک مدت علاقه‌مند شد و از آن‌جایی که موسیقی یکی از علاقه‌های اصلی‌اش است شروع کرد به جستن در خواننده‌های خوب ترک و بعد از مدتی سزن‌آکسو را کشف کرد. آهنگ‌هایش را برایم هر از چند گاهی می‌فرستاد. ولی “سن آغلاما” را به طور خاص خیلی دوست داشت. بیشتر ساعت‌هایم این روزها با صدای بی‌نظیر این زن می‌گذرد. آکسو صدای روزهای ابری زهرا بود، مثل این روزهای من که خورشیدم هفت روز است از زادگاهم طلوع نکرده.
قرار بود یک تابستان جور کنیم دوتایی برویم استانبول و سه ماه دوره فشرده زبان ترکی بگذارنیم. امیدوارم یک روزی بشود این تصمیم را عملی کنیم. مطمئنم که می‌شود.
لینک موسیقی را بالا گذاشتم. هنوز ترکی‌ام خیلی خوب نیست.این ترجمه فوری و فوتی و دست و پا شکسته از ترانه را برای خالی نبودن عریضه می‌گذارم اینجا. آن‌هایی که ترکی‌شان خوب است اگر غلط دارد بگویند تصحیح کنم:
گریه نکن
من گم شده بودم، من جدا افتاده بودم
و زمان سرشار از اندوه بود
اشک را در دو چشمان… دیدم
“جدایی و عشق همیشه با هم می‌آیند”
مثل یک ترانه، مثل یک شعر
محبوب من! تمام رنج‌ها را زیستم
و اکنون از تو یک خاطره با من است
من مهر تو را با تمام اندوهم نگاه می‌دارم
تو را همچون رازی پنهان کردم
مثل یک عهد، مثل یک رویای رازآلود
حالا می‌توانم این اندوه را بر شانه‌هایم حمل کنم، تو برو
تو برو… اندوه [رفتنت] با من خواهد ماند
گریه نکن، نمی‌توانم گریه‌ات را تحمل کنم
گریه نکن محبوب من! که اندوه تو را نمی‌توانم ببینم
قلب مرا بگیر و بگذار مال تو باشد
که اگر مال خودم باشد، زندگی نتوانم کرد.
لاله دِوری آکسو را هم بشنوید. از کارهای خیلی خوب‌اش است.

خورشیدم را پس بده


آه ای خراسان! ای که زاده‌ شدم در تو و امروز راهی‌ام به تو نیست، بنگر این سوز که از خاک تو بر می‌خاست و در این چنگ می‌ریخت، امروز چگونه بر دل دورافتاده‌ام چنگ می‌زند.
آه ای خراسان!
ای تاباننده تاریکی!
نامت دروغی بیش نبود.
خورشیدم
را پس بده!

روی تار عنکبوت

روزگاری را می‌گذرانم که هیچ‌ام نمانده جر تکه‌پاره‌های جانی نیمه‌، که آن را هم همین چهار روز پیش بردند. ساعت‌ها می‌نشینم کف زمین. دست بر تن سنگ‌فرش‌های این شهر دور می‌کشم. تو را برده‌اند. من سردم است. دلم صدای همیشه دلتنگت را می‌خواهد. فکر نمی‌کردم تو آخرین پله باشی برای افتادن. اما بودی و افتادم. محکم. نه تو بودی، نه او، نه خدا و نه هیچ کس دیگر. تمام شد. دیگر حتی دلم نمی‌خواهد بگویم “کاش” شکی مانده بود برای چنگ زدن و آویزان ماندن از صخره‌‌های ادامه.
نیست. نیست. نیست.
سال‌ها و سال‌ها و سال‌هاست
ما نماز خویش را
خوانده‌ایم
روی تار عنکبوت.
عصر شک و در وجود خویش شک
عصر شک و در شکوک خویش شک
عصر نعره در سکوت.
آه اگر گسسته گردد این
ریسمان نازک عواطفی که هست
می‌کنیم در جهنم غیاب هر چه خوبی و خدا سقوط.”
شعر از شفیعی کدکنی‌ست که در شماره اخیر مجله بخارا منتشر شده است.