خواهر بی‌گناه مرا آزاد کنید

zahrajooni.JPG
یک ساعت پیش به وقت من شد بیست و یک روز و هنوز از آزادی تنها خواهرم، زهرا هیچ خبری نیست. علی‌رغم وعده‌های مکرری که در این سه هفته داده‌اند هنوز زهرا به خانه نیامده است. دیروز مامان و بابا موفق شدند او را ببینند. گفتند حالش خوب بوده و فقط ظاهرن کمی به خاطر دوری از آن‌ها چشم‌هایش دلتنگ بوده. ولی خوشبختانه حال‌اش خوب بوده.
مامان برایش کمی شیرینی و آجیل هم برده ولی چون روزه بوده چیزی نخورده. مامان خواهش کرده اگر ممکن است بگذارند با خودش به سلول ببرد برای افطارش. اجازه داده‌اند ظاهرن. کلن تا حالا برخوردها خوب بوده با خانواده و زهرا. فقط دلیل بازداشت و نگهداری بیست و یک روزه یک آدم کاملن غیرسیاسی در انفرادی خیلی برخورد جالبی به نظر نمی‌رسد!
یک سری کتاب‌ها را هم برایش برده مامان. هفته دیگر امتحانات پایان‌ترم‌اش شروع می‌شود و با این اوضاعی که دارد پیش می‌رود معلوم نیست بهشان برسد یا نه. زهرا به مامان و بابا گفته به فاطمه بگویید من حالم خوب است و اینجا برای خودم معتکف شده‌ام… قربان آن دل کوچک‌ و معصوم‌ات بروم من.
تا شماره خانه می‌افتد روی گوشی‌ام از طبقه دوم کتابخانه خودم را بدو می‌رسانم به حیات‌پشتی کالج تا شاید این دفعه به جای خبر ملاقات یا تلفن‌اش، صدای خودش را بشنوم که می‌گوید برگشتم خانه فاطمه! بگوید آزاد شدم… اما باز هم مامان است که زنگ زده از آن‌جا با آن دل خون‌اش من را این ور دنیا تسلی بدهد. چه کار کنم مامان با این همه دوری؟ شرمنده‌ام از رویت به خدا… بابا هم دیروز رفته برای دیدن زهرا. اول‌اش دل رفتن و دیدن دخترش را در آن وضع نداشته ولی به اصرار مامان رفته و ظاهرن خیلی آرام‌تر شده و حال قلب‌اش هم بهتر است. بیشتر وقت‌ها این شب‌ها می‌رود حرم دعا می‌کند.
هنوز هم باورم نمی‌شود زهرای کوچک من را برده باشند انفرادی. همیشه برایم کوچک بوده زهرا. همیشه معصوم بوده. خاله‌ام چند روز پیش صدایش پای تلفن می‌لرزید و می‌گفت: زهرا مظلوم‌ترین و بی‌آزارترین عضو این فامیل است. چه‌طور می‌توانند آن‌جا نگهش دارند؟
اصلن فکرش را هم نمی‌توانم بکنم چه جرم و اتهامی می‌خواهند برایش بتراشند؟ معصوم‌ و آرام و مهربان مثل زهرا به خدا کم دیده‌ام. من که خواهرش بودم خیلی وقت‌ها شرمنده بزرگواری‌ها و صبر و آرامش‌اش می‌شدم. این را حتی بازجوها هم فهمیده‌اند و به مامان و بابا گفته‌اند که زهرا خیلی بچه فهمیم و آرامی‌ست. یکی نیست بپرسد جای بچه‌ی فهیم و آرام انفرادیست؟ آن هم بیست و یک روز؟ واقعن خجالت نمی‌کشید از چشم‌های معصوم آن بچه؟ معلوم است که نه!
از دیروز که مامان گفته زهرا روزه بوده توی جلسه ملاقات،‌ وقتی یاد گرمای مشهد می‌افتم و روزهای بلند و تن نحیف و کوچک زهرا، بغض خفتم را می‌چسبد. به چشم‌ها و گوش‌های مامورانی فکر می‌کنم که آنجا در جلسه ملاقات نشسته بودند و لب‌های خشک و چشم‌های تشنه این بچه را می‌دیدند وقتی بلند می‌گفت نمی‌خورم مامان! روزه‌ام!‌ ته دل‌شان نلرزید یعنی؟ خودشان زن و بچه ندارند؟ بالادستی‌هایشان می‌بینند چه می‌گذرد بر زهرا و صدها تن امثال او؟ با این همه ظلم به این آدم‌هایی که حتی دخلی هم به سیاست نداشته‌اند راه به کجا می‌خواهید ببرید؟ با درد دل‌ مادرهای این زندانی‌های بی‌گناه یک جرعه آب خوش از گلویتان پایین می‌رود؟ آزادشان کنید!