روی تار عنکبوت

روزگاری را می‌گذرانم که هیچ‌ام نمانده جر تکه‌پاره‌های جانی نیمه‌، که آن را هم همین چهار روز پیش بردند. ساعت‌ها می‌نشینم کف زمین. دست بر تن سنگ‌فرش‌های این شهر دور می‌کشم. تو را برده‌اند. من سردم است. دلم صدای همیشه دلتنگت را می‌خواهد. فکر نمی‌کردم تو آخرین پله باشی برای افتادن. اما بودی و افتادم. محکم. نه تو بودی، نه او، نه خدا و نه هیچ کس دیگر. تمام شد. دیگر حتی دلم نمی‌خواهد بگویم “کاش” شکی مانده بود برای چنگ زدن و آویزان ماندن از صخره‌‌های ادامه.
نیست. نیست. نیست.
سال‌ها و سال‌ها و سال‌هاست
ما نماز خویش را
خوانده‌ایم
روی تار عنکبوت.
عصر شک و در وجود خویش شک
عصر شک و در شکوک خویش شک
عصر نعره در سکوت.
آه اگر گسسته گردد این
ریسمان نازک عواطفی که هست
می‌کنیم در جهنم غیاب هر چه خوبی و خدا سقوط.”
شعر از شفیعی کدکنی‌ست که در شماره اخیر مجله بخارا منتشر شده است.