همین الان با پدر محمدرضا تلفنی صحبت کردم. شرح حمله نیروهای اطلاعات به خانه پدری محمدرضا را به اختصار اینجا مینویسم. این بار سوم است که محمدرضا در طول یک سال گذشته بازداشت میشود. سه روز دیگر میشود یک سال که او را ندیدهام.
محمدرضا در طی هفتههای اخیر بارها به دادگاه فرا خوانده شده بود و بعد از ارائه دفاعیاتش حکم منع تعقیب برایش صادر شده بود. این جریان مربوط به حدود یک ماه پیش است. از یک ماه پیش تا همین امروز صبح بارها به او گفته شده بود که برود و کار پاسپورتش را پیگیری کند. از آنجایی که حکم منع تعقیب برایش صادر شده بود و برگهای جهت برگرداندن پاسپورتش به او داده شده بود این احتمال میرفت که به زودی و بر اساس قوانین پاسپورتش را تحویل بگیرد و بعد از یک سال سر خانه و زندگی و درساش بازگردد.
وقتی که یک هفته پیش با آن برگه به محلی که باید پاسپورتش را تحویل میگرفت مراجعه کرده بود به او گفته بودند که به خاطر تشکیل یک پرونده جدید در یک شعبه دیگر مجددن ممنوع الخروج شده و باید برای پیگیری کارش مجددن به دادسرا مراجعه کند. دوباره روز از نو روزی از نو. طی پانزده روز گذشته او در راه پلههای دادسرا سرگردان بود. از این در به آن در. از این اتاق به آن اتاق. تا اینکه امروز بعد از وعدهای که دیروز به او داده بودند باز هم برای پیگیری کارش به دادسرا و همینطور به اوین مراجعه کرده بود. ظاهرن به او وعده داده بودند که پاسپورتش را پس خواهند داد. در تماس تلفنی که حول و حوش ساعت یک بعدازظهر امروز با منزل پدری محمدرضا گرفته شد؛ بازجوی پروندهاش با او از پشت خط حرف زده بوده و از او خواسته که نیم ساعت دیگر جلوی مسجد ضرابخانه بیاید و پاسپورتش را تحویل بگیرد. پدر محمدرضا میگفت او از شدت خوشحالی بالا و پایین میپرید و سوت میزد و چشمهایش بعد از مدتها میدرخشید. ماشین پدرش را میگیرد و راهی میشود.
بعد از گذشت نیمساعت محمدرضا زنگ در خانه را میزند. پدرش از پنجره بیرون را نگاه میکند و به جزخود او کس دیگری را نمیبیند. بعد از باز کردن در با پنج مامورلباس شخصی عظیم الجثه مواجه میشود که به گفته خودش از هر گونه ادب و نزاکتی بیبهره بودند. این پنج نفر بدون اجازه و با وحشیگری و بیادبی وارد خانهای میشوند که در آن زنان حجابی به سر نداشتند و به خود اجازه دادند که وارد تک تک اتاقهای خانه منجمله اتاق خواب پدر محمدرضا شوند و حتی جیبهای لباسهای مادر او و زیر و روی تخت خوابشان را هم تفتیش کنند! این اتفاق در حالی افتاده که پدر محمدرضا فریاد میزده اینجا خانه سه شهید است... هیچ میفهمید چه میکنید؟ اگر کاری با خود من دارید مرا ببرید. به خانهام به اتاق خوابام چه کار دارید؟ از روح شهدا خجالت بکشید. یکی از ماموران در همین لحظه میگوید ما وقتی با نوه امام محکم برخورد کردیم شما دیگر جای خود دارید. یکی از این نیروها سیدحسن را "نانجیب" میخواند و در مقابل آشفتگی پدر محمدرضا که میگوید حرف دهنتان را بفهمید، ما هر چه داریم از امام داریم میگویند خیالتان راحت! احمدی نژاد دور سوم هم رئیس جمهور خواهد شد!!!
به گفته پدر محمدرضا تمام اسباب و وسایل و کتابها و جزوات شهدای جلاییپور را هم با بینزاکتی و ناسزاگویی تفتیش کردهاند.چشمهای گریان برادر کوچکتر محمدرضا که شاهد این صحنهها بوده، داد و فریادهای مادرش وقتی که ناگهان و بی آنکه حتی اجازه بگیرند که خانه ریختهاند، فریادهای پدر محمدرضا که حتی نگذاشتند لباس به تن کند و بعد خانهاش را تفتیش کنند و نگاههای نگران محمدرضا که فقط نگران این بوده که اتفاقی برای پدرش نیفتد.... این حرفها، این جملات را پشت تلفن شنیدم و جز سکوت و اشکهایی که بی اختیار روی میز میچکید هیچ حرف دیگری نداشتم بزنم.
این تفتیش سه ساعت طول کشیده و بعد هم محمدرضا را با خود بردهاند. معلوم نیست با چه حکمی و کجا و اصلن به چه جرمی؟ به اعتراف قاضی پروندهاش کسی که یک بار منع تعیقب خورده باشد دستگیری مجددش غیرقانونی است. مگر او چه کرده است که مستحق این رفتارها باشد؟ اینکه به یک نفر بگویند بیا پاسپورتت را تحویل بگیر و بعد بریزند توی خانه و ببرندش چه توجیهی دارد؟ بعد از سه ماه انفرادی و نه ماه حبس در ایران و محروم شدن از دیدن یکدیگر حالا که بیست و هفتم خرداد دو روز دیگر از راه میرسد و یک سال از جدایی ما میگذرد به جای اینکه خبر بازگشتش را اینجا بنویسم باید دوباره از حمله بیشرمانه نیروهایی که معلوم نیست از کی و کجا دستور میگیرند بنویسم.
فعلن هیچ خبری از اینکه او را کجا بردهاند و به چه جرمی دستگیرش کردهاند و دوباره کامپیوتر و دیگر بساط خانه را ضبط کردهاند هنوز در دست نیست. اگر خبری شد دوباره همینجا مینویسم.

نظرات
مهناز :
سلام فاطمه عزیز و صبور
به جز دعا کاری از ما بر نمی آید.
شرم باد بر این سربازان مزدور احمدی نژاد!!!
امیدوارم به زودی خبر آزادی و ملاقات با همسر آزاده ات را بنویسی.
مهناز - June 14, 2010 11:52 PM
بنفشه :
اااااای واااااای
بنفشه - June 14, 2010 11:53 PM
mohammad :
salam
negaran nabashid ishalla khatme be khir mishe.
ina hameie bazie kasife inast be zodi ye ghorbanie bozorg be esme kodeta kardan khahad dad in dastan motmaen bashid. in neveshteie mano nazarid. faghat arom bashid va az khoda komak bekhahid baraie iran :(
dar panahe hagh
mamnon misham ino nazardi lotfan
mohammad - June 14, 2010 11:57 PM
حامی :
واقعا جای تأسفه، مطمئنم که مثل گذشته همون طور سرفراز و با لبخند بر میگرده. امیدوارم شما هم مثل گذشته محکم و استوار از بیرون زندان بهش روحیه بدید.
حامی - June 14, 2010 11:58 PM
:
واقعا هم ما هر چی داریم از امام داریم!
کشتار 67... تجاوزهای قبل از اعدام...در به در کردن ایرانیان به خارج از ترس جان...قتل رجل سیاسی به روش حیوانهای وحشی و هار...اقتصاد ورشکسته بر پایه اصل اقتصاد مال خر است...قتل عام کردها...اخراج اساتید برجسته دانشگاه و جایگزینی آنها با پاسدارهای بیسواد صادره از انگلستان به پشتوانه پوندهای نفتی....
یه مواقعی دلم برات میسوزه ولی یه مواقعی مثل الان میگم هر چی به سرتون میاد حقتونه...تازه کمتونه...دنیا دار مکافاته... لمپنهای امروز به جان لمپنهای دیروز افتاده اند.
Anonymous - June 15, 2010 12:00 AM
دلارام :
واژه بی همه چیز واقعا برازنده شونه
دلارام - June 15, 2010 12:04 AM
مریم :
به خدا اینها خیلی خیلی بد بختند. به خاطر دو قرون پول بیشتر و اجازه قانونی واسه عربده کشی چه ها که نمی کن!!! دور نیست روز حساب ..."ان الباطل کان زهوقا" حرف های خدا که دو تا نمیشن خواهر!
مریم - June 15, 2010 12:25 AM
شادی :
فاطمه جان عزیزم
یک سال خیلی طولانی است، حتی یک روز هم خیلی طولانی است وقتی بدانی عزیزت در بند است. نمی خواهم دلداریت بدهم چون می دانم کلمات نخ نما هستند. اما همه ما می دانیم، بالاخره تمام خواهد شد.
شادی - June 15, 2010 12:52 AM
زهره رهبري :
روزي ما دوباره كبورترهايمان را پيدا خواهيم كرد ...
صبور باش فاظمه جان
زهره رهبري - June 15, 2010 1:04 AM
لیلا :
فاطمه جان
خواننده ی خاموش وبلاگت هستم و واقعن متاسفم از تمام این سختیهایی که این مدت کشیده ای. تازه خواهرت آزاد شده بود. امیدوارم که به زودی زود آرامش و شادی به خانواده تون برگرده.
لیلا - June 15, 2010 1:05 AM
:
سانا
طاقت بیار رفیق. توتنها نیستی
Anonymous - June 15, 2010 1:36 AM
علی :
اينجا ايران است. حکومتش، حکومت امام زمان است. بر مبناي قرآن است. رهبرش، رهبر مستضعفين جهان است. قوت غالب مردم نان است. بهاي نان، به قيمت جان است. ثروتش براي فلسطينيان است. دانشگاهش، ستاره باران است. جاي روشنفکرانش، زندان است. هر که فرياد بزند، از کافران است. سکوت نشانه مسلمان است. آنچه روز به روز ارزان ميشود جان انسان است. ايراني اين را براي ايرانيان بفرست.
به امید ایرانی ازاد
علی - June 15, 2010 2:12 AM
علیرضا :
محمد رضا جلایی پور انسان بزرگیه. مطمئنم یه روزی میاد که جوونهای مملکت برای سپردن سرنوشت کشور به دستش تو ستادهای انتخاباتی تلاش کنن.
بی خیال تو را به خدا / ما نمیخواهیم سیاسی باشیم. اگر بگذارند
علیرضا - June 15, 2010 2:12 AM
صفورا :
فاطمه جان، خدا شاهد است که از غروب که این خبر را خواندم سر درد شدیدی سراغم آمده. حرفم این است که خیلی به یاد شما هستم. تمام می شود به امید خدا، صبور باش عزیزم
صفورا - June 15, 2010 2:15 AM
علیرضا :
سلام
خیلی متاسف شدم ازین اتفاقی که افتاد
از این بی ابرویی که دوباره اتفاق افتاد
به نظرم این که بیایند و با این وضع منزل را تفتیش کنند و همه کارشان بوی اعصاب خورد کردن بدهد و حتی شروع کنند با اقای جلایی پور بحث کنند که سید حس را ال کردیم بل کردیم ... و جر و بحث کنند، اتاق خواب را به هم بریزند و دست روی هزار جور حساسیت دیگر بگذارند ، هدفشون بیشتر اعصاب مردم رو خورد کردن و بحران درست کردنه..
چون مردنم محمد رضا رو دوست دارن و ازین وضعی که برای خونواده شما پیش اومده ناراحتن..
احتمالا محمدرضا رو هم در ادامه بحران آفرینی های اخیرشون مثل تعرض به سید حسن و حمله بیت مراجع و حمله به کروبی و کلی کثافت کاری دیگه انجام دادن.
مخصوصن که گرفتن دوباره محمدرضا احساسات مردم و دوستاشو بیشتر تحریک میکنه
خلاصه منظورم از همه این جمله بندی های دستو پا شکسته این بود که چه بهتر که آدم تو دامشون نیفته و صبور و امیدوار باشه وحشت و تشنجی که اونا میخوان تو مردم منتشر کنن رو تو مردم پخش نکنه..
اشالا که هیچ اتفاقی براش نمیفته و این تزشون در مورد عصبی کردن مردم هم شکست میخوره
و محمدرضا صحیح و سلامت میاد پیشتون
ببخشید که زیاده گویی کردم
علیرضا - June 15, 2010 2:32 AM
محمود :
از شنیدن این خبر بسیار متاثر شدم. حمید رضا و محمد رضا را مانند برادرانم دوست دارم. ارج و نقش آنها در این جنبش مبارک نزد خدا و تاریخ و ملت ایران هرگز فراموش نخواهد شد. خدا به خانواده هاشان هم بردباری و پایمردی عنایت کرده و خواهد کرد.
محمود صدری
ممنونم آقای صدری عزیز. زنده و سلامت و شاد و خرم باشید
محمود - June 15, 2010 3:02 AM
mohammad :
!!!!!!!!!!!!!!!
nazarid oon matnro khanom!!!!!!!!!!!!
NAZARID
متن؟
mohammad - June 15, 2010 3:39 AM
رادین :
فاطمه عزیزم
از سال 1362 با وجود همگامی باانقلاب ، هر لحظه در خانه خود و اطرافیانمان تجربیاتی از این دست داشنیم .ابنها که میگویی برایم کهنه شده اند و هیچ کدام این حرکات در ایران من تازگی ندارند . آرزو داشته و دارم که دیگر تکرار نشوند .آنچه که امروز بیش از دیگران با تو و دیگر هموطنان دگر اندیش من میکنند تسمه نامرئی تازیانه ایست که زخمهای کهنه مرا میشکافد . با وجود تفاوت در اندیشه هایمان مرا صمیمانه در لحظه هایت شریک بدان ، چرا که من و تو اجزای مختلف یک پیکر سبزیم
رادین - June 15, 2010 3:39 AM
مونا :
سلام خانم جلائی چور عزیز
با اینکه با بعضی از اعتقاداتت نسبت به جمهوری اسلامی و کلا" اسلام از ریشه مخالفم , اما واقعا" باهاتون احساس همدردی می کنم , و برای محمدرضا یت رهایی هر چه زودتر از چنگال دژخیم را آرزومندم و از خدا می خواهم به حرمت خون سه شهید خاندان جلایی پور که مثل تمام شهدا جزء با ارزشترین سرمایه های ایران (بدون هیچ پسوند و پیشوندی ) هستند این قصه شوم بگیر و ببندهای زندانیان سیاسی هر چه زودترپایان پذیرد
ممنونم از همدردی ات مونای عزیز
مونا - June 15, 2010 4:01 AM
بختیار :
خانم عزیز.دنیاخیلی کوچک است.یادتون هست اینو خطاب به حداد گفته بودید.متاسفم که این جانیان اینگونه به خانه شما ریخته اند.من هم این تجربه دردناک را داشته ام.البته وقتی به خانه ما آمدند.در نزدند.نیمه های شب از دیوار و پشت بام ریختند داخل.همه مان را زدند.حتی بچه ها را.و خواهران 14 و 15 ساله ام را بردند.جسدهایشان را هیچ وقت ندیدیم.بعدها شرح شکنجه و تجاوزشان راتوسط بسیجی های واقعی مانند همت و باکری از همبندانشان شنیدیم.
خانم عزیز.آن شب و درآن ایام حاکم مطلق بر جان و مال و ناموس اهالی شهرما جوانی بود بیست و چند ساله. بنام حمید رضا جلایی پور.
من الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ شما بگید.
با احترام.
دوست عزیز.. متاسفم بابت همه این هایی که نوشتید. من واقعن نمی دانم در این شرایط روحی در مقابل این استنتاقات چه جوابی باید اینجا بنویسم؟ شاید بهتر باشد از خودشان بپرسید. من نه سنم کفاف می دهد و نه دانشم که به این سوال شما پاسخ درستی بدهم. ایشان در جاهای مختلف در این باره گفته اند و نوشته اند. من هم عروس ایشان هستم ولی مسوول اعمال ایشان که نیستم. هستم؟
بختیار - June 15, 2010 4:38 AM
امیر :
این نیز بگذرد، اینها کارشان به آخر خط رسیده و مثل غریقی که به هر چیز چنگ می زند رفتار می کنند. دل قوی دارید.
به کامنت دوستان مجاهد هم که می رسم فقط می بینم چه زیبا گفته بود ابراهیم نبوی در آن نوشته اش از عوضی ها، اینها انگار فقط ضعیف کشی بلدند. "حامی" عزیز، آدم یک حامی مثل شما داشته باشد به دشمن نیازی ندارد. دلسوزیتان را برای خودتان نگه دارید.
امیر - June 15, 2010 4:44 AM
hamed :
تنهاي بي سنگ صبور
خونهء سرد و سوت و كور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ كس نيومد
سري به تنهاييت نزد
اما تو كوه درد باش
طاقت بيار و مرد باش
--------
hamed - June 15, 2010 4:53 AM
لقمان :
ترسیدند همه اینها از ترسشان است توهین به
سید حسن خمینی حمله به دفتر آیه الله صانعی وبالاخره این اتفاقی که برای خانواده همسرتان افتاد.
به امید آزادی همه زندانیان بی گناه
لقمان - June 15, 2010 5:26 AM
محمد :
آری این عاقبت رژیم نکبتی ست که بنام دین و خدا هر عصیانی را رو میدارد / اینها سربازان بی پدر ومادر امام زمان خودشان علی گدا هستند / ای لعنت به این رهبر دروغگوی بی مرام کافر متقلب آدمکش / این سرنوشت رژیمی ست که روزهای اولش ساواک را منحل کرد تا خود بدتراز گشتاپوی آلمانی و ک گ ب روسی را بخوردمان بدهند / عاقبت این رژیم هم که سرنوشت خودرا به کمونیست ها پیوند زده سرنگونی با خفت است / دنیا باید به داد ملت ایران برسد / جای درنگ نیست / ای نفرین به این رییس جمهور خاین و رهبر حامیش و تمساح یزدی آدمخوارش و عوامل سرکوبگرش
محمد - June 15, 2010 5:41 AM
مراد :
به راستی که بد از هر سختی آسایش خواهد بود، در لحظات سخت بخندید که خنده برای این لحظات است، تا خدا شرایط را به سود شما بگرداند.
مراد - June 15, 2010 6:22 AM
آرش :
سرکار خانم جلائی پور
با سلام
من هم متن شما را خواندم هم کامنتها را . من هم تجربه مشابهی داشتم. سال 60 را میگویم. همانموقع که آقایانی مانند جلائی پور نقش همین حاکمان امروزی را بازی میکردند. وقتی به خانه ما آمدند در نزدند بلکه از دیوار آمدند و در را باز کردندو برادر و خواهر 16 و 17 ساله ام را بردند. جرمشان خواندن کتاب و بحث با بچه های مدرسه بود. مادرم ماهها دنبال بچه هایش میگشت بعد از 3 ماه اولین ملاقات.
بگذریم آنچه امروز بر خاندان خمینی میرود کشته خود اوست. تازه بدتر هم میشود. مگر خمینی از پیغمبر بالاتر است نوه اش را تکه تکه کردند در کربلا. مگر حکم مرگ حسین ع را قاضی منصوب حضرت علی نداد. حکم قانونی بود. حسین ع از دین خارج شده. اما با همه اینها امروز آقایون مثل جلائی پور متوجه اشتباهاتشان شده اند. در ثانی من معتقدم فقط جمهوری اسلامی اشتباه نداشت. گروهای مخالف جمهوری اسلامی هم اشتباهات مهلکی انجام دادند که تاوانش را خانواده های دادند که فرزندانش هوادار این گروها بودند. در ثانی اگر هر کش غیر جمهوری بود هم همین رویه بود. متاسفانه قدرت خانم جاذبه بدی دارد.
در هر صورت برای شما آرزوی صبوری و برای آقای جلائی پور آرزوی آزادی و حضور در کنار شما را دارم.
فقط امیدوارم مردم به سطحی از دانش برسند که دیگر متعصبانه به هیچ چیز اعتقاد نداشته باشند و فکر نکنند راه نجات بشریت اونی است که خودشان فکر میکنند که فاجعه بار است.
باز هم برای آقای جلائی پور آرزوی آزادی دارم
آرش - June 15, 2010 6:33 AM
nasim :
man ham be joz rikhtane ashk che daaram ke begooyam?
nasim - June 15, 2010 7:36 AM
علی :
کشور امام زمان است دیگر و اینها سرباز گه نام .
علی - June 15, 2010 7:36 AM
آنجل :
طاقت بیار رفیق
طاقت بیار رفیق.. داریم میرسیم
دنیا اگه تاریک شد.. دستای فانوسو بگیر
با من بیا با من بیـا.. چیزی نمونده از مسیر
سرما و سوز برف رو.. آهسته پشت سر بذار
امروز وقت خواب نیست.. ما با همیم طاقت بیار
نازنین فاطمه عزیز بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر و فقط رو سیاهی به زغال خواهد موند
پس دل قوی دار عزیز
آنجل - June 15, 2010 7:57 AM
ساجده :
فاطمه جان
ظلم رفتنی است.این را خودت خوب می دانی
به خدای مهربانت توکل کن
ساجده - June 15, 2010 8:14 AM
فهيمه دوستي :
سلام فاطمه ي عزيز
خيلي متاثر شدم،خيلي زياد.
برايت آرزوي صبر و بردباري دارم.
فهيمه دوستي - June 15, 2010 8:17 AM
بهار :
واقعا نمی دونم برا کار اینا چی میشه گفت! بی شرمانه است :(
بهار - June 15, 2010 9:53 AM
zahra :
vaghean moteasefam, mikhoondamo ashk mirikhtam...in vahshia daran karayi ro mikonan ke lamse masumiate aeme ham kam kam ghabebele dark beshe...albate jaye moghayese nist,ama razl boodane ina daste kami az vahshiaye madine o aashoora nadare... aab sabri khoda darad...
zahra - June 15, 2010 12:44 PM
zahra :
are... bekhand... nazar az ghamet doshman shad she, bar moghavemate khodeto shojaate in ghahremane melli bekhand va khoda ro babate inke in saboorie ziba ro az shoma khaste shokr kon...
zahra - June 15, 2010 12:47 PM
یاسر میردامادی :
برایتان صبر آرزو می کنم. جز صبر و امید چه برایمان مانده است؟ و شاید هم دعا.
یاسر میردامادی - June 15, 2010 12:55 PM
ایرانی سبز :
همگی با صبر انتظار می کشیم..خیلی هامون مثل شما این یک سال هزینه های سنگین دادیم ولی بازم امیدمون بخداست و صبور می مونیم
یا حسین/میرحسین
ایرانی سبز - June 15, 2010 1:53 PM
مریم :
یادش بخیر انگار همین دیروز بود...
شب های احیا وقتی قران به سر داشتم اولین آرزویم بعد از ظهور امام زمانمان آزادی آقای جلایی پور و همه ی زندانیان سیاسی بود.
باز هم دعا خواهم کرد
مریم - June 15, 2010 2:06 PM
علی :
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
علی - June 15, 2010 2:16 PM
نادر :
ما هر چه داریم از امام داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا اینطور فکر می کنند و می کنید هنوز وای بر ما
که شما تحصیل کردگانمان اینگونه می اندیشید
پس هر چه می کشید هم از امامتان است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نکنه هنوز هم او را با مولا علی مقایسه می کنید که چه تشابه عظیمی!!!!!!!!!!
امیدوارم هر چه زودتر از این درد و رنج رهایی پیدا کنید و بدانید که هر آنچه امروز می کشید از امامتان است و بس
نادر - June 15, 2010 2:43 PM
:
پدر اون بنده خداهایی رو که هیچ کاره بودن درآوردن،شما که سرتون با دولت تو یه آخور بوده..........
شما یه جوری حرف می زنی انگار یه سر مملکت حق داری!!
Anonymous - June 15, 2010 3:57 PM
sara :
من که غریبه هستم دارم اشک می ریزم.دعا می کنم خدا به شما صبر و به آنها انسانیت و رحم بدهد.
ضمنا خطاب به بختیار و امثال آن طرز تفکر :
اگر امثال این برخوردها در دهه اول انقلاب بوده در فضای ملتهب و امنیتی جنگ و تروریسم منافقان و مخالفان بود و عمدتا بر علیه همان تروریستها یا حامیان انهابود که البته بخش غیراخلاقی آن برخوردها هم قابل توجیه نیست اگر که شایعات درست باشند....اما به هر حال آن زمان باجامعه امروز وآن افراد با این اشخاص به هیچ وجه قابل مقایسه نیستند.
sara - June 15, 2010 6:09 PM
unknown :
Fatemeh khanoom, bedoonin ke shoharetoon eftekhare mardome va inke dobareh dastgiresh kardn neshooneye za'f va naatavaanie in hokoomate jor ast. negaran nabashid, khoda ba maast
unknown - June 15, 2010 6:55 PM
فروردین سبز :
فاطمه عزیزم واقعا متاسفم
نمی دانم اینان را چه بنامم انسان؟؟ حیوان ؟؟؟
نه،کلمه انسان نما بهتر است!!!! خوی ددمنشی این کودتاچیان نادان دنیا را به تعجب واداشته است
امیدوارم همسرتان سرحال و شاداب به کانون خانواده باز گردند
فروردین سبز - June 15, 2010 7:07 PM
Atman :
kheili mamnoon ke maro az in tarigh dar jaryan mizarid. baratun arezuye sabro esteghamat va baraye Mohamd rezaye aziz ham arezuye sabr mikonam. dorood bar shoma va hamsare azizetun ke ba shenidane dobare va dobareye filme eterafatesh har dafe badanam be larze miofte o ashkam sarazir mishe. ke chaghed ye ensan mitune ziba in masayelo tosif kone va shahamat dashte bashe, dar chenin sharayeti hamchin videoyi bede biroon.
be omide azadi
Atman - June 15, 2010 7:37 PM
شادی :
فاطمه جان خدا می دونه که دیگه روش رو ندارم برات بنویسم صبور باش بس که این یه سال برات نوشتم. خدا به همه شما در این ماه مبارک اجری چند برابر بده به خاطر صبرتون. اینها عین دسته یزیدند. عین همانها که به خیمه ها حمله می کردند. یزدیان مگر باقی ماندند که اینها بمانند. قوی باش برات دعا می کنم.
شادی - June 15, 2010 9:36 PM
همراه :
فاطمه عزیز
امیدوارم هر چه زودتر خبر آزادی و ملاقات همسرتان را اینجا بخوانم. با خواندن بعضی کامنتها واقعا متاسف شدم. آنهایی که دنیایی از عقده و کینه در دل دارند که دنیا را سیاه و محل مجازات کارهای گذشته میدانند. در جوابشان باید گفت طبق تفکر خودتان شما چه کرده بودید که آنطور مجازات شدید. فکرتان را آزاد کنید تا علت و معلولها را بهتر ببینید و زندگی را بر خودتان و دیگران تلخ نکنید. آنهایی که امروز با تجربه دیروزشان همت به آزادی ایران بسته اند را باید گرامی داشت و اختلاف سلیقه ها و گذشته ها نباید مانعی در همدلی و پیشبرد مقاصد بشود.
از زیاده گویی عذر میخواهم ولی انگار درد دل خودم بود.
همراه - June 16, 2010 12:47 AM
عاشق سبز :
سلام فاطمه جان خواستم بدوني همه ماخيلي باهاتون همدرديم. بي شك نام همسر شما در تاريخ جاودان خواهد ماند. براتون دعا ميكنيم. كاش ميشد كمي از دلتنكي تون رو كم كنيم كاش...
عاشق سبز - June 16, 2010 1:58 AM
فریبرز :
کشتار دهه شصت...قتل عام کردها...شکستن قلمها...
از میان برداشتن فعالان سیاسی خارج از کشور به روش مصله کردن...تجاوز به دختران زندانی پیش از اعدام... سنگسار...کشتار مدرسه علوی...اقتصاد مفلس...
دادگاههال سه دقیقه ای...حجاب اجباری...نکبت ولایت فقیه...خلخالی...ری شهری...
" حرف دهنتان را بفهمید، ما هر چه داریم از امام داریم"
پاسخ منطقی در برابر این کلمات قصار حمیدرضا جلایی پور چه میتواند باشد جز آنکه بگوییم: "بفرمایید میل کنید آقا! نوش جانتان!"
فریبرز - June 16, 2010 3:47 AM
khanande :
عجب معرکه گیرهایی پیدا می شن تو این بلبشو!
بجای محکوم کردن حرکت اشتباه براحتی راجع به 20 سال پیش قضاوت می کنند! و این انحراف از موضوع یه جور همدستی با بی خداهای امروزه.
khanande - June 16, 2010 9:10 AM
:
با فریبرز موافقم. تاوان سکوت نابجاتان را می دهید. اما شاد باشید که عذاب این دنیا از آن دنیا آسان تر است.
Anonymous - June 16, 2010 12:24 PM
محبوبه :
با فریبرز موافقم. امیدوارم روزی خانواده همسرتان، در دادگاه، پاسخگوی جنایاتی که در آن سهیم بودند، باشند. اصرار به اصلاح طلبی هم تنها به خاطر هراس از محاکمه در ایران آزاد بدون جمهوری اسلامی است.
محبوبه - June 17, 2010 4:54 AM
برزان :
هرگز يادم نميره وقتيكه خبر اعدام پرويز و بهروز را بفرمان حميدرضا جلائي پور در مهاباد .خيلي از مردم خيلي چيزها را نميدانند و تنها از روي يك مقاله و يا يك مطلب قضاوت كرده و نظر ميدهند.بدون اينكه هيچ اطلاعي از گذشته افراد داشته باشند.
کاش به جای حمیدرضا جلائی پور هم اعتراف میکردی که وقتی فرمندار مهاباد بود اون ۵۹ جوون زیر ۳۰ سال رو چه جوری اعدام کرد و یا حتا اینقدر جرات داشته باشید که بگید کجا دفنشون کردید. دنیا دار مکافاته. درود! گفته اند با این دست که میدهی با آن دست پس میگیری
دوست عزیز! میشود بروید مشکلتان را با حمیدرضا جلایی پور در نیم طبقه دوم دانشکده علوم اجتماعی حل کنید و دست از سر من و دلتنگی هایم بر دارید؟
برزان - June 17, 2010 2:02 PM
:
khanande جان صابون این جماعت به تنت نخورده! وگرنه شما هم 20 سال پیش یادت نمی رفت.
میگن چوب زده یادش نمی مونه، چوب خورده یادش میمونه.
الان اینا هنوز اینقدر اوضاعشون خوب هست که هی بنویسن و مصاحبه کنن. خانواده اعدامی های سال های 60 و کردهای اعدامی که مجبور بودن و هستن که لال بمونن!!!!!!
بگذار این خانم جوان بفهمه که دنیا دار مکافاته. خودشو خانواده شوهرش هم هیچ حقی به سر اسن مملکت ندارن. خیلی ها شهید دادن، خیلی ها زندان رفتن......
Anonymous - June 17, 2010 3:31 PM
زهره کاظمی :
یادی از امام و دوران طلایی ایشان :
http://www.youtube.com/watch?v=aQHw0OJoX7A
زهره کاظمی - June 17, 2010 4:21 PM
ساجده شریفی :
من شرمنده ام
ساجده شریفی - June 17, 2010 9:49 PM
اصلان :
اگر شهدای محترم خانواده جلایی پور برای این شهید شده اند که اعضای خانواده از حقوق متمایز نسبت به بقیه مردم برخوردار باشند و در مقابل قانون مصونیت داشته باشند باید بگویم که در راه اشتباهی شهید شده اند.
اصلان - June 22, 2010 12:23 AM
هادی :
خدا بزرگ است خواهرم. استوار باش . روزهای بهتر هم می رسند.
هادی - June 26, 2010 6:14 PM
دختر زمستان :
نوشته شما رو خوندم. جواب های دوستان هم خوندم...
به نظرم مسخره است که به یاد این خانوم آورده بشه که در دهه 60 چه فجایعی اتفاق افتاده چون در هر حال این خانوم نه درک صحیحی از اون زمان و حال واقعی داغ دیده ها و رنج برده هاش دارند و نه اعصاب شنیدنش رو چون الان خودش به نوعی درگیره و می خواد همدردی بشنوه.. اما من یک توصیه سطحی دارم به شما فاطمه خانم. یک توصیه کاملا سطحی . اگه دسترسی به کتاب دارید حتما کتاب سهم من رو بخونید. سرگذشت زنی که به صورت کاملا ابتدایی درباره مسایل سیاسی و حتی نوعی از فجایع همون دهه 60 به شکل دیگری در اون آورده شده...
به دوستان دیگه هم می گم که لطفا درگیری های ذهنی مون رو سر کسی که تنها و غریب و چشم انتظاره ، خالی نکنیم...
اما فاطمه عزیز، این مردم داغی عظیم دیده اند از همین خاندان ساسله وار خمینی و امثالهم.... و درد کشیده را درد مضاعف بسیار است....
پاینده باشید
دختر زمستان - June 28, 2010 11:31 AM
Sorosh :
واقعییت اینست که زندانی سیاسی دردیکشنری آقای جلایی پور در سالهای ٦٠ معنی ضد انقلاب داشت و حکمش تیرباران چه روشنفکرانی که آنزمان توسط دوستان آقای جلایی پور به جوخه های اعدام سپرده شدند , چه بزرگانی که با تیز هوشی زودتر پی به پوسیدگی این نظام بردند ولی جانشان را در اثر اشتباهات و کم هوشی اصلاح طلبان کنونی دادند
در آنزمان در دیکشنری این عده توحش و بربریت نیز معنای عدالت انقلابی داشت و بدین چنین لاجوردی و اوباشش بهترین جوانان این کشور را به خاک و خون کشیدند در آن زمانها متاسفانه منطق و درایت و گفتمان جای خود را به خون و اعدام و آتش داده بود و همچون غالب انقلابها عده ای افراد تندرو بی تجربه حکمرانی میکردند آقای جلایی پور جوانی بیش نبود ولی من فکر میکنم حد اقل شجاعت آنرا داشت که بر خود بیاید و غیر مستقیم بگوید اشتباه بود راهش پر رهرو باد
Sorosh - July 7, 2010 6:50 PM
school grants :
Great information! I’ve been looking for something like this for a while now. Thanks!
school grants - August 4, 2010 8:39 PM