بایگانی ماهیانه: ژوئن 2010

عبدالله آزاد شد


دست‌ام از خوشحالی برای نوشتن این خبر دارد رسمن می‌لرزد! عبدالله ساعتی پیش از زندان مشهد آزاد شد. حال روحی‌اش خوب است و به زودی به همراه خانواده‌اش به تهران می‌آید. همین الان در خواب و بیداری زنگ زدند و گفتند که آزادش کرده‌اند. بعد از صد و شش روز و با وثیقه نود میلیون تومانی.
عبدی آزاده ما! آزادی‌ات مبارک

برای تولد زهرا


ساعت شش و چهل دقیقه صبح به وقت من است. خوابم نبرده هنوز. از محمدرضا هم نزدیک به چهل و هشت ساعت است که هیچ خبری نیست. گفتم اقلن اینجا بنویسم تولدت مبارک که اولین نفری باشم که تولدت را تبریک می‌گویم. روزهای خوبی نیست و می‌دانم که تو هم حالت تعریفی ندارد. خوشحالم که لااقل آزادی و هوای آزاد تنفس می‌کنی روز تولدت.
امیدوارم سال دیگر بیست و شش خرداد من و تو و رضا و عبدالله چهارتایی جمع شویم و برایت تولدت بگیریم. ببخش که نیستم. هدیه‌های اصلی را پست کردم و امیدوارم برسد همین یکی دو روزه. این چندتا قطعه را هم عجالتن بشنو.
ماچ و بغل
موسیقی‌ها:
تولدت مبارک- با صدای بچه‌ها ( مهدکودک ایمان یادته؟)
تولد- انوشیروان روحانی
تولدت مبارک- محمد نوری
تولد- مهدی کهن‌سال
حالا خیلی دیره- عارف
بهار- مارتیک
شعرها:
قطعه شعری از احمدرضا احمدی با صدای خودش
قطعه شعری از احمد شاملو با صدای خودش
قطعه شعری از هوشنگ ابتهاج با صدای خودش

برای مامان

مدت‌هاست می‌خواهم برای مامان این‌‌جا چیزی بنویسم. فکر کردم شاید امروز بهانه خوبی باشد برای نوشتن. در طول همه این یک سال شاید مامان بیشترین درد را تحمل کرد. دوری من، زندان محمدرضا، بیماری قلبی بابا، دستگیری زهرا و همه این‌ها در کنار بیماری‌ها و دردهای خودش. بزک کردن کلمه‌ها برای نوشتن از مهربانی‌ها و خوبی‌های او بی‌فایده است. همان بهتر که روراست باشم و خودم را دردسر ندهم و به جای بازی با کلمه‌ها چندخط درباره این‌که چه‌قدر خاطرش عزیز است بنویسم.
از تلخ‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام همیشه لحظه‌ خداحافظی با مامان بوده. چه آن روزهایی که دانشجوی تهران بودم و بعد از مدتی می‌خواستم برگردم سر درس‌ام. مامان لحظه آخر با قرآن و آب می‌آمد و کلی هم خوراکی بارم می‌کرد و من توی قطار مشهد-تهران ساندویچم را سق می‌زدم و گریه می‌کردم از دلتنگی. چه آن روزی که برای اولین بار خداحافظی کردم و از ایران کنده شدم. و چه این یک سال اخیرکه گرچه خسته و دلتنگ بود اما صدایش همیشه می‌خندید. مامان ستون زندگی‌ست. بی‌ او نه بابا می‌تواند یک روز درست زندگی کند. نه من و نه زهرا.
امسال چهارمین سالی‌ست که روز مادر را کنارش نیستم. همین چند دقیقه پیش که حرف می‌زدیم عذرخواهی کردم بابت نبودن و گفتم حالا که زهرا آزاد شده از طرف من هم برایت جشن می‌گیرد. گفت: من بهترین هدیه‌ام را دیروز گرفتم. این را به بازجوهای زهرا هم گفتم که بهترین هدیه‌ام را امسال شما به من دادید و آن هم آزادی دخترم بود. اعتراف می‌کنم که حس مادر بودن را نمی‌فهمم. نمی‌فهمم که یعنی چه یک مادر برای آزادی بچه‌ بی‌گناهش از بازجوها تشکر کند!
خوشحالم که زهرای کوچک ما آزاد است. امروز هم صدایش را شنیدم و حال‌اش خیلی خوب بود. می‌گفت: فاطمه! چقدر خوب است که همه جا رنگ دارد. رنگی به غیر از سیاه و قهوه‌ای و خاکستری.چشم‌هایش به رنگ‌های سنگین عادت کرده بود. می‌گفت قدر رنگ‌ها را حالا می‌فهمم و از اینکه باد به پوست صورت‌اش خورده بود خوشحال بود. نعمت عجیبی‌ست آزادی. آن را هم مثل حس مادری درست نمی‌فهمم. کاش هیچ کس زندانی نبود…
کلی دلم می‌خواست فردا کنار مامان باشم و برایش جشن بگیرم. اما الان هم که نیستم از این‌که دل‌اش شاد است و خیال‌اش از بابت زهرا راحت باز هم راضی‌ام. وقتی من پنج شش ساله بودم دست‌های مامان همیشه به خاطر شستن کهنه‌های زهرا و ظرف و ظروف پوست می‌انداخت و گاهی خون می‌آمد. هیچ وقت بهش نگفتم که چقدر وقتی شب‌ها به دست‌هایش کرم می‌مالید یواشکی زیر لحافم گریه می‌کردم. پوست دست‌هایش هنوز هم بابت آن سال‌ها حساس است. همیشه وقتی بچه بودم دلم می‌خواست بزرگ که شدم برای پوست دست‌هایش یک کرم بسازم. هیچ وقت نشد. اما امسال بالاخره موفق شدم یک کرم خوب برای دست‌هایش پیدا کنم. دلم می‌خواست بعد این همه وقت اول دست‌هایش را ببوسم و بعد کرم را بهش هدیه بدهم. ولی نمی‌شود. نمی‌دانم کی بتوانم دوباره ببینمش و دست‌هایش را ببوسم. اما امیدوارم که لااقل این کرم زودتر به دستش برسد. شاید سال دیگر بتوانم برای این روز کنارش باشم و حداقل کمی از خجالت خوبی‌هایش دربیایم. به بهانه فردا این چند خط را امروز برای مامان توی کتابخانه ساختم. امیدوارم خوشش بیاید.
شش ساله بودم
و دست‌هایت آرام‌گاه من بود
من شکوفه می‌دادم
دست‌هایت برگ‌ریزان می‌شد.
هفت ساله بودم
موهایت بلند بود
آن روز برای کلاس نقاشی یک آبشار کشیدم
و خورشیدی که زن بود
و می‌خندید
با انبوهی از موهای طلایی
اسم‌اش را گذاشتم مامان.
شش ساله بودم
و چشم‌هایت حوض فیروزه‌ای داشتند
من ماهی قرمز تو بودم
تو هوای تازه‌ی من.
خرداد بود
بیست و پنج ساله بودم
طوفان گاهی در خرداد می‌آید
و گاهی در بهمن
چشم‌هایت باران باریدند
چتری نبود
.
.
.
گریختم…
باید برای دست‌هایت در بیست و شش سالگی شعری بنویسم
شعری که آب باشد.
شعری که آفتاب باشد
شعری که رنگ
شعری که باد
شعری که مثل دست‌هایت بی‌تاب باشد
ناب باشد.
آن شعر تویی
نام تو شعر است
آزاد و سپید
بگذار چنان که می‌خواهمت
بلند و بی‌تابانه بخوانمت
مامان!

زهرا آزاد شد

zahra.JPG
همین الان صدای زهرا، خواهرم را شنیدم. بعد از بیست و پنج روز با قرار کفالت آزاد شد. حالش خوب خوب بود و از تجربه تنهایی و سکوت نهایت استفاده را برده بود. بابت تمام همدلی‌های دوستان دیده و نادیده در این مدت بی‌نهایت ممنونم. امیدوارم به زودی خبر آزادی عبدالله را هم همین‌جا بنویسم.