« برای تولد زهرا | صفحه اول| نسخه چاپی | متن پیام آقای خاتمی برای تولد محمدرضا که به عنوان دست‌خط "سران فتنه" و "مدرک جرم" ضبط شد »

27 خرداد 89

یک‌سال بی‌تویی


بیست و هفتم خرداد هزار و سیصد وهشتاد و هشت، فرودگاه امام خمینی تهران، ساعت پنج و نیم صبح. یادت هست با چه مصیبتی در خاموشی مطلق خانه ساکمان را بستیم و راهی شدیم؟ یادت هست گفتی آن سوی گیت می‌بینمت فاطمه؟ و برای همین هم خداحافظی نکردی و تند رفتی که از پرواز نمانی؟ یادت هست آن مامور لباس‌شخصی را که حتی نگذاشت ما با هم خداحافظی کنیم؟ و تو را برد؟ تو هیچ وقت صحنه‌های بعدش را ندیدی محمدرضا. من هم هیچ وقت ننوشتم. یعنی نتوانستم که بنویسم. هنوز هم نمی‌توانم. لحظه سقوط من درست همان لحظه کنده شدن هواپیما از زمین تهران بود. باران بی‌ملاحظه اشک. تو را می‌دیدم که پشت به من با ماموران به ناکجا می‌روی و خودم را که دست‌هایم را به پنجره‌های هواپیما می‌کشیدم و اسم تو را می‌خواندم و هی دورتر می‌شدم از تو. فایده‌ای نداشت صدا کردنت. هیچ کس، هیچ چیز کمک‌مان کرد و صدای‌مان را نشنید. من همان لحظه شکستم. بعد از آن هر چه نوشتم همه شرح آن شکستگی بود. شرح فرو ریختن .

محمدرضا
من واقعن دیگر نمی‌دانم باید چه بنویسم؟ باور کن که کلمه‌ها در دست‌هایم مبتذل شدند اینقدر که از دوری و تنهایی و حبس و تبعید نوشتم. به خدا خسته شده‌ام دیگر. نمی‌دانم جمله‌ها را چه‌طور بسازم که کم‌تر تکراری باشند. آدم‌ها هم خسته شده‌اند. دیگر حس و حال خواندن درد‌های من را ندارند. اما تو بگو! خودت بگو چه راه دیگری به جز نوشتن چه سلاح دیگری به جز کلمات در دستان سرد و خسته من مانده است؟ چه می‌توانم کرد جز این که باز هم از سر نو به تو بنویسم؟ این بار حتی نمی‌دانم کجایی؟ در کدام زندان؟ یا کدام سلول؟ نامه‌هایی که روانه ناکجا می‌کنم. روانه باد. تا شاید. شاید کلامی از ان به گوش‌ات برسد و بدانی که من هنوز ساکت ننشته‌ام. و نخواهم نشست. هیچ‌وقت

محمدرضا
هفت روز پیش به تو گفتم: هفت روز دیگر می‌شود یک سال. یک سال که هم‌دیگر را ندیده‌ایم. هفت روز گذشت و بیست و هفتم خرداد دوباره رسید. حالا درست یک سال است که تو را ندیده‌ام. سیصد و شصت و چهار روز است که دست‌های تو را، که چشم‌ها و لب‌های تو را، که خطوط خنده کنار پلک‌های تو را ندیده‌ام. خیلی‌ها بودند که بیش از تو زندان کشیدند در این یک سال و همسرانشان چشم به راه‌شان بودند، اما همیشه به تو می‌گفتم لااقل همسران‌شان می‌توانند به ملاقات‌شان بروند، می‌توانند حتی شده از پشت شیشه‌های اتاق ملاقات اما از فاصله‌ای نزدیک ببینندشان. من ولی نتوانستم. خیلی از تو دور بودم. نشد حتی یک بار در این مدتی که آزاد بودی یا آن روزهایی که در بند بودی دست‌هایت را بگیرم. تن‌ام فراموشی گرفته است. دست‌هایم فراموشی‌ گرفته‌اند. سهم من از تو در این یک سال تنها یک صدا و گاهی یک تصویر دیجیتالی بوده است. تصویر و صدایی که خیلی وقت‌ها قطع بود. خیلی وقت‌ها نبود و البته همواره و همیشه گوش سومی بود که ما را بشنود. چندبار بهت گفتم بنشین و فیلم زندگی دیگران را نگاه کن. آخرش هم این‌قدر ندیدی که دوباره افتادی زندان. من ولی این فیلم را در این یک سال هشت بار دیده‌ام. می‌دانی کی؟ درست وقت‌هایی که دلم می‌خواست با تو بی‌پرده باشم و گوش‌های نامحرم در پس پرده ما را می‌شنیدند. من حرف‌هایم را فرو خوردم. سیصد و شصت و چهار روز تمام. و این حرف‌ها و احساس‌ها جایی گم شدند. درست مثل خودم. که گم شده‌ام و دیگر پیدا نخواهم شد.

محمدرضا
به سختی دارم می‌نویسم. می‌فهمی؟ احساس می‌کنی که غریبگی می‌کنم با کلمات؟ احساس می‌کنی که دیگر نمی‌توانم فریاد بزنم دلتنگی‌ات را؟ می‌فهمی که لایه‌ای کلفت از غبار دوری بر روحم نشسته است؟ چه کسی می‌فهمد تک تک شب‌هایی که بی‌تو گریستم، که بی‌تو غذا پختم، که بی‌تو بی‌میل و به زور لب به غذا بردم، که بی‌تو خوابیدم و بی‌تو کابوس نبودن‌ها و بردن‌ها و نیامدن‌هایت را دیدم که بی تو بر همه این دقایق لعنت فرستادم و آب شدم، چه کسی می‌فهمد بر روح و روان من چه رفت؟

محمدرضا
روزی که زهرا را بردند یادت هست؟ یادت هست که زنگ زدی و فقط سکوت کردی و نمی‌دانستی حتی چه باید بگویی برای دلداری دادن؟ کلمه کم آورده بودی برای شرح اندوه‌ات. یادت هست گفتم من مدت‌هاست کلمه کم آورده‌ام؟ هر ماه می‌گفتی تا آخر ماه دیگر می‌آیی. از مهر تا اردیبهشت. هشت ماه تو هی گفتی من هی باور کردم. تو هنوز فکر می‌کردی آن‌ها راست می‌گویند. هنوز گمان نیک می‌بردی. از سوءظن دوری می‌کردی و می‌گفتی آخر چه‌طور دلشان می‌آیند دروغ بگویند؟ آن هم به کسی که نه ماه است چشم انتظار است. آن روز به تو نگفتم که در همان سرزمین مادرهایی هستند که تمام این نه ماه چشم‌انتظار جنازه‌های بی‌جان بچه‌های‌شان بودند و هنوز هم هستند. گورهای بی‌نام و نشان را جستجو می‌کنند تا شاید بویی از عزیزشان را آن دور و اطراف حس کنند. بعد تو می‌گویی چه‌طور دلشان می‌آید؟ دیدی نه تنها پاسپورتت را ندادند بلکه با دروغ و نیرنگ خودت را هم دوباره بردند؟ هنوز نمی‌خواهی باور کنی که دلشان می‌آید؟

محمدرضا
من دو شب است که نتوانسته‌ام بخوابم. دوباره دارد همه آن تابستان سیاه تکرار می‌شود. شب بیداری‌های مداوم. روزخوابی‌های ملالت‌بار. قرار بود این نامه را به مناسبت سالگرد دوری‌مان بنویسم و قبل‌اش بدهم تو هم بخوانی. فکرش را هم نمی‌کردم که سالگرد بازداشتت از راه برسد و تو دو روز زودتر دوباره در بند گرفتار باشی. پدرت امروز صبح زنگ زده بود. صدایش گرفته بود. نمی‌توانست کلمات را درست تلفظ کند. من در خواب و بیداری اشک‌هایم را می دیدم که از کنار صورتم بالش را خیس کرده بود. می‌گفت:

"وقتی که ریختند توی خانه که تفتیش کنند. رسیدند به یک صندوقچه کوچک در اتاق کارم. یکی از ماموران از من خواست تا صندوقچه را باز کنم. کنار گوشش گفتم بازش می‌کنم اما هیچ می‌دانی تا به حال این محمدرضا که بیست و هفت سال از عمرش می‌گذرد و حتی همسرم هم اجازه نداشته‌اند به این صندوقچه نزدیک شوند؟ می‌دانی چرا؟ چون در این صندوق همه این سال‌ها دو راز را نگه داشته‌ام. یکی وصیت‌نامه‌ام. یکی دیگر هم عکس شهدا. آن روزهایی که پیکر تکه تکه برادرهای شهیدم را از جبهه می‌آوردند و تحویل من می‌دادند نمی‌توانستم به مادر و پدرم بگویم که مغز و تن علیرضا، برادر دومم از هم پاشیده. نمی‌توانستم نشانشان بدهم. عکس‌هایی از پیکرهای تکه تکه‌شان را که دوستان گرفته بودند و به من داده بودند همه این سال‌ها در این صندوقچه نگه داشته‌ام. حالا می‌خواهی ببینی؟ می‌خواهی تفتیش کنی؟ بیا ببین. خوب ببین و فیلم بگیر. از تن تکه تکه برادران شهیدم فیلم بگیر و ببر به اربابت نشان بده. بگو ریختیم توی خانه یک آدم مومن که سه تا برادرش تکه تکه شده بودند. برای همین کشور. برای همین انقلاب."

پدرت می‌گفت مامور بعد از این که حرف‌هایش را شنیده بود خیس عرق شده بود و زبانش بند آمده بود. زبان من هم بند آمده بود این ور خط. صورتم خیس بود. از این همه مصیبتی که به پدرت در این چند سال وارد شد. از شهادت سه برادر جوان‌اش، از مرگ پدر و مادرش، از جوان‌مرگ شدن برادر سی و شش‌ساله‌اش درست یک سال قبل از این کودتای ننگین و حالا هم اسارت‌های پی‌در‌پی پسر جوان‌اش. من بیست و شش سال بیشتر ندارم.

گاهی فکر می‌کنم وقتی کسانی مثل پدرت را این‌طور له‌شان می‌کنند با ما جوان‌ترها چه خواهند کرد؟ من از بزرگ‌شدن می‌ترسم. می‌ترسم از روزی که سهراب‌ها و کیانوش‌ها و نداهای نسل من تعدادشان زیاد شود. می‌ترسم از روزی که عبدالله‌های بیشتری در انفرادی باشند. من از این موجوداتی که به هیچ اخلاق و آیین و مرامی پایبند نیستند مگر آیین حقد و کینه و نفرت، می‌ترسم. من از فکرهای پلید و کثیفی که از ذهن این انسان‌نماها برمی‌خیزد و نفرت را انتشار می‌دهد می‌ترسم.

محمدرضا!
برگرد!
من می‌ترسم.

نظرات

شیما :

من مطمئن نیستم و سنم هم قد نمی ده ولی بزرگترها می گن که پدر همسر تون در اوایل انقلاب از این ها بدتر تو کردستان با مردم رفتار می کرده.به هر حال شاید دنیا دار مکافات باشه و همسر تون هر چند بی گناه ولی جواب کارهای پدرش رو پس می ده. \


من هم سنم قد نمی‌ده. مطمئن هم نیستم برای همین هم مثل شما راحت قضاوت نمی کنم. از همدردی شما ممنونم به هر حال

 

سوده :

نترس فاطمه
ترس مال تو نیست! مالِ ما نیست، مال آنهاست!
نگران هستی، می دانم
نمی ترسی، می دانم

 

ایمان :

آره
دلتنگی ها همیشه مثل خوره وجود آدم رو می خورند.. اما چه لذتی داره لحظه وصل بعد از ماهها جدایی.
به امید روزی که لحظه دیدار را قلم بنویسی

 

بیتا :

فاطمه‌ی عزیز، بانوی سرافراز؛
باور کن من هم کلمه کم آورده‌ام برای ستایش تو، همسر عزیزت و خانواده‌ی گرانقدرش؛
من با تو همسن‌ام، یک جوان ایرانی که عمیقاً آزرده‌ست اما چه بگویم برای اظهار همدردی با تویی که صبوری‌ات را نهایتی نیست؟
خوب است بدانی از خرداد پارسال تا به امروز نشده که نوشته‌هایت را بخوانم و قلبم فشرده نشود؛
کلمه به کلمه‌ی دل‌نوشته‌هایت را خوانده‌ام و به پای هر یک کلمه اشک ریخته‌ام -مثل همین الان که دارم به‌پهنای صورتم گریه می‌کنم.
هر لحظه از خدا می‌خواهم کاش از دستم کاری برمی‌آمد، کاش انقدر ناتوان نبودم...
اما عزیز من، تو بگو چه می‌توانم بکنم جز اینکه هر لحظه و هر دم خدا را قسم بدهم و از او بخواهم ریشه‌ی ظلم را از ایران عزیزمان برکند؟
التماس‌اش کنم به سحرخیزها، زیدآبادی‌ها، نوری‌زاد‌ها و خانواده‌های همه... جوان‌ترها؛ شیواها، هنگامه شهیدی‌ها، محمدرضاها و فاطمه‌ها و... همه و همه‌ی هموطنان آزاده و شجاعم صبر و توان استقامت بدهد.

می‌دانم صبوری دیگر سخت است، می‌دانم تنهایی و غربت نفس‌گیر است اما ادامه بده فاطمه جان، ادامه بده.
تو تنها نیستی خواهر نادیده‌ام، دست‌مان کوتاه‌ست اما ما در این درد با تو همراهیم؛
ما به تو و همه‌ی هم‌پیمانانت افتخار می‌کنیم و شما تا جاودان در یاد و خاطره‌ی ایران باقی می‌مانید.

دور فلکی یکسره بر منهج عدل است / خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل ~حافظ شیزاری

 

همراه :

خواهش میکنم نگو کم آوردی که این نا مردمان همین را می خواهند
نگو ترسیدی که یک ملت با تو اند نگو فاطمه جان که بغض مرا هم شکستی
نگو هرگز احساس نکن تنهایی پس ما که یک سال تمام، همدم نوشته هایت بودیم و در دلهایت را گوش می دادیم چه
ما همه با هم هستیم

 

حمید رضا :

نمیدونم به خدا چی باید بگم نمیدونم از این همه ظلم به جز خدا دیگه پیش کی باید شکایت کنیم،نمیدونم اصلا خدا دعاهامون رو میشنوه یا نه،ولی دعا میکنم روزی برسه که محمد رضاتون آزاد به پیش شما برگرده

 

مرضیه :

هرگز از یاد دشت بان نرود انچه را اژدها فکند وربود!
باور کن ما هممون می ترسیم ولی به جان خودت کاری به جزدعا نمی تونیم انجام بدیم!

 

مجید :

باشد کزین غمان برسد مژده امان..

بدانید که بگذرد ایام هجران نیز هم...

 

سید علی :

سلام فاطمه مثل همیشه مطالب شما رو خواندم و اشک امانم نداد. همیشه محمد رضا و شما را بزرگ می بینم...

 

porazizi :

barha khastam ehsa khodamo baraton benvisam vali chi daram ke benvisam? inbar ham mesle dafaate pish
man ham mohamadrezaro dost daram o bahash hamkar bodam midoni koja? akharin bar dorost yek sale pish to 7tir, shoma ham bodi ba digaran
vije name moje sabz yadet hast?man ham ba shoma hamdardam va mesle hame motasef

 

Mina :

عزیزم. از خواندن دردهایت خسته نشدیم بلکه هر روز از شنیدن آنها دردمندتر شدیم و هر روز از خدامی خوام وقتی بلاگتونو باز میکنم خبر خوشی و وصال بخونم.:( خدایا خودت به داد دلمان برس.

 

صبانا :

نگرانتم عزيز
و هنوز ميخوانمت
و از ناراحتي ات ناراحت ميشم.
برات دعا ميكنم

 

:

ba salam Fatemehi aziz,ostooreie sabr va moghavemat
tamae sooratam por az ashk shode az khoondane in name, ,,,,

 

nedA :

fatemeie azizam gerye amanam nemidahad,..... arezoie salamatie hamsarat va bazgashtash ra az khoda talab mikonam......sabor bash sabor

 

مازیار :

سلام به شما عزیزانم:

در حالی که خواندن کامنت فاطمه مرا عمیقاً به فکر فرو برد, نا خودآگاه به سالهای دور گذشته, به سالهای دهه شصت و پژمرده شدن گلهای باغ زندگی نسلی که از کیفی ترین و فداکارترین جامعه بوده اند, نسلی که زُلالی و پاکی و پروای انسانی و اخلاقیش زبانزد خاص و عام بود و تاریخ ایران زمین نمونه آن را بخود ندیده بود, پرتاپ شدم. به خودم و بازی سرنوشت فکر کردم, میدانید چرا؟ حالا برایتان میگویم:
من ورودی 1358 دانشگاه هستم. در آن سالهای تحصیلی دبیرستان یکی از دوستان و بستگان دورم در تهران بنام سیّد رضا اصفهانی زاده که 2 سالی از من کوچکتر بود, از دو سال قبل از اخذ دیپلم در کنار تحصیلات دبیرستانی بطور موازی شروع به یادگیری زبان آلمانی نموده بود, تا پس از اخذ دیپلم نزد برادرش که در دانشگاه صنعتی دارمشتات آلمان تحصیل میکرد برود و تحصیلات مهندسی خود را هم در آنجا شروع کند. رضا از دانش آموزان برجسته در منطقه 5 تهران بود که در مسایل سیاسی نیز فعالیت داشت.!وی در جریان اولّین سری دستگیریها در 30 خرداد1360 دستگیر و در 15 تیر ماه همانسال در 18 سالگی تیر باران شد.مدرک دیپلم دبیرستانی وی هم بعد از اعدام رضا به دست والدینش رسید( معدل کتبی 19,36 ). این از سرنوشت رضا! و امّا من که حتّی یک درصد هم تصور نمی کردم که روزی مجبور به ترک ایران شوم, به آلمان آمدم, زبان آلمانی را فرا گرفتم, و در اینجا تحصیلات دانشگاهی را تا اخذ درجه فوق لیسانس به اتمام رساندم و اخیراً هم در (International House PROLOG) مدرک مدرسی زبان آلمانی برای کورسهای انتگراسیون خارجیها در آلمان را هم دریافت کردم.خب میبینید دست سرنوشت را؟ منی که نه میخواستم و نه هدفی در سر برای خروج از ایران داشتم, به آلمان آمدم ولی رضا که هدفمند در پی تلاش و یادگیری این زبان بوده تا آینده خود را بر مبنای آن بنا کند, هرگز این فرصت را نیافت تا به هدفش برسد. فکر نمیکنید که گاهی اوقات عامل سرنوشت هم در زندگی انسانها موثر است؟ دست روزگار از این بازیچه ها بسیار دارد.!!

 

شیدا :

سلام فاطمه جان
با هر بعضت ,بغض کردم, اشک ریختم,
حتی لحظه ای خسته نشدم .
فاطمه جان آروم باش,
خواهش میکنم تو این تنهایی خاطرات تلخ و برا خودت یادآوری نکن.


 

لیلا :

فاطمه جان من واقعا متاسفم...
نمی دونم چی بگم تا آروم بشی فقط دعا میکنم خدا تحملت رو زیاد کنه و هر چه زودتر کنار همسرت به آرامش برسی و هر چه زودتر این روزهای سخت زندگیت تموم بشه عزیزم...
قوی باش و نذار این مشکلات خیلی اذیتت کنه می دونم خیلی سخته ولی به روزی فکر کن که همسرت برمیگرده و تو باید توان و انرژی برای زندگی شاد رو داشته باشی . بالاخره این روزهای سخت تموم می شه و روسیاهی واسه اونایی می مونه که اینطور احساس تو و امسال تورو به بازی گرفتن . خدا لعنتشون کنه. به روزها خوب آینده ، روزهای خوب با محمد رضا بودن فکر کن و آروم باش . به خدا توکل کن. اطمینان داشته باش که خدا تنهات نذاشته و هواتو داره عزیزم. خواهش میکنم صبور باش عزیزم ..شرح حالت با اینکه ندیدمت و نمی شناسمت ولی واقعا عذابم میده فقط می تونم برات دعا کنم متاسفانه. آرزوی روزهای خوب و خوش برات دارم عزیزم.

 

مرتضی :

چه انتظاری میرود از آنها که سنگ ها را بسته اند و خود را رها کرده اند؟
یه زمانی فکر میکردم ٬دروغ گفتن٬ دروغه؛ کسی دروغ نمیگه. حتما یه جور دیگه فکر میکنه.
بعدش دیدم بعضیا خیلی راحت دروغ میگن.
گفتم شاید دروغ شاخدار نمیگن؛ دیدم میگن
...
حالا میبینم که گوییا باور نمی دارند روز داوری...
هر حرفی که میاد برای دلداری؛ سریع محو میشه؛ (که تو خودت بهترین دلداری)... و جاشو سه نقطه ها پر میکنند
خانه هایت آباد

 

mohammad :

aroom bashid be khatere khoda
intori zaf neshun midid behehsun
ishalla azadesh mikonan be zudi madraki azash andaran va negahdashtanesh barashun gerun tamum mishe, negaran nabashid, tavakol be khdoa konid va arom bashid zaf neshun nadid chun yaghinan check mikonan neveshtehatun ro va mikhan rohieie shoam ro bebinan ba in kara, arom bashid be khdoa tavakol konid shaiad khondane kami doa intor mogeha komak kone,
azad mishe be zodi va miad pisheton in raftareshun neshun mide faghat kami tahdid va ... mikhan bokonan
aroom bashid

 

محمدعلی :

هیچی.گفتم فقط بگویم من هم واقعن دیگر نمی‌دانم باید چه بنویسم...حقیقت این است که روی آن را ندارم که به روی شما نگاه کنم و بگویم: اندکی صبر سحر نزدیک است...

 

negin :

nemidoonam chi begaam
:(

 

ژوکر :

نمی دونم چی میشه گفت. بگم درکت می کنم، بگم نگران نباش، بگم پایان شب سیه سپید است... همه این جمله ها خنده دار و بی معنی میشه در برابر رنجی که میکشی و صبری که داری. یادمه که با چه ذوقی چند ماه پیش خبر آزادیش رو و کلیپی که براش توی وبلاگت گذاشته بودی همه جا شیر می کردیم.امیدوارم خیلی زود دوباره همونقدر خوشحال بشیم با شنیدن خبر برگشتنش پیش تو. قوی باش و امیدوار و مواظب خودت هم باش خیلی خیلی...

 

بهار :

چه زیبا بود ،گریه ام گرفت هر چند این حبس کشیدن هادر این ایام بزرگترین افتخار است

 

مریم سعیدی :

چیزی که نمیتونم بگم که بتونه آرومت کنه ولی مطمئن باش که خیلیها به یادتون هستن و هیچ وقت از شنیدن حرفهات خسته نمیشن. ای کاش که کار بیشتری از دستمون بر میامد

 

حمیدرضا ظریفی نیا (تکاپو) :

سلام خواهر بزرگوار


شما تنها نیستید....ما همه برادران...دوستان...خواهران....و همراهان شما هستیم...به امید آزادی محمدرضا و خواهرتان دانشجوی نخبه ی کشور...و همه ی زندانیان سیاسی

 

:

قوی باش فاطمه جان خواهرم،

تو تنها نیستی‌

محمد رضا بر خواهد گشت

 

Shva :

بخاطر آرزوی یک لحظه من که پیش تو باشم
بخاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگ من
و لبهای بزرگ من بر گونه های بی گناه تو
بخاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
بخاطر شبنمی بر برگ
هنگامی که تو خفته ای
بخاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببینی
بخاطر یک سرود
بخاطر یک قصه در سردترین شبها،
تاریکترین شبها
بخاطر عروسکهای تو
نه بخاطر انسانهای بزرگ
بخاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند
نه بخاطر شاهراه های دوردست
بخاطر ناودان، هنگامی که می بارد
بخاطر کندوها و زنبورهای کوچک
بخاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ
بخاطر تو
بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک...

 

محمد :

محمدرضا جلایی پور اگر اهل زندگی بود، در مصاحبه با شرق همه حرف های نادرستی را که نباید میگفت تکرار نمیکرد. محمدرضا اهل زندگی نیست. یک آدم نادان و سر موضع است که تا خودش را نابود نکند نمیفهمد. محمدرضا یک آدم سیاست زده فرو رفته در بغض است که در سراسر این مملکت نتوانست نقطه مثبتی ببیند. جلایی پور که سهل است، این محمدرضای شما "پهلوی" هم اگر بود، نهایتا میتوانست از این کشور فرار کند...
خانم شمس!
واقعا دلم برای شما میسوزد که هم استضعاف دنیایی دارید و همسرتان دور از شماست، هم استضعاف فکری دارید و آخر سر نفهمیدید که پافشاری بر باطل است که شما را به این نقطه رسانده است.
ملت ایران دارد زندگی اش را میکند. بفهمید خانم شمس! یکصدم درصد این مردم نیز به سرنوشت محمدرضای نادان شما دل نداده اند...
واقعا متاسفم...
دیگران برای خدا تکه تکه شدند و تاج سر مردم شدند، فخرش را شمایی میکنید که از همین مردم فاصله گرفته اید و بدون دلیل به رایشان لگد میزنید... حداقل مردانگی آن شهدا را به میراث میبردید و در راه مورد نظرتان تکه تکه میشدید... شما واقعا چه هستید؟!
برای شما واقعا متاسفم و امیدوارم همسرتان را بفرستند پیشتان که لیاقت زیستن میان ایرانیان را نه شما دارید نه شوهرتان و نه یک دوجین خانواده امثال جلایی پور...
امیدوارم یک روز جرات فهم پیدا کنید و خواست خودتان را به مردم کشورتان تحمیل نکنید...

 

حامی :

چه غمناک، چه دلهره آور، چه نا امید کننده، مطمئن باش این نوشته را الان به محمدرضا هم داده اند که بخونه، شاید بتونم با تشبیه شرایط 20 درصد از حسی رو که با خوندن این نوشته داره درک کنم. اصلن امید و حس خوبی توش نیست. شاید ما که بیرونیم، با وجود تمام مشکلات و سختی ها که حتمن قابل درک هستن، کمی خوددار باشیم و به اونها روحیه بدیم؛ نه این که با بیان احساسات موجه درونی مون ابزار شکنجه ی روحی و شکستن عزیزمون رو به دست زندان بانانش بدیم. امیدوارم محمد رضا بعد از این مدت و این همه استقامت با خوندن این متن هم طاقت بیاره. ورنه فکر کردی اگه بشکنه و کوتاه بیاد چیزی درست میشه؟ نه نه نه. تازه اول یک سیکل بی پایان مشکلات جدید شروع میشه که در نهایت انسان رو له میکنه. کاش نوشته ی بعدیت امید واستقامت بیشتری برای محمد رضا داشته باشه (که البته اگر این گونه باشه بهش نمیدن که بخونه) ولی این متن رو به عنوان ابزاری ارزنده و برنده از تو کش میرن و بر علیه هدفت و متنت ازش به خوبی استفاده می کنن. کاش نوشته ی بعدیت پر امیدتر باشه.

 

لیلا :

خیلی متاسفم و واقعن امیدوارم که هر چه زودتر اوضاع بهبود پیدا کند. توی کامنتهای نوشته های قبلی کامنتهای کسایی رو که مشابه این تجربه ها رو در سالهای دهه ی شصت تجربه کرده بودن رو خوندم. فقط دوست داشتم بگم که ای کاش همه ی ما چه اونهایی که مثل من و اونها این رفتارهای وحشیانه و غیر انسانی رو اون موقعها از اینها دیده بودیم (به جرم مثلن مسلمان نبودن یا به حزبی غیر از حزب الله تعلق داشتن) و چه شما و شماهایی که الان دارین اینها رو تجربه میکنین (به جرم به اندازه ی کافی مسلمان نبودن !!! ؟؟؟ یا مثل اونها مسلمان نبودن و فکر نکردن و یا جرات انتقاد کردن یا سعی در اصلاح داشتن!) و چه اونهایی که هنوز تجربه نکردن ای کاش همه ی ما یادمون بمونه و اگر یک روزی اوضاع بهبود پیدا کرد و آدمهای بهتری سر کار اومدن ای کاش اون آدمها به یاد داشته باشن که این که به چه خدایی اعتقاد داری و یا به چه مسلکی متعلقی فقط و فقط به خودت مربوطه و بس. کار حکومت این نیست ... تفتیش عقاید نیست ... وارد شدن به حریم شخصی آدمها نیست. آدمها حق دارن پارتی کنن و با دوست دختر/پسرشون رابطه داشته باشن بدون اینکه لازم باشه به دولت!!!! جواب پس بدن. آدمها حق دارن دعای کمیل برگزار کنن و حجاب داشته باشن و یا حجاب نداشته باشن. کار حکومت دخالت توی این مسایل نیست. ای کاش همه یادمون بمونه. دیروز مردمو میکشتن و زندان میکردن که از ما نیستی الان هم دارن همین کار رو میکنن میگیرنشون به جرم اینکه از اونها نیستن. رفتار همونه ... فقط اون موقع خانواده های داغدار جرات نمیکردن راحت در موردش حرف بزنن و اخبار هم انقدر تو دنیا در دسترس همه قرار نمیگرفت. ای کاش این رو همه ببینیم که زشتی رفتار دقیقن همونه ... فقط الان علنی تر شده ... کشتن و زندان کردن یک بی مذهب به جرم عقیده اش همون قدر زشت و قبیحه که یک آدم مذهبی اصلاح طلب و یا یک ومذهبی دو آتیشه ی حزباللهی. ای کاش همه ی ما چه اون دوستانی که تجربه های تلخی از دوران اول انقلاب دارن و چه کسانی که الان دارن این رو تجربه میکنن خودمون رو تافته ی جدا بافته ندونیم و زشتی رفتار در هر دو صورت رو ببینبم. این قبر های بی نام و نشان داغ خیلی از خانواده هاش اون سالها هست ... بچه ی جوونشون به جرم کمونیست بودن ... ای کاش دوباره برگردیم و بتهای انقلاب رو که الان متاسفانه دوباره دارن تبدیل به قهرمان میشن رو نقد کنیم ... اینهایی که الان این دولت داره سر مومنهای اصلاح صلب میاره همونهایی هست که خمینی (که متاسفانه دوباره داره یک قهرمان میشه که به آرمانهاش خیانت شده!!!! ) سر کمونیستها/بهایی ها/مجاهدها/توده ایها و هر کس دیگه ای که باهش مخالف بود آورده ... فقط اون موقع صداش در نمی اومد و فقط خانواده های داغدار بیچاره میدونستن. من ترسم از اینه که بیخود و بیجهت قهرمان بسازیم ... باور کنین آرمان اون هم آرمان قشنگی نبود و اون هم تا تونست مخالفهاش رو حذف کرد. ای کاش منصفانه نقد کنیم. همه مون ... تفتیش عقاید و زندانی کردن به جرم دگر اندیشی بده خیلی هم بده. چه برای یک مسلمون چه برای یک بی مذهب. جه برای خانواده ی شهید چه برای خانواده ی سلطنت طلب بی دین عرق خور! رفتار بده ... این مرام بده. زندان جای دزد و متجاوز و جنایتکاره نه آدمهای بی گناه به جرم تفکر! ... خیلی طولانی شد. برات از صمیم قلب آرزوی آرامش و صبوری میکنم تا روزی که ایشالله اوضاع بهبود پیدا کنه و امیدوارم که محمد رضات هم خیلی خیلی زود آزاد بشه و برگرده پیشت.

 

:

kheili vaghte faghat mikhoonamo hichi neminevisam, az sharmandegi. azinke be ghole khodat kalamat nakhnama shodeand az bas hame goftand saboor bash ke sobh nazdik ast. faghat neveshtam ke bedani dastekam man khaste nashodam az deltangihayat az miane hameye khanandeganat khahar jan. hamin

 

Fatemeh :

یا مغیث من لا مغیث له
یا انیس من لا انیس له
یا راحم من لا راحم له
فریاد های بی قراری شما از پشت نوشته معلوم بود
ان شاء الله که بگذرد ایام هجران نیز هم ..

 

atefe :

فاطمه یک سال است با تک تک پست هایت همراه بودم.. فاطمه چه بگویم خواهر؟ چه بگویم؟ پیرت کردند در این یک سال.. آخر چرا؟ بیرحمی تا به کجا..
گریستم.. بلند بلند..

 

مهرگان :

سلام فاطمه صبور و عاشق
یک سال است که با همه نوشته هایت همراهم ولی هیچگاه سطری ننوشتم شاید که چون از قلم ناتوان و کلمات تکراریم مترسیدم.ولی با تک تک کلماتت احساس نزدیکی میکردم با اینکه میدانم قادر به درک واقعی آنچه بر تو میرفت نبودم.
وقتی محمد رضایت آزاد شد شاد شدم که آرمش بار دیگر بر قلب عاشقت برگشته و بعد از شنیدن ممنوع الخروجیش بار دیگر غمگین دل شکسته تو. ولی مدتی درگیر مشغله زندگی بودن باعث شد که از توی فیس بوک به طور اتفاقی جریان دستگیری خواهرت را بفهمم.از وقتی فهمیدم تا زمانی که وبلاگت را باز کردم فقط یک فکر در ذهنم بود_خدایا مخمد رضایش کنارش باشد_ که تسکین این غم دوباره...که دیدم باز درغربت و تنهایی بودی....
وبعد هم شنیدن این غم دوباره باور میکنی تمام این دو روز همه وقت به فکرت بودم و دعاگوی سلامتی محمدرضایت.
وچرا امروز نوشتم...مادرم از ایران زنگ زد و گفت امشب شب "لیله الرغاب". با همه وجودم برای ارامش و شادی قلب تو و سلامتی و بازگشت مخمد رضایت به آغوش گرم و پر مهرت دعا میکنم(آمین)اگر قابل باشم.

 

مانیا :

سلام
حرف های ما، همدردی های ما
مرهمی بر دردهای تو می شود؟ بر بلایی که یک سال تمام به سر روح و روانت آمده؟
واژه های ما هم تکراری ست ، دستمالی شده!
...
شاید فقط دعاهایمان باشد که با وجود تکراری بودنش ، باید امیدوار بود که کسی می شنود!
........

صبورتر بمان!

 

م ایرانی :

به خدا ما هم کلمه کم آوردیم برای تو. این چه مصیبتی است که گریبانگیر مان شده؟!

 

سارا :

فاطمه جان خدا صبرت بده ، دعا می کنم.از ته دل ، به پاکی اشکایی که از چشممون میاد ، دعا می کنم. می دونم که خدایی هست و صدای الله الله ما رو می شنوه.

 

گیسو :

کی میگه ما از خواندن دردهای تو خسته شدیم خواهرم؟
این درد درد ماست نه فقط درد تو
باورکن

 

فاطمه :

فقط اشک ریختم اشک....... این جنبش جنبش اشک است عزیزم! حرفت را و دردت را با تک تک سلول هایم حس کردم! اندکی صبر سحر نزدیک است!

 

:

khoda ghovat bede be shoma va khanevade mohtarametun

 

byazdani :

Ye roze khob miad....

 

آوا :

رسمی که قاصدک را به بازی گرفته بود
رسم باد بود
باد دیری نمی پاید...

 

رد :

الهی بگردمت فاطمه

:((
:*

 

taha :

برای خانم شمس که میدانم همچنان صبر خواهد کرد، همچنان.

هر كه در اين بزم مقرب‏تر است

جام بلا بيشترش مى‏دهند

و آن كه زدلبر نظر خاص يافت

داغ عنا بر جگرش مى‏نهند

سليمان نبي، آخرين پيامبري ست كه وارد بهشت مي شود .

 

gol :

فاطمه,فاطمه باش

 

mim :

midunam chi migi...

 

آزاده :

فاطمه جان، خواستم بگم که من هیچ وقت از شنیدن حرفهای تو خسته نمیشوم. که تو و محمدرضایی که هیچوقت ندیده ام برایم بسیار باارزشید و کاری که میکنید بسیار بزرگ است.
که من هم میترسم، خیلی زیاد از اینده ای که نمیدانم چه خواهد شد. شرمنده ام از همه رنجی که تحمل میکنی و اینکه هیچ کاری نمیتوانم انجام بدم که مشکلت کمتر شود. دعا میکنم که این رنج و غصه ها زودتر تمام شود.

 

امین :

ترسم که اشک بر غم ما پرده در شود...

 

محمد :

به خدا قسم الان دارم براش اشک می ریزم

 

Saeed :

Dear Fatemeh, SalAm ! Though it would be very superficial for me to utter few words formulating my empathy but remember that in Qur`an there is this verse/Ayeh: `` Va lA tolghou be aydikom ela-altahlokeh``. You see, this system is what we made/built it from scratch with our own hands and now we have to deal with the consequences. Please, read M. Kadiwar`s letter to Hassan Khomeyni ! We are dealing with a huge mistake that has to be corrected and please, be ready to see even the worse that may comes to you/us/Iran. If you always prepare yourself for the worse then any relief, no matter how dismal, would be an occasion for ``Sojdeyeh shokr``. We are all in this mess and we are all here together to endure the acts & deeds of this very ``Ghom Al-zzAlemin``! But we must see to it up until they leave us & our beloved country alone. KhAharm Sahar Nazdik ast; pas bordbar bash va bigharAri makon va sabz-o sarhAl dar masir-e Hagh & Haghighat koosha bash !
Your Hamwatan,
Seyyed Saeed Derhami

 

ساجده شریفی :

فاطمه جان از این اشک هایی که روی صورت من روان کرده ای و قصد بند امدن هم ندارند بفهم که هیچ هم کلمه کم نیاورده ای و هنوز آشناتر از تو باهاشن را نمی شناسم در این اوضاع . فاطمه جان، خواهرم، رفیقم نترس. از هیچ چیز نترس. رفتار بی اخلاق و بی منطق آن ها روایت ترس شان است. آن هایند که از سپر صبر جوانی تو بدجوری ترسیده اند

 

zi :

kheili delam gereft !makhsosan on jaee ke gofty hiichvaght hata poshte telam natoonestid rahat beharfid ! vaghan sakhte! vali midoonam hamishe baed az har sakhti asoonie .hamishe roozaye sakht tamoom mishe in adamaye sakhtan ke mimonan ! koli doa mikonam ke zod zooood dar kenare ham khosh bashiiiid. 

 

حسین و آناهیتا :

خواهر عزیز
لحظه لحظه دردت را با تو هستیم. بگذار به حساب تک تک آدمهایی که سالهاست در انتظار پایان این کابوسند. بگذار به حساب ما و بدان که یک لحظه تنها نیستی.
ما نزدیک آکسفورد زندگی میکنیم و هفت ماه است که ایران آمده ایم اینجا. خیلی دلمان میخواهد ببینیمت و حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بشنویم! وقت کافی هم هست. اگرچه میدانم اعتماد کردن آسان نیست؛ بسیار شادمان خواهیم شد از دیدار.

 

:

به خودم قول داده بودم تا محمدرضا برنگرد دیگر این طرفها پیدایم نشود، اما نشد. مثل همه قولهای دیگری که به خودم داده بودم و شکستم! مثل آنکه قرار بود نبینم و دیدم، مثل آنکه قرار بود نشنوم و شنیدم، مثل آنکه قرار بود نباشم و هستم!!! های فاطمه، فاطمه، فاطمه امشبی را اگر برای تو و محمدرضایت نگذاشته باشند به خدا قسم که برای هیچ کس دیگری هم نشاید که بگذارند. فاطمه، عزیزم همه آرزوهای لیله الرغائبم نذر یک لبخند تو!!!
.
خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
پخته و خام تو را گر نپذیرم خامم

 

متين :

فاطمه فاطمه فاطمه جان. بگو. بنويس. خسته نمی‌شويم از خواندن دردت خواهرم. درد تو درد همه ماست. تو زبان ما باش. صبوری کن عزيز.

 

ايرواني :

فاطمه ... فاطمه ... فاطمه .... فاطمه .... ديگر بي طاقت شدم . خواهش ميكنم تلفنت را به من ايميل بزن . ميخواهم زنگ بزنم بهت . خواهش ميكنم .

 

صدرالدین مشتاق نایینی :

بسم الله الرحمن الرحیم . فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ . خواهر گرامی هر وقت مصیبت ها غیر قابل تحمل شد یاد مظلومیت حضرت فاطمه و حضرت زینب سلام الله علیهما باش. باور کن شعار نمی دهم . خودم گاهی که از رذالت و جهالت این نانجیبان و ساده لوحی برخی طرفدارانشان به تنگ می آیم یاد مظلومیت مولای غریبم امیرمومنان می افتم . ما که در مقابلشان هیچیم . ولی آنها دردهای بسیار بدتری از دردهای ما را تحمل کردند و از ما ‍پاکتر و شایسته تر بودند . با این تذکارها خاطر خود را تسلی می دهم.وَتِلْكَ الأيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَيَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدَاءَ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ

 

میلاد :

خانم شمس، خیلی ناراحت کننده بود
این یک سال انقدر که اینجا و آنجا نوشته ایم به امید آزادی عزیزان دربند ؛ دیگر به یک آرزوی محال و نوعی بازی با کلمات تبدیل شده
خدا صبرتان دهد

 

همراه :

فاطمه جان
نگرانت شدم چندین ساعته ازتون خبری نیست
به گواه اینکه نظرات رو پخش نکردی مارو از نگرانی درار

 

bahar :

زبان قاصر از گفتن کلماتی که شما رو دلداری بده.
فقط توکلت علی الله..........

 

محتشمی :

سلام دخترم
در این شب آرزوها آمدم که بگویمت در این راه پرخطر که گام نهادیه ایم تا خدا را داریم هیچ باکمان مباد
همین

قربان محبتتان مامان فخری جان. دلم می‌خواست آنجا بودم توی بغلتان گریه می‌گردم کمی. سبک می شدم اقلن

 

نیلوفر :

خب حالا که گریه م تموم شد بذار جوک بگم بخندیم
یک روز دو تا آبادانی واسه هم خالی می بستند .
اولی میگه : ما یه کوه کنار خونه مون داریم که هر وقت می گیم حمید . دو سه بار میگه حمید…. حمید…. حمید….
دومی میگه : این که چیزی نیست . ما یه کوه داریم کنار خونه مون که هر وقت می گیم حمید . میگه : کدوم حمید؟

------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

آبادانیه میره تو یه کتابفروشی میگه : وولک پوستر مو رو داری ؟
کتابفروش میگه : نه
آبادانیه می گه : وی ی ی تو هم تموم کردی ؟!!!

------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

دو تا آبادانی به هم می رسن.
اولی می گه: جات خالی دیروز رفتم شکار هفت تا خرگوش چهار تا آهو سه تا شیر شکار کردم.
دومی میگه: همش همین؟
اولی می گه: بابا، آخه با یک تیر مگه بیشتر از اینم می شه؟
دومی میگه : تازه تفنگم داشتی؟!

------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

یه تهرانیه و آبادانیه رو داشتن اعدام میگردن تهرانیه مثل بید میلرزید
آبادانیه با خونسردیه تمام نگاهی کرد به تهرانیه و گفت: کا مگه بار اولته!!؟

 

یه همراه همیشگی :

فاطمه ...
من هم کلمه و حروف کم آوردم .. فقط می گویم باز هم صبوری کن .. چاره ی دیگری نیست خواهرکم :(

 

:

ما اگر ایرانی باشیم وانسان هیج وقت از خوندن و شنیدن ندای دل تنگ شما ها که چشم انتظار عزیزان این ملت هستید خسته نمی شیم.امیدوارم شادی روز دیدار با عزیزانتان تحمل غم دوری اون هایی رو که دیگه برنمی گردن رو آسون تر کنه.

 

arubarzan :

درود بر شما شیر بانوی ایرانی
من یکی از تلاشگران راه ازادی میباشم که بسیار خوشحالم از وجود کسانی مثل شما و همسرتان اقای جلایی پور و بسیار متاسفم از و جود اشخاصی بنام لباس شخصی ها در ایران

 

سانا :

حق با توست عزیز! مگر میشود به این حیوان صفتها اطمینان کرد. "دلشان میاید" که برای اینها مفهوم ندارد. حق با توست عزیز نباید ساده انگارانه با این موجودات برخورد کرد. محمد رضا بایستی از هوشش بیشتر و بهتر استفاده میکرد! اما طاقت بیار رفیق، نترس، تو تنها نیستی‌، دوست ندیده طاقت بیار.

 

نوشین :

فاطمه جان
من فکر می کنم این طرز نوشتن شما تاثیر معکوس روی اوضاع داره. اگر در نظر داشته باشیم که کسایی که این کارها رو انجام می دن از نظر روحی و روانی سالم نیستند یا حداقل بویی از عشق و محبت نبرده اند (و چه بسا دشمن آن هستند)، طبیعی است که از زجر کشیدن دو عاشق لذت ببرند.

نمی دونم چقدر به قانون جذب و تفکر مثبت و جملات تاکیدی (ارجاع به کتاب از دولت عشق، کاترین پاندر) اعتقاد دارین، اونجا می گه هر چیزی که می خواین به صورت جملات تاکیدی مثبت دایم تکرار کنید. اگر هم به دوستان و اطرافیان هم بگین این کارو بکنن اثرش به طور تصاعدی بالا میره. یه نمونه اینه: "عشق الهی به بهترین کار خودش مشغوله و داره محمد رضا رو هرچه سریعتر سالم و مثل روز اول پیش من میاره".
یعنی به جای اینکه بگیم "خدایا چرا اینطور نمی شه"،یا "خدایا.. فلان طور بشه" که معنی اش اینه که ما فکر می کنیم در حال حاضر اوضاع بده و همین فکر باعث می شه اوضاع همینجور بمونه، بگیم"خدایا ممنونم که داره اینطوری میشه" یا "خدایا ممنونم که داری این کارو می کنی".

یه جورایی مفهوم دعا و شکر و تفکر مثبت و تصویرسازی ذهنی با هم ترکیب میشه.

عشق الهی به بهترین کار خودش مشغوله تا محمدرضا جلایی پور و فاطمه شمس هرچه زودتر به هم برسن
:)

 

:

خدا فقط به فریادت برسه فاطمه...تو خیلی بزرگی فاطمه..خیلی...خدا خودش کمکت کنه...

 

mohammad :

hamon yor ke ta azadie khahareton har shab hamrahe websitetun budam ta azadie hamsaretun ham ghasd daram basham.
azad mishe be omide khoda be zudi.
ghavi bashid va ghavi benevisid va be khoda avakol konid, ejaze nadid in bisharfhaie palid zaeifetun konan.
motmaenam be zudi azadesh mikonan mikhan kari konan ke dige barnagarde iran negaran nabashid.

be omide azadie hamsare azizeton va azadie sarzamnie madariam :(
az changale palide jehalat.
dar panahe khodavand
GHAVI BASHID VA GHAVI BENEVISID.

 

ریحانه :

عزیز دلم
روزی نوشتن برایم آسان ترین کار بود وقتی سختی رخ
می نمود اما حالا نوشتن برایم سخت ترین کار ممکن شده
کلمه کم دارم
فقط بدان که همدم اشکها و غصه هایت بودم و هستم و دعا گویم
اگر خرداد سال پیش نهالی کاشته بودم بیش شک امسال با اشکهایم درخت تنومندی شده بود
نجابتت با این نانجیب ها ستودنی است
ر.ش

 

لیلی :

به نظر من شما اگه واقعا دلتنگ بودید هیچوقت اون عکس بالا رو نمیذاشتید .
بعضی موقعهاباید مثل ابطحی کوتاه بیای تا اینا آروم شن .
این بازداشت فقط نتیجه لج و لج بازی شما وخانوادتونه .مثل پدرشوهرتون که به بی بی سی زنگ میزنه اصلا در نظر نمیگیره الان نبایدبهانه داد دست کسی ماجرای دستگیری میشدبعدها هم تعریف کرد.

 

لیلی :

در ظمن شما 2شب نتونستی بخوابی خیلی ها از دست شماها یه عمر نخوابیدن.

 

فاطمه :

بیست و شش سال! چقدر کم است برای این همه رنج
من هم می ترسم

 

دلارام :

بعضی ها انقدر این جا چرت و پرت مینویسند که من اصلا حتی نمی فهمم کدوم وری هستند!! اما تو اونا رو ولشون کن، معلوم الحالند.

من اختلافات عقیدتی و فکری زیادی با خودت و همسرت دارم، اما هر دوتون رو از دانشگاه می شناختم و واقعا اخلاق همسرت و استواری خودت رو تحسین میکنم.

خیلی اهل عشق و عاشقی و اینجور چیزها نیستم، اما باور کن که توی این زندگی داغون و شلوغ خودم روزی نیست که سر نزنم ببینم ازت چه خبر چون میدونم چه دردی داری می کشی.

زیاد حرف زدم اما بذار این رو هم بگم. یه باز به خاطر فعالیت های دانشجویی 14 روز توی انفرادی 209 بودم. دو روز اول بی امان و بی وقفه اشک میریختم. یه دختر زندان بان که همسن و سال خودم هم بود اومد بهم گفت: برای چی گریه میکنی؟ اگر بی گناهی که آزاد میشی، اگر نیستی به خاطر اعتقادت این توئی، مثل من که از تو هم زندانی ترم و هیچوقت از اینجا بیرون نمیرم اما دلم آرومه چون یه خاطر اعتقادم اینجام.

درسته که زندان و انفرادی به خاطر اعتقاد حق هیج کسی نیست اما حرف اون دختر به من آرامش عجیبی داد طوری که فرداش کارشناسم هم فهمید که کلا من عوض شدم.

این رو گفتم که بگم دونستن اینکه خودت و محمدرضا راه درست رو انتخاب کردید تمام این دوری ها و استواری ها رو راحت تر می کنه و پایان شب سیه سپید است...اوضاع اینطور نمی مونه.

یه امید روزی که همه برگردیم ایران و باهم بریم کافه نادری قهوه بخوریم (:

 

نرگس :

امیدت رو از دست نده فاطمه جان. امیدمون خیلی وقته به «دلشان نمی‌آید»ها نیست، امیدمون تنها به خداست.

 

niloofar :

cheghadr to teflaki hasti fateme!!!khob akhe gonah dari to fateme ina in hame dar haghet namardi mikonan.ahay namarda in dokhtare honah dare.nakonid bekhoda gonah dare

 

همراه :

فاطمه جان چرا جواب محمد را ندادید
بگو که همراه ما و برای ایران فریاد میزنید
چرا نمی گویی برایش سکوت ما نه از مخالفت با شماست که دلیلش رفتار ددمنشانه آنهاست
محمد رضا برای ما در زندان است برای ایران
به محمد بگو دلش برای خودش بسوزد که روحش سیاه شده است
بگو زندگی محمد رضا مردمش و کشورش است و این تویی سر در برف فرو برده و شریک قاتلان شده ای
فاطمه جان
نه به محمد اینها را نگو شاید نمی داند محمد رضا ها تاج سر ایران اند شاید او شریک قاتلان است و نمی خواهد بداند محمدرضا ها آبروی این خاک و بومند
فاطمه بگو ،بنویس که تمام اینها را می دانی و نگفتی بگو محکم ایستادهای بگو فاطمه

 

من :

وقتی کلمه کم میاریم، وقتی اشک امان نمیده، وقتی میبریم ... دونستن اینکه دلهایی با ماست و با خوندن احساسهای ما همدردمونه، آرام کننده است. حیف جز اینکه بگم حق داری و برات صبر و توان آرزو کنم که مطمئن بشی دلم با توست کار دیگری بلد نیستم

 

عليرضا الفت :

خواهرم
درخشش اينه از تحملي است كه در برابر ساييده شدن به دست صنعتگر بدست مي آورد، شعر نمي گويم ، حق داري ، تحملش سخت و طاقت فرساست، ولي جنبشي كه بخواهد به سرنوشت تلخ انقلاب 57 دچار نشود و بعد از بيست سال پيروانش را به حسرت اشتباهات سالهاي گذشته اش واندارد صيقل مي خواهد تا تكرار غم انگيزي نداشته باشد.
رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ

 

شیما :

فاطمه جان. من اصلا قصدم ناراحت کردن شما و قضاوت کردن نبود. میدونم که تو موقعیت شما این حرفها فقط بیشتر ناراحتتون می کنه و براتون آرزو می کنم که زودتر به آرامش برسین. ولی فکر می کنم اکر الان خیلی ها نمی تونن اعتماد کنن به خاطر سکوت گروهی از آدمهاست که راهشون رو عوض کردن بدون اینکه در مورد کارهاشون توضیحی بدن.کاش بگن که واقعیت چی بوده تا جوونترها از سردر گمی نجات پیدا کنن.

 

من :

سلام
من هیچ کاری از دستم بر نمی آید جز اینکه ازت دعوت کنم بیایی لندن یا پیشنهاد بدهم که بیایم آکسفورد پیشت یک روزتا شاید کمی از تنهایی ات کم بشود.
همین جا سر می زنم اگر این همراهی را خواستی به من بگو.

ممنونم دوست عزیز از محبتت. نگران من نباش خوب‌ام.

 

مریم :

سلام خانم جلایی پور
فقط برای شما آز خداوند صبر و استقامت و بردباری می خواهم.
امیدوارم بعضی از کسانی که نظر می گذارند بیشتر به گفته هایشان فکر کنند و شرایط شما رو بیشتر درک کنند.
اینجا جای نمک بر زخم دیگران پاشیدن نیست.
امیدوارم روزی همه به این درک و فهم برسند.

 

maryam :

fatmeh azizam delman mikhast doshman baramon naleh koneh, az hamlehay to ba anha ka ajzeshon kardehei!! na to azizmon ka delat az tanhaei gerfteh, motmaen bash ka ma ham dar khalvatmon ba to ashk mirizim va angar ka to ra dar baghal darim o ba ham geryeh mikonim...ba to dar tavalod nozad aziz azady ka salem bdonya biayad ashk ngarani o shadi mirizim va bishtar az hameh delmon mikhahad ka madar in nozad aziz ka indafeh na 1 zan , balkeh zanan o mardan shojae o fadakar iran_zamin hastand ra nmikhahim dar hangam tavalod asibi bbinand

 

:

فکرکنم بعضی ها اصلا از دنیا بی خبرن! همچین نوشتن فاطمه تو بزرگی! فاطمه صبر کن! فاطمه..........
که انگار این آدم تنها آسیب دیده این جریاناته!؟؟؟؟؟؟
نه خیر! شماهم یکی مثل بقیه!
شما 30 سال به آدم کشی و مال مردم خوری عادت کردین حالا بهتون بر خورده.
نمی دونم خانواده شما هم ممثل خانواده جلایی پور خائن به مملکت هست یا نه! اگر هست که شما هم از همین قماشید و بهتر توبه کنید که خدا توبه پذیره. اگر هم نیست، تاریخ رو بخونید که بفهمید جلایی پور بودن ننگه نه افتخار!

 

علی :

در جواب شیما باید بگم گر چه من هم سنم قد نمی ده اما از ادم هایی که اون موقع کردستان بودند تعریف اقای جلایی پور رو زیاد شنیدم لذا از شما می خوام که به هر چی شنیدید اعتماد نکنید
خواهر گرامی خانم شمس شما هم بدانید که عزیز با ایمانی چون محمد رضا قطعا در پناه پروردگار و یادش در خاطرده ها میلیون ایرانی سبزه امیدوارم که هر چه زودتر یوسف خود را در اغوش بگیرید و از شما می خواهم که با این دل شکسته که قطعا در نزد خداوند قیمتیست برای ازادی عموی من که نزدیک شش ماهست که در بنده دعا کنید

 

دضا :

خواهرم فاطمه
به قلم های تو بوسه میزنم و بر استواری جوانان سبزی چون تو و همسرت می بالم
نترس خواهرم خدا با تو و با ماست
دشمن شکسته شدن ما را می خواهد پایدار باش و امیدوار
پیروزی نزدیک است

 

شیدا :


بخشی از مناجات دکتر شریعتی با حضرت زینب (س)

ای زینب! ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش!

ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو .

مگو که بر شما چه گذشت ؟ مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی ؟ مگو که جنایت در آنجا تا به کجا رسید ؟ مگو که خداوند آنروز عزیزترین و پرشکوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را که آفریده است یکجا در ساحل فرات و بر روی ریگزارهای تفتیده بیابان طف چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه کرد تا بدانند که چرا می بایست

بر آدم سجده کنند .

تو خود شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی، همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

آری زینب! مگو که در آنجا بر شما چه رفت؟ مگو که دشمنانتان چه کردند؟ و دوستانتان چه کردند ؟

آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می دانیم. ما همه را شنیده ایم .

تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را، به درستی گذارده ای .

تو خود شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی، همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه کنیم ؟

لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم ؟ دمی به ما گوش کن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم .

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی که باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر! که از کربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی.

ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نوشکفته آن دیار را هنوز به دامن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای که قافله سالار کاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.

امشب شب شهادت دکتر شریعتی
روحش شاد و راهش پر رهرو باد

فاطمه جان نوحه ی آقای موذن زاده که براخانم زینب (س)خوندن
اینجابرات گذاشتم,دوست داشتی گوشت بده.
http://www.4shared.com/file/149732789/96aa59b0/_8_1.html

 

younes :

salam hamshahri

ma khoda ro darim .oun zalemha khoda ro faramoush kardand...ma sabzha bevije sabzhaye mashhad kenarat hastim va ba tavakol be khoda , tavasol be aeme va moghavemate sabzha,be zoodi shahede azadiye hameye doustane dar band khahim boud.enshalah

 

:

نردبان این جهان ما و منی است،
عاقبت این نردبان افتادنی است،
لاجرم آنکس که بالاتر نشست،
استخوانش سخت تر خواهد شکست.
چرا از عدالت خدا شاکی هستید؟ نشنیده اید که چوب خدا صدا ندارد؟ حمیدرضا جلایی پور تاوان گناهش را پس میدهد و شما تاوان نادانیتان را!
کمتر مرثیه بگویید و بیشتر تاریخ بخوانید، مخصوصا تاریخ معاصر که به اسم جلایی پورها آلوده شده است.
شاید که پند گیرید.

 

محمدعلی :

چه فكر مي‌كني؟
كه بادبان شكسته زورق به گل نشسته‌اي ست زندگي؟
در اين خراب ريخته كه رنگ عافيت ازو گريخته،
به بن رسيده راه بسته‌اي ست زندگي؟

چه سهمناك بود سيل حادثه، كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت، ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در كبود دره‌هاي آب غرق شد‎.‎
هوا بد است، تو با كدام باد مي‌روي؟
چه ابر تيره‌اي گرفته سينه‌ي تو را
كه با هزار سال بارش شبانه‌روز هم، دل تو وا نمي‌شود‏‎ .‎

تو از هزاره‌هاي دور آمدي، در اين دراز ناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
دراين درشتناك ديو لاخ
ز هرطرف طنين گام‌هاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ي وفاي توست
به گوش بيستون هنوز، صداي تيشه‌هاي توست‎ .‎
چه تازيانه‌ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق، كه استوار ماند در هجوم هر گزند‎ .‎
نگاه كن، هنوز آن بلند دور،
آن سپيده، آن شكوفه‌زار انفجار نور، كهرباي آرزوست
سپيده‌اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست‎ .‎
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن‏

سزد اگر هزار بار، بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز‎.‎

چه فكر مي‌كني؟ جهان چو آبگينه‌ي شكسته‌اي ست
كه سرو راست هم دراو شكسته مي‌نمايدت‎ .‎
چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروب تنگ
كه راه، بسته مي‌نمايدت‎ .‎

زمان بي‌كرانه را، تو با شمار گام عمر ما مسنج‏
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج‎ .‎

به سان رود، كه در نشيب دره سر به سنگ مي‌زند، رونده باش‎ .‎
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست ، زنده باش‎ ...‎

سایه

 

زینب :

من هم میترسم از همه ی ترسهایی که گفتی
و میترسم از اینکه تو در عمل هم بترسی! از اینکه خودم بترسم! از اینکه ناامید بشویم میترسم و از اینکه تکرار تلخ تاریخ سیاه ایران را از یاد ببریم میترسم!
فاطمه عزیز نگو که تنهایی را باور کرده ای چرا که اگرچه جسممان در کنارت نیست اما با تمام دردهایت و برای ذره ذره اش با تو رنج کشیده و خواهیم کشید. و البته حق داری در دل بگویی این همه دوست و این همه تنهایی!!؟؟؟؟؟
من هم شاید مثل تو کلماتم ته کشیده است...

 

ت :

دنیا اگر دار مکافاته، مکافات عمل هرکسی رو خودش پس میده.
عقیده تون جدا، خشمتون (خشممون) از ماجراهای دهه شصت به کنار، چرا فکر میکنین کار دنیا به موازنه ست وقتی پسر رو به جرم پدر (که باید ببینیم جرم پدر بوده یا نبوده، هرچی..) زندونی میشه.

همسر پسر رنج میکشه و اونوقت فکر میکنین کار دنیا به فاعده س؟ که الان عدالتی گوشه دنیا برقرار شده؟
که کارما اومده نتیجه عمل رو نشونت داده؟
اینطور نیست.

این موازنه نیست، این عدالت دنیا و سرنوشت نیست.
این بی رحمیه، این اخلاقی نیست، چون دیگری رو داره رنج میده. رنج کشیدن یکی دیگه، برای مکافات عمل یک نفردیگه غیراخلاقیه و سرنوشت و خدا و دنیا به این سمت نمیره.
این همه خشم از اون دوران جمع شده و مونده. اگر الان آزاد باشیم به محاکمه، واقعا به انصاف رفتار میکنیم؟
کار ندارم خمیتی و غیره تو دادگاها چیکار کردن. ما به انصاف برخورد میکنیم؟ یا میخوایم عدالت مدل خودمون رو تحمیل کنیم؟ فکر نمیکنین همین کاری که دارن با فاطمه میکنن به نظر خودشون عدالت محضه؟

"همسر یک دختری رو یک ساله گرفته اند و یک ساله نتونسته اند با هم باشن، گفته میشه این خونواده حقشونه چون پدر اون پسر گویا قبلا کار بدی در حق مردم کرده." به من جواب بدین بنظر شما در این اتفاق عدالت جاریه؟

این خشم و بغضی که داریم ما رو به جایی نمیرسونه. هرجای دنیا که هستیم انگار یک کوله سنگین رو دوشمونه. من نمیدونم چطور، اما خشم رو باید پذیرفت، اما بر اساسش عمل نکرد.
اینطوری وقتی یک دختر غمگین مینویسه که از عشقش یک ساله که دوره، حتی اگر خونواده دختر رو دوست نداشته باشی میخوای آروم بزنی رو شونه ش و بگی " هی نگران نباش. اون میاد خونه"

مردم ایران به فکر شمان. به فکر بقیه زندانی هان. مردم غم رو میفهمند. مردم رنج رو میفهمن. اون سرباز گمنام امامت و ولایت هم یک مادری داره و اون رو دوست داره. محبت رو همه میفهمن. غم دوری رو هم. پس اینطور نیست که مردم کسی رو فراموش کرده باشند. ماجرای دختری که عشقش یک ساله نیست رو برای هرکی بگی (بدون اسم و رسم دختره) طرف دلش میگیره.

ایشالا بهتر میشه فاطمه
الهی بگردمت فاطمه

 

aram :

سلام فاطمه جان، حتی از تصور اینکه خودم را به جای تو و یا بقیه کسانی‌ که عزیزانشان در زندان‌ها هستند بگذارم قلبم سنگین میشود. به خودم گفتم حداقل باید سعی‌ کنم جمله‌ای بگویم که مرهمی بر قلبت باشه. می‌‌فهمم که ممکن است ایمان به پایان سیاهی در این شرایط سخت باشد اما تا بوده در طول تاریخ، ما انسانها در تنگناهای زندگی‌ فقط به امید آن قامت راست کردیم و ایستاده ایم و بالاخره هم همیشه رسیده. مگر دوران ظلم هیتلر و استالین تمام نشد، این هم تمام میشود. من که فکر می‌کنم بالاخره این دنیا با همه سختی‌هاش تمام می‌شه و حتی اگر پایان سیاهی به عمر من هم نرسد حداقل خوش به حال کسانی‌ مثل محمد رضا که از سیاهی نمی هراسند و زندگیشون فراتر از بخش حیوانی واقعا معنایی انسانی‌ هم دارد. از چند نفر تو این دنیا بپرسی‌ که توی زندگیتون چکار مفیدی کردین، میتوانند بگویند جلوی ظلم سر خم نکردم.

راستش تا همین چند سال پیش از دست همه کسانی‌ که جانشان را بر سر افکار سیاسی‌شان نهادند عصبانی‌ بودم. همیشه می‌گفتم این آدم‌ها هم زندگی‌ خودشان را تباه کردند هم زندگی‌ خانوادهایشان و هم کشور را با خیالات واهی در راهی‌ انداختند که آخرش این شد. اما امروز که به چشم خودم زشتی و مشمئز بودن ظلم را میبینم فکر می‌کنم اتفاقا اینکه آنها جلو ظلم و ستم وجدانشان آرام نمیگرفت و نمی‌‌توانستند خاموش بنشینند خیلی‌ هم قابل تحسین بوده. آنچه بعدتر پیش آمد را نباید به پای همان شاید تنها نکته مثبت بلکه باید در کمبود آگاهی‌ آنها و ریشه‌ای بودن فرهنگ استبدادی و استبداد پرور در خون و رگ پدران و مادرانمان دانست که باعث شد استبداد با همه زشتیهایش و حتی بد تر از قبل برگردد.

یک سخن دیگر، یادت باشه دوستان زیادی داری که حتی اگر نمیشناسیشون وقتی‌ از اینکه تنها برای خودت غذا درست میکنی‌ و تنها روی بالش گریه میکنی‌ مینویسی، در عالم خیال هزار بار می‌‌آیند کنار تو و موقع غذا درست کردن به حرفهایت گوش می‌‌دهند یا همراه تو گریه کنند تا شاید کمی از غم‌های دلت بکاهند.

 

شهاب :

... فقط می نویسم که بدونی همراهتیم
تنها نیستی

 

سپیده :

:)salam
من دیروز فهمیدم خانوم مهربون همسایمون خاله ی آقای جلایی پوره....نمی دونم چرا یهو کلی احساس نزدیکی تر کردم به هاتون!

 

بازیچه سرنوشت :

خواهرم تو تنها نیستی ما همه با هم هستیم
مطمئنا روزی خواهد رسید که به آزادی برسیم
خواهرم صبور باش و مقاوم

 

همکلاسی سالهای گذشته :

بهتر نیست پدر همسرتان مانند تاج زاده گذشته خودش رو نقد کنه و از مردم بابت کارهای اوائل انقلاب عذرخواهی کنه؟؟

فاطمه شمس: چرا از خودشان سوال نمی‌کنید؟ مگر من حمیدرضا جلایی پورم؟ من جای پدر خودم هم نمی توانم حرف بزنم . چه برسد جای پدر همسرم

 

مینا :

فاطمه عزیز بعد از یکسال ک دارم نوشته هات را می خونم این اولین باره برات پیام می ذارم، می خوام فقط بدونی یه کسی از یه جای دور توی ایران هم نوشته هات را می خونه و باهات اشک می ریزه و به راهی که انتخاب کردید یقین داره، تو خیلی سعادتمندی

 

آ :

چقدر زیبا نوشتی. من هم با تو گریستم
به امید آزادی همه زندانیان سیاسی، همه آنها، آنها که نا شناسند و آنها که شناسند

 

ارسال نظرات

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)