بایگانی ماهیانه: جولای 2010

جان مریم چشماتو وا کن…

بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران
محمد نوری رفت و من با همه دلتنگی دل‌ام برای ایران، برای آن هفده تن در اعتصاب، برای او که در انفرادی‌ست هنوز، برای چشم‌های منتظر مامان، برای بغض‌های خواهرم، برای تن خسته بابا، برای دوستان آواره‌ام، با صدای او می‌گریم.
من این ترانه نوری را هر وقت امید و دلخوشی‌ام به اوضاع کم می‌شد می‌شنیدم و یک حس غرور خوبی توی دلم می‌جوشید. از آن موسیقی‌هایی بود که توی بیشتر کمپین‌های انتخاباتی هم صدایش را بلند می‌کردیم و چه ذوقی می‌کردند آدم‌ها. همین انتخابات پیش هم این آهنگ را دست در دست توی سالن میلاد و ورزشگاه آزادی می‌خواندیم.
آقای نوری!‌ تو حالا مرده‌ای اما آرزوهایت برای بلند بودن نام ایران جاودان است.



ویدئوی کنسرت را اینجا هم می‌توانید ببینید

حقا که می‌ نمی‌خورم اکنون و سرخوشم


نام: محمدرضا جلایی‌پور
سن: ۲۸ سال
تاریخ بازداشت سوم: ۲۴ خرداد
محل نگهداری: سلول انفرادی زندان اطلاعات مشهد
اتهام: تشویش اذهان عمومی* [از طریق زل زدن به دوربین‌های دادگاه نمایشی و خندیدن، از طریق سر زدن به خانواده‌های زندانیان سیاسی برای همدردی در طول دوران آزادی، از طریق شاخ گذاشتن در عکس‌ها برای رفقا در مهمانی‌ها، از طریق تلاوت قرآن و آهنگ‌های درخواستی زندانیان در سلول انفرادی، از طریق سکوت مطلق و ننوشتن حتی یک خط در مورد تجربیات زندان و عدم فعالیت سیاسی در طول دوران آزادی].
خدایی محمدرضا، همه را هم بی‌خیال شوند از خیر این خنده تو مگر می‌شود گذشت؟ دو هفته‌ای هست که این عکس‌ات دیوار بزرگ خانه جدید من را هم “مشوش” کرده است. ذهن هر کس هم که می‌آید اینجا را مشوش می‌کند. سندش هم این‌که هفته پیش مهمان‌ها تا نشستند، این عکس خورد توی صورت‌شان و خنده روی لبشان ماسید. گفتند: عکس قحطی بود؟ گفتم: دقیقن! شما کجا خنده به این خوبی از این آدم دیده‌اید اصلن؟ خنده‌ای که تکان بدهد و امیدوار کند آدم را به “ادامه دادن” ؟
تو محکوم به “تشویش” ذهن مردم در روزهایی هستی که همه نگاه‌ها جلوی دوربین زخمی و شکسته بود و به حق هم بود. ذهن ملتی مشوش شد وقتی دید کسی آن بین دوربین‌ها را، دادگاه را، آن بازی را با خنده‌ای پنهانی و چشمانی هوشیار به سخره گرفته است. با همین یک لبخند. همه ذهن‌ها مشوش شد وقتی تو خندیدی. ما همه مشوشیم از تو! از تو و خنده پیروزی‌ات. پس سرافراز بایست و بخند و بگو که:
در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز
استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعلست و کان حسن
من جوهری مفلسم ایرا “مشوشم”
از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ایم
حقا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم
*: در ملاقاتی که امروز محمدرضا با پدر و مادرم در مشهد داشته گفته که اتهام‌اش تشویش اذهان عمومی است. این نوشته مرتبط با همین اتهام بی‌پایه است برای کسی که در تمام دوران آزادی‌اش فقط سعی داشت ذهن مشوش‌شده خانواده مظلوم زندانی‌ها را آرام‌تر کند و به آن‌ها سر بزند و برایشان جک بگوید تا کمتر دلشان بگیرد. خوب بود برای یافتن علت ذهن مشوش مردم سری به میوه‌فروشی و نانوایی و قصابی محل‌تان می‌زنید. آن وقت وقتی می‌دیدید چند نفر خجالت‌زده دست خالی برمی‌گردند می فهمیدید چرا ذهنشان مشوش است!

از این بیداد، می‌کنم فریاد

خبرها را می‌خوانم. همه از گرمای تهران می‌نالند. این‌جا ولی از دیشب باران نم زده روی چمن‌ها. می‌بینی؟ حتی باران‌اش را هم عادلانه تقسیم نمی‌کند این روزها.
نمی‌دانم پنجره سلول‌ات را می‌توانی باز کنی یا نه؟ کاش بتوانی. باد گرم هم بزند باز از بی‌هوایی بهتر است. دفعه پیش ماه اول که زندان بودی خبری از حمام نبود. این دفعه نمی‌دانم اوضاع‌ات چطور است. امیدوارم بگذارند توی این گرما حداقل دوش بگیری. آب سرد را باز کن روی سرت. بگذار بشوید و همه خاطرات جهنمی این روزها را ببرد.
شنیدم خانه‌ات آتش گرفته آن‌جا. نمی‌دانم موقع انفجار خواب بودی یا بیدار. دلت لرزید یا … ولی امیدوارم لحظه انفجار با همسایه‌هایت بلند زده باشید زیر خنده و حداقل کمی از آن روزمرگی مرگبار و بی‌اتفاق انفرادی رها شده باشید.

در اندوه مرگ جبران ناپذیر نصر حامد ابوزید


نصرحامد ابوزید قرآن‌پژوه و اسلام‌شناس مصری امروز چشم‌هایش را به روی جهان بست و مرد. هر کس در اسلام‌شناسی و قرآن‌پژوهی و مباحث روشنفکری دینی مدتی سیر کرده باشد بعید است نام او را نشنیده باشد. من ابوزید را بسیار دوست داشتم و از او بسیار آموخته بودم. زندگی و سیر تحول فکری‌اش هم برایم همیشه جالب بود. ورودم به رشته مطالعات تمدن‌های مسلمان و اسلام‌شناسی برای دوره فوق‌لیسانس هم با نوشته‌ها و افکار او شروع شد. به ابوزید به خاطر نگاه تاویل‌گرایانه و ادبی‌ای که به قرآن داشت علاقه داشتم. او نوع نگاهی که به قرآن و مفاهیم آن برگزیده بود را در رساله فوق‌لیسانس‌اش با عنوان «قضية المجاز فى القرآن عند المعتزلة» کمابیش مطرح کرده بود. بعدها هم همان نگاه را در رساله دکتری‌اش که درباره تاویل قرآن از دیدگاه ابن عربی بود مفصل‌تر بیان کرد.
ابوزید مدتی قبل از این‌که به دانشگاه برود مدتی عضو گروه اخوان‌المسلمین مصر بود اما بعد از ورود به دانشگاه قاهره و تکمیل رساله دکتری کارش به جایی رسید که عده‌ای از اساتید دانشگاه الازهر و قاهره با متهم کردن او به ارتداد به خاطر افکارش و نگاه خاصی که به قرآن و بازتفسیر آن بر اساس وضع موجود اجتماعی و سیاسی داشت برعلیهش شکایت‌نامه‌ای تنظیم کردند و به دانشگاه جیزه فرستادند و خواستار مرتد اعلام کردن او و حرام شدن و جدایی همسرش از او شدند.
عاقبت امر این شد که در آگوست سال نود و پنج میلادی دادگاه قاهره حکم به ارتداد ابوزید داد و دستور جدایی اجباری از همسرش را هم به او ابلاغ کرد. گروه “الجهاد” وابسته به القاعده که در مصر فعالیت داشتند هم فتوای قتل او را صادر کردند. چنین شد که ابوزید و همسرش مجبور به وطن شدند. او در دهه چهل زندگی‌اش مجبور به ادامه حیات در تبعید شد. به دانشگاه لیدن هلند رفت و همان‌جا هم تا آخر عمرش درس داد و زندگی کرد. حدود شش، هفت اثر از او به فارسی ترجمه شده. یکی از معروف‌ترین‌هایش “معنای متن” است که با ترجمه خوب مرتضی کریمی‌نیا توسط انتشارات طرح نو چاپ شد.”چنین گفت ابن عربی”،‌ “رویکرد عقلانی در تفسیر قرآن”،‌ “نقد گفتمان دینی” و چند کتاب دیگر هم از او به فارسی برگردانده شده که همه به خصوص “چنین گفت ابن‌عربی” خواندنی‌اند. یکی از آخرین کتاب‌هایی که در سفر آخرم به ایران خریدم رویکرد عقلانی در تفسیر قرآن بود. با دوستی بودم و بهش گفتم خیلی دوست دارم از نزدیک ابوزید را ببینم. از معدود آدم‌هایی بود که حسرت دیدن‌شان با هجوم ناگهانی مرگ به دلم ماند.
تاثیر عمیقی که نصر حامد ابوزید بر روشنفکران دینی ایران به خصوص عبدالکریم سروش داشته غیرقابل انکار است. سروش و البته خیلی‌ از روشنفکران دیگر دینی وامدار افکار نصر حامد ابوزیدند و امیدوارم در روزهای آتی بیشتر درباره او و افکارش بنویسند و حقی که مرد بزرگ بر گردنشان داشت را ادا کنند.
بعد از مرگ محمد عابد الجابری که کمتر از دو ماه پیش رخ داد، مرگ ابوزید ضایعه اسف‌باری برای پژوهشگران و علاقمندان حوزه اسلام‌شناسی و قرآن‌پژوهی‌ست. از خسارت‌هایی که شاید به این زودی‌ها و شاید هم هیچ‌گاه جبران نشود. بعضی آدم‌ها جایگزین‌ناپذیرند. ابوزید یکی از آن‌هاست.
زیستن او در تبعید اجباری یکی از دردناک‌ترین و غم‌انگیزترین وجوه زندگی‌اش بود. ابوزید اجازه زیست و تفکر آزادانه در زادگاه‌اش را نداشت و مجبور شد برای ادامه زندگی عمری در تبعید ناخواسته فکر کند و بنویسد اما مهم این بود که فکر کرد و نوشت و تن به سکوت و ترس نداد. در خبرها خواندم که او در بیمارستانی در قاهره با دنیا وداع کرده و قرار بوده امروز دوشنبه در زادگاهش، روستایی به نام قحافه در نزدیکی نیل به خاک سپرده شود. خوشحالم که لااقل به آروزی قلبی‌اش که آرمیدن در خاک زادگاهش بوده رسیده است.
یادش جاودان باد.
مرتبط:
خبر مرگ نصرحامد ابوزید