بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2010

خاطره‌‌های شهیدِ روزهای کودکی


۱-
من تقریبن چهارسال‌ام داشت می‌شد ولی خیلی خوب آن شب را یادم هست. تابستان بود. در ایوان باز بود. زن‌ها دور خانه با چادر سیاه نشسته بودند و داشتند یک فیلم را نگاه می‌کردند دور هم و هی چادرهایشان را می‌کشیدند توی صورت‌هایشان و بعضی آرام و بعضی دیگر های‌های گریه می‌کردند. یادم هست من کف دستم عرق کرده بود و فشار می‌دادم روی زانوی مامان که کنارم نشسته بود و چادرش توی صورتش بود و داشت گریه می‌کرد. من زل زده بودم توی تلویزیون.
۲-
توی فیلم داشت اکبرآقا، شوهر خاله زهره را نشان می‌داد که می‌خندید و لباس سربازها تنش بود. از این‌که توی تلویزیون بود ذوق کرده بودم و هی با ذوق و شوق می‌گفتم عه! مامان! اکبرآقا رفته توی تلویزیون، یعنی آدم مهمی شده؟ من نمی‌فهمیدم چرا هر چی اکبرآقا توی فیلم بیشتر می‌خندید خاله زهره بلندتر گریه می‌کرد. یک بار هم غش کرد وسط خانه و زن‌ها ریختند سرش و بادش زدند و مهر گذاشتند دم راه نفس‌اش که هوش بیاید. شکم‌اش باد کرده بود. آن وقت‌‌ها نمی‌فهمیدم زن‌هایی که شکم‌شان بالا می‌آید حامله‌اند. فکر می‌کردم یک جور مریضی‌ست و برای همین هم غش کرده. حامله چه می‌دانستم چیست؟
۳-
ولی اکبر آقا را خوب یادم بود. یک وانت داشت که من را سوار می‌کرد پشت‌اش. تنها مرد فامیل بود که هر وقت از در می‌رسید بغلم‌ام می‌کرد و پرت‌ام می‌کرد هوا. بعد همان‌طور که بغل‌اش بودم شروع می‌کرد روی کناره‌های فرش راه رفتن و گفت اگر تونستی مثل من راه بری و پات روی خط نره… همین که سوار وانت‌ام می‌کرد کافی بود برای این‌که به خاله زهره برای داشتن‌اش حسودی کنم.
۴-
خاله زهره خوشگل بود. از خاله بزرگ‌اه و مامان خوشگل‌تر بود. صورت ترگل ورگل‌اش هم کار دست‌اش می‌داد و از همان پانزده‌سالگی خواستگارهای همچون کنه‌اش ول‌کن مامانی نبودند. آخرش هم زن عاشق سینه‌چاک‌اش که برادر محسن آقای لبنیات حقیقت بود، نشد و عوض‌اش شد زن اکبر آقا. خدایی‌ش هم خوش‌تیپ بود اکبر آقا.
۵-
اکبر آقا ریش‌های جوگندمی داشت و مامانی هی قربان‌صدقه‌اش می‌رفت. اکبر آقا صدابردار و فیلمبردار صداوسیما بود. یک دوربین سیاه بزرگ داشت که بعضی وقت‌ها می‌آورد خانه‌ی مامانی و از خاله زهره که آن اوایل هی برایش پشت چادر رنگی عشوه می‌آمد فیلم می‌گرفت. من هم هی خودم را پرت می‌کردم در پس زمینه. می‌خواستم ببینم جریان آن چیزی که مدام با خودش همه جا می‌برد و سوار کول‌اش می‌کرد چیست. چه می‌دانستم فیلم‌برداری چیست. ولی یک بار فیلمم را گرفت و بعد نشانم داد، اول‌اش از دیدن یکی عین خودم با موهای ورپریده‌ی فرفری و پت ترسیدم ولی بعد کم‌کم خوشم آمد و هی گیر می‌دادم که اکبرآقا بیا ازم فیلم بگیر.
۶-
هیچ وقت نفهمیدم اکبرآقا کی دوربین‌اش را ورداشت و رفت. تا همان شب که زن‌ها دور هم نشسته بودند و زاری می‌کردند. از همان روز بود که هر وقت می‌گفتند خاله زهره، پشت‌بندش می‌گفتند زن شهید بزازان.
۷-
معنی شهید را وقتی شش سال‌ام بود فهمیدم. مریم آن روزها دو سال‌اش بود و همه یک جور دیگر باهاش تا می‌کردند. همه خوراکی‌های خوب، تمبرهندی‌ها و قره‌قوروت‌ها و ته‌دیگ‌ها را مامانی می‌داد به مریم. همیشه هم آن تک‌بشقابی که کف‌اش عکس اسب داشت و دورش بنفش بود و آن قاشق چنگالی که سرش شکل سنجاب داشت را وقت ناهار و شام می‌داد به مریم. با نوه‌های دیگر وقتی اعتراض می‌کردیم و می‌گفتیم چرا، یواشکی ابروهاش رو می‌داد بالا و پچ‌پچ می‌کرد که هیچ چی نگین، بچه‌ی شهیده، گناه داره، بابا نداره، بعد هم لب‌هاش جمع می‌شد.
۸-
کم‌کم دوزاری‌ام افتاد که شهید یعنی کسی که به قول خاله زهره رفته بهشت پیش خدا، جایی که بهتر از آن نمی‌شد رفت.
۹-
عصرهای جمعه هفت سالگی با خاله‌زهره و مامان و بابا و مامانی می‌رفتیم گورستان شهر، بهشت رضا. تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم. روی سنگ را خواندم، شهید … علی‌اکبر .. بزازان… نوغانی. محل شهادت: عملیات کربلای پنج، شلمچه. گفتم مامان این که اکبر آقاست. داشت خرما خیرات می‌کرد گفت آره دیگه بابای مریم‌اه. عکس‌اش هم با چندتا گل مصنوعی دورش بالای سنگ بود، گفتم پس یعنی اینجاست؟ تو که می‌گفتی پیش خداست که! هی چشم و ابرو انداخت که یعنی یواش، مریم نشنود، با هر سوالی که می‌پرسیدم، شانه‌های خاله زهره زیر چادر سیاه‌اش بیشتر می لرزید. رفتم چادرش را زدم کنار. گفتم: اکبرآقا مرده؟ این جا جای مرده‌هاست که… جواب نداد…
۱۰-
دور و بر هفت‌سالگی نسبت شهادت و مرگ برایم تا حدودی جا افتاد گرچه هیچ وقت نفهمیدم این‌که می‌گویند اکبرآقا آن‌جا نیست و توی بهشت پیش خداست یعنی چه. دلم برای اکبرآقا خیلی تنگ می‌شد. بعدها مامانی عکس‌اش را قاب کرد. همان عکس آخر قبل از شهادت‌اش که توی شلمچه داشت رو به دوربین می‌خندید و چشم‌هایش توی نور آفتاب تنگ شده بودند. خاله‌ زهره می‌گفت داشته فیلم می‌گرفته از رزمنده‌ها که ترکش آمده و خورده پشت سرش. از آن به بعد من وقتی کسی توی اتاق نبود، یک گوشه بغ می‌کردم و زل می‌زدم به عکس‌اش و تصور می‌کردم که حتمن یک جایی همین طور وایستاده بوده مثل توی عکس و داشته می‌خندیده که یک چیزی آمده خورده پس کله‌اش. بعدها که فیلم‌های جنگی دیدم از آن صدای خمپاره که موسیقی متن این‌جور فیلم‌ها بود حال‌ام بد می‌شد و یاد اکبرآقا می‌افتادم. تا همین الان‌اش هم همین‌طوری‌هاست.
۱۱-
مریم هر وقت لواشک کثیف یا دفتر صدبرگ عکس‌دار یا مداد پاک‌کن دار یا جوراب لب‌تور می‌خواست و خاله‌زهره برایش نمی‌خرید، زود می‌رفت عکس باباش را از روی طاقچه ور می‌داشت و می‌گذاشت جلویش و خودش را می‌زد به گریه. معمولن هم حربه‌اش جواب می داد و چیزی که می‌خواست را برایش می‌خریدند. من اوایل دلم برایش می‌سوخت ولی بعدتر لجم می‌گرفت از دست‌اش و فکر می‌کردم که این عادلانه نیست. یک بار به مامان گفتم پس چرا بابای من نمی‌رود شهید بشود که من هم عکس‌اش را وردارم گریه کنم و هر چی می‌خواهم تو برایم بخری. مامان اخم‌هایش رفت توی هم. گفتم خودت گفتی اگر شهید شود می‌رود بهشت پیش خدا و جای خوبی‌ست. انگار خودشان هم نمی‌دانستند چه می‌گویند آخرش. آن روزها گذشت. مریم پارسال شوهر کرد. بزرگ‌تر که شد بیشتر وقت‌ها از دست بابایش که مامان‌اش را حامله ول کرده بود و رفته بود جبهه شاکی بود. هیچ وقت هم دل خوشی از بهشت رضا نداشت. خاله زهره هم البته هیچ وقت هیچ چیزی برای‌اش جای اکبرآقا را پر نکرد. مریم توی شکم‌اش بود که اکبرآقا با تیم مستندسازان صداوسیمای مشهد رفت شلمچه و برای همیشه همان‌جا ماندگار شد.
۱۲-
مریم پنج ماه بعد از شهادت اکبر آقا به دنیا آمد. اسفند شصت و پنج.
۱۳-
امشب دلم هوای اکبرآقا را کرد. با ناامیدی تمام در گوگل اسم‌اش را جستجو کردم و خوردم به این لینک. این توصیف به غایت افتضاح و رتوریک را که خواندم باعث شد بنشینم و این‌ها را بنویسم تا یادم باشد اکبرآقایی که من می‌شناختم ربطی به این حرف‌هایی که این‌جا نوشته نداشت. از همه جالب تر آن جملاتی‌ست که به نقل از خاله زهره آورده‌اند. دروغ پشت دروغ. نیم ساعت است فقط دارم به فقر محتوا و ادبیات و جمله‌بندی‌‌‌ این حرف‌های دروغ می‌خندم. بیچاره‌ها تقصیری هم ندارند البته. خلاصه این‌که خاله زهره هیچ وقت با هیچ جا مصاحبه نکرد و این‌ها حرف‌های او نیست. از همه بهتر ولی همان عکس خرابی‌ست که آن بالا ازش کار کرده‌اند که گرچه هیچ ربطی هم به ریش‌ها و موهای جوگندمی‌اش ندارد ولی باز هم دیدن‌اش بعد این همه سال از هیچ چی به‌تر بود.
۱۴-
بیست و یک سال گذشته از آن روزها. ولی چشم‌های میشی خاله زهره هنوز هم همان‌قدر زیباست. برادر لبنیات حقیقت که عاشق‌اش بود بعدها خودش را از پشت‌بام خانه‌شان انداخت پایین و مرد. و الا اگر زنده مانده بود حتمن می‌آمد پی خاله… خاله هنوز بعد از بیست و یک سال هر وقت دل‌اش از دست زندگی یا مریم یا هر چیز دیگری می‌گیرد می‌رود سر خاک اکبرآقا.. قطعه شهدای بهشت‌رضای مشهد. آب می‌ریزد و گل پرپر می‌کند. ایران که بودم باهاش می‌رفتم. بعد هم سطل را آب می‌کردم کل سنگ‌های قطعه گمنام‌ها را می‌شستم. سبک می‌شدم. تنها چیزی بود که سبک‌ام می‌کرد از غم. آب ریختن روی سنگ گور. خاصه شهدای گمنام… بعدها هم که آمدم تهران، برنامه‌ام همین بود. شاید همین روزها قصه‌ی عموحسین را هم نوشتم. قطعه‌ی بیست و چهار، گلزار شهدای بهشت زهرا. دل‌ام هنوز هم برای آن‌جا تنگ می‌شود، هر کس این روزها رفت جای من هم آب و گلاب بپاشد.
۱۵-
این کار را دوست دارم. مطمئنم شنیده‌اید. اما به دوباره شنیدن‌اش می‌ارزد.
این هم یک لینک دیگر اگر با لینک اول مشکل داشتید.
و آخر هم این‌که:‌
عکسی که گذاشتم کلن ربطی به این پست نداشت و همین‌جوری چون دوست‌اش داشتم گذاشتم‌اش.

تبعید


تبعید یعنی حبس ابد بدون ملاقات، با تلفن‌های جیره‌بندی شده
تبعید یعنی ماموری که هر روز عاشقانه‌های تو را می‌شنود
حقوق‌اش را آخر ماه بی‌کم و کاست می‌گیرد،
و خوشحال به خانه می‌رود.
تبعید یعنی شوق دیدن پست‌چی،
یعنی مستی برای بسته‌‌های رسیده از مامان
تبعید یعنی عکس زهرا توی قاب، روی دیوار، با موهای خرمایی بلند.
تبعید یعنی لحظه‌ی خوب آزادی برای او، لحظه‌ی مرگ‌بار تنهایی برای تو
تبعید یعنی عکس‌های دسته‌جمعی آزادی برای او، آلبوم‌های مجازی عکاس‌های غریبه برای تو.
تبعید یعنی حصر نگاه‌، حصر دست‌ها، حصر تن در ابتذال کلمات
تبعید یعنی شرکت در مراسم خاکسپاری یک رابطه در گورستان شهر،
به ساعت ۴ صبح.
تبعید یعنی رقص سیگار روی طناب‌های احتمالی دار، در بیداری… در خواب،
تبعید یعنی هم‌خوابه‌گی اجباری با تنهایی
تبعید یعنی خودارضایی عقربه‌های ساعت با صدای استخوان‌های تو.
تبعید یعنی فروختن نامه‌های عاشقانه‌ی یک زن به یک زندانی،
برای پرداختن قبض آب و برق.
تبعید یعنی پایکوبی روی روزهای رفته‌ی تقویم.
تبعید یعنی دیگری شدن…. دور شدن… دیر شدن.
تبعید یعنی پاسپورت، یعنی تاریخ آخرین خروج:
تبعید یعنی بیست و هفت خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت، فرودگاه امام خمینی تهران.
تبعید یعنی دروغ روزهای پنج‌سالگی زیر بمباران هوایی و آژیر قرمز:
او برخواهد گشت…
تبعید یعنی مفقودالاثر بی‌پلاک.
تبعید یعنی کابوس یک تابوت در سردخانه‌ی هواپیمایی به مقصد فرودگاه امام‌ خمینی، تهران، بهشت زهرا، قطعه ؟
تبعید یعنی من،
اینجا،
در آستانه‌ی فصلی سرد.

“روزمرگ”ی‌ها

همه روز را گریه کردم و به هر چه از دست رفت، به هر چه این روزها از دست می‌رود، به هر چه در آینده از دست خواهد رفت دست تکان دادم و گذاشتم تا خاطره‌ات‌ در من تمام شود مثل اتوبوسی که عزیزت را به شهر دیگری می‌برد، دست تکان می‌دهی و رد می‌شود از جاده و تصویر هردوشان با هم آرام از ذهن محو می‌شود.
همه روز را در خواب و بیداری گریه کردم. معده‌ام غذا را پس می‌زد و چشم‌هایم اشک را. شانه‌هایم مثل وقتی سرمست می‌خندم می‌لرزیدند. به لرزش شانه‌هایم می‌خندیدم ولی اشک ناخودآگاه با هر بار فشاری که برای برگرداندن غذا به دلم می‌آوردم از گوشه صورتم موهایم را خیس می‌کرد.
چشم‌هایم خیس بود وقتی باد خودش را به پنجره می‌کوبید و خورشید همه روز را مرده بود. آسمان دیوانه‌وار می‌وزید و به پنجره می‌کوبید. پرده‌ها را کشیدم تا سیاهی هوای روزهای آخر سپتامبر بدترم نکند.
خزیدم زیر پتو. و بعد فکر کردم به این‌که همه روز را گریه کرده بودم و نوشته بودم از ترس‌هایی که در تنهایی دیوارها
و انزوای این سقف بلند و لحظه‌های کش‌دار زبانه می‌کشند و خام‌خام خاطرات خوب را به دندان می‌کشند. همه روز را به گلدانی که جمعه پیش خشکیده بود آب دادم و فکر نکردم به اینکه چه فایده وقتی دیگر مرده بود.
کتابخانه‌ را، میزهای قدیمی چوبی‌اش را، جماعت سر در کتاب را، مامورهای بلندقد دم درهای چوبی را دلم پس می‌زند. حتی دوچرخه‌ام را هم که این‌قدر دوست داشتم دیگر دلم نمی‌خواهد ببینم. می‌ترسم رویش بالا بیاورم. از فکر کارهایی که می‌خواهم بکنم، از فکر دوچرخه سوار شدن، از فکر درس خواندن، از فکر کافه، از فکر کتابخانه، از فکر حرف زدن با آدم‌ها، از فکر لباس‌های توی کمد، از فکر فیلم‌های ندیده و کتاب‌های نخوانده حالم به هم می‌خورد.
این روزها راه می‌روم بیشتر و وقتی پایم نکشد ولو می‌شوم روی چمن‌های اتفاقی سر راه. مثل امروز که روی چمن‌ها پشت درخت‌ها خوابیدم و گذاشتم باد بلرزاندم و دیوار بغضم را نازک‌تر کند. در باد می‌شود گریه کرد. خیسی چشم‌ها هم زودتر خشک می‌شوند، صدای آدم هم وسط آن هم‌نوایی گم می‌شود. مثل الان که باد از پنجره کنار میز می‌دود بین انگشت‌هایم روی کی‌برد.
می‌دانم که برای زنده ماندن باید کاری کرد و الا زمان آدم را تمام می‌کند. مثل امروز که آشپزخانه را بعد از ماه‌ها به راه کردم و بوی غذای تازه توی خانه پیچید. به خودم گفتم حتی یک قاشق هم که شده باید بخورم تا طعم غذاهای مامان از یادم نرود. باید بلند شوم. باید بنویسم. باید آن‌قدر زنده بمانم تا دوباره مامان و زهرا را ببینم…
زهرا … زهرا.. زهرا

فلسطینیات


تبعید کودک شعر را می‌پروراند و بالغ می‌کند. معنای فلسطین، فلسطینی بودن، غصب، سرزمین، خون، رفتن و تبعید را هیچ کس بهتر از محمود درویش شاعری که در تبعید زیست و مرد اما در زادگاهش به خاک خوابید نفهمید. عمری برای سرزمینی که از آن رانده شده بود شعر نوشت. در تبعید مرد، اما با شکوه. این شعرش را دیشب همین‌طور که میان شعرخوانی‌هایش می‌گشتم ترجمه کردم. خستگی و عجله احتمالن ترجمه را نادقیق کرده. اگر کسی پیشنهاد یا جایگزینی داشت خوشحالم می‌کند بگوید.
شعر دوم هم مال نزار قبانی‌ست. دلم می‌خواست قصیده بلقیس‌اش را هم بگذارم. اما طولانی بود. موسی بیدج قبلن ترجمه‌اش کرده و کتابش را هم انتشارات ثالث منتشر کرده اگر کسی می‌خواهد بخرد.. از دست ندهیدش به هر حال.
فلسطین دیگر فقط نام یک سرزمین غصب شده که سالهاست می‌شناسیم نیست. فلسطین یعنی جغرافیای ویرانی. و سرزمین من نیز این‌ روزها قلمروی جغرافیای ویرانی‌ست.
۱-محمود درویش
۱- ايها المارون بين الكلمات العابرة
احملوا أسمائكم وانصرفوا
وأسحبوا ساعاتكم من وقتنا ،و أنصرفوا
وخذوا ما شئتم من زرقة البحر و رمل الذاكرة
و خذوا ما شئتم من صور،كي تعرفوا
انكم لن تعرفوا
كيف يبني حجر من ارضنا سقف السماء

۱- ای گذرندگان در میان کلمات رهگذر
نام‌هایتان را بردارید و بروید
ساعت‌هاتان را از زمان ما خارج کنید و بروید
و هر چقدر از آبیِ دریا و حافظه ماسه را می‌خواهید برگیرید
و هر چقدر از منظره‌ها می‌خواهید برگیرید
تا بدانید
که شما هرگز نخواهید دانست
چگونه سنگِ زمین‌ ما سقف آسمان را می‌سازد

۲- ايها المارون بين الكلمات العابرة
منكم السيف – ومنا دمنا
منكم الفولاذ والنار- ومنا لحمنا
منكم دبابة اخرى- ومنا حجر
منكم قنبلة الغاز – ومنا المطر
وعلينا ما عليكم من سماء وهواء

۲- ای گذرندگان در میان کلمات رهگذر
شمشیر از آن شما و خون از آن ما
آتش و فولاد از آن شما و گوشت [تن هامان] از آن ما
تانکی دیگر از آن شما و سنگ از آن ما
بمب گازی از آن شما و باران از آن ما
و آسمان و هوای ما، آسمان و هوای شما

۳- فخذوا حصتكم من دمنا وانصرفوا
وادخلوا حفل عشاء راقص..و انصرفوا
وعلينا، نحن، ان نحرس ورد الشهداء
و علينا ،نحن، ان نحيا كما نحن نشاء
ايها المارون بين الكلمات العابرة
كالغبار المر مروا اينما شئتم ولكن
لا تمروا بيننا كالحشرات الطائرة

۳- سهم‌تان را از خون ما برگیرید و بروید
رقصنده بر ضیافت شام وارد شوید و بگذرید
بر ماست پاسداری یاد شهیدانمان
بر ماست زنده ماندن، آن‌چنان که می‌خواهیم
ای گذرندگان در میان کلمات رهگذر
هچون غبار که می‌گذرد، بگذرید و [بروید] به هر آنجا که می‌خواهید،
اما چون حشرات
در میان ما پرواز نکنید


۴- فلنا في ارضنا ما نعمل
و لنا قمح نربيه و نسقيه ندى اجسادنا
و لنا ما ليس يرضيكم هنا
حجر.. او خجل

۴- از آن ماست آنچه در سرزمین‌مان می‌کاریم
از آن ماست گندمی که می‌کاریم و به شبنم خون جسدهامان آبیاری‌اش می‌کنیم
هر آنچه اینجا شما را خوشحال نمی‌کند از آن ماست
سنگ… یا شرم

۵- لنا ما ليس يرضيكم ،لنا المستقبل ولنا في ارضنا ما نعمل
ايها المارون بين الكلمات العابره
كدسوا اوهامكم في حفرة مهجورة ، وانصرفوا
واعيدوا عقرب الوقت الى شرعية العجل المقدس
او الى توقيت موسيقى مسدس
آن‌چه شما را خوشحال نمی‌کند از آن ما، ۵-
ای گذرندگان در میان کلمات رهگذر
آینده از آن ما،
آنچه در زمین‌مان می‌کاریم از آن ما
اوهامتان را در حفره‌ای دورافتاده بینبارید و بروید
و عقربه‌ ساعت را به زمان گوساله‌ی مقدس برگردانید
و یا به زمان آهنگ تیر

۶- فلنا ما ليس يرضيكم هنا ، فانصرفوا
ولنا ما ليس فيكم : وطن ينزف و شعبا ينزف
وطنا يصلح للنسيان او للذاكرة
۶- آنچه شما را خوشحال نمی‌کند از آن ماست،
پس بروید
آنچه شما ندارید از آن ماست: وطنی که در خون غوطه ور است
ملتی که در خون غوطه‌ور است
سرزمینی که شایسته فراموشی‌ست یا یادآوری

۷- ايها المارون بين الكلمات العابرة
آن ان تنصرفوا
وتقيموا اينما شئتم ولكن لا تقيموا بيننا
آن ان تنصرفوا
ولتموتوا اينما شئتم ولكن لا تموتو بيننا
فلنا في ارضنا مانعمل
ولنا الماضي هنا
ولنا صوت الحياة الاول
ولنا الحاضر،والحاضر ، والمستقبل
ولنا الدنيا هنا…و الاخرة
فاخرجوا من ارضنا
من برنا ..من بحرنا
من قمحنا ..من ملحنا ..من جرحنا
من كل شيء،واخرجوا
من مفردات الذاكرة
ايها المارون بين الكلمات العابرة

۷- ای گذرندگان از میان کلمات رهگذر
اکنون باید بگذرید
و هر کجا که دوست دارید باشید، اما نه در میان ما
اکنون باید بگذرید
و هر کجا که دوست دارید بمیرید، اما نه در میان ما
از آن ماست آنچه در سرزمین‌مان می‌کاریم
و اینجا گذشته از آن ماست
و صدای زندگی نخستین از آن ماست
و اکنون، اکنون، و آینده از آن ماست
و اینجا دنیا و آخرت از آن ماست
از سرزمین ما خارج شوید
از خشکی‌‌ و دریای ما خارج شوید
از گندم و نمک و زخم ما خارج شوید
از همه چیز
از کلمات خاطره انگیز خارج شوید
ای گذرندگان در میان کلمات رهگذر


۲- نزار قبانی
لن تجعلوا من شعبنا
شعبَ هنودٍ حُمرْ
فنحنُ باقونَ هنا
في هذه الأرضِ التي تلبسُ في معصمها
إسوارةً من زهرْ
فهذهِ بلادُنا
فيها وُجدنا منذُ فجرِ العُمرْ
فيها لعبنا، وعشقنا، وكتبنا الشعرْ
مشرِّشونَ نحنُ في خُلجانها
مثلَ حشيشِ البحرْ
مشرِّشونَ نحنُ في تاريخها
في خُبزها المرقوقِ، في زيتونِها
في قمحِها المُصفرّْ
مشرِّشونَ نحنُ في وجدانِها
باقونَ في آذارها
باقونَ في نيسانِها
باقونَ كالحفرِ على صُلبانِها
باقونَ في نبيّها الكريمِ، في قُرآنها
وفي الوصايا العشرْ..
– ملت ما را
ملتی سرخ‌پوست نپندارید!
ما اینجا ماندگاریم
در این خاک که دستبندی از گل به دست دارد
اینجا سرزمین ماست،
ما از سپیده دم عمر اینجا بوده‌ایم،
اینجا بازی کرده‌ایم
عاشق شده‌ایم
و شعر نوشته‌ایم
در آبراهه‌هایش ریشه داریم
چون گیاهان دریا
ریشه داریم در تاریخش
در نان نازکش
در زیتونش
در گندم طلایی‌اش
ریشه داریم در وجدانش
ماندگاریم در آذار و نیسانش
ماندگاریم چون نقش بر فولادش
ماندگاریم در پیامبر والایش
در قرآنش
و ده‌فرمانش.

یک صدای خوب


دو سال پیش بود که یکی از همین شب‌ها عزیزی این فایل صوتی را برایم فرستاد. بعد از شنیدنش دیگر دعاهایی که با کش‌ و قوس‌های زننده و مصنوعی می‌خواستند به زور آدم را رستگار کنند به دلم ننشست. از دو سال پیش همین چند دقیقه را هر از چند گاهی که دلم هوای حسینیه ارشاد و کلام این مرد بزرگ را می‌کند گوش می‌کنم و چشم‌هایم به حال نزار خودم پیش و بیش از هر چیز دیگری خیس می‌شود. ملکیان بیش از هر چیز آدم بودن را یادم می‌اندازد. آدم بودن با تمام لوازمش، با تمام دردها و رنج‌هایش. با تمام نقصان‌ها و مزیت‌هایش.
نوشته بودم پیش از این که این مرد نازنین جانش با رنج و درد آشناست. با این که همه دغدغه‌اش کاستن از رنج آدم‌هاست اما خودش درد زیاد می‌کشد. با درد مردم اشک می‌ریزد، بارها صدایش همین طور که در این فایل می‌لرزد پشت خط لرزیده است و بغضش شکسته است. گریه‌هایی که جنسش از های و هوی‌های زننده و فریادهای روح‌خراش روشنفکر‌های بازاری نیست. اشکش از عمق درکی که از دردمندی انسان‌ها دارد به چشم می‌آید و چنین است که به دل می‌نشیند.
بگردید اگر جایی این روح بزرگ این روزها حرف می‌زند بروید و مست کنید یک چندی. شب قدر زمانی خواهد رسید که قدر درد و رنج مردم فهمیده شود. فهمیده شود؟ دریغ که جز دور باطل ضجه‌های لاغر و خالی از فکر و عادت‌واره‌های بی‌معنا در این روزها و شب‌ها چیز دیگری به گوش نمی‌رسد.
همه فکر این شب‌های من اما این است که چه‌طور بیدار می‌ماند تا صبح و قرآن بر سرش می‌گیرد و هزار بار به هزار نحو به خدای‌اش می‌گوید من را از آتش برهان کسی که کشته است، کسی که زندان کرده است، کسی که زندان‌های مملکت‌اش پر است از انسان‌های بی‌گناه، کسی که با تحمیل تنهایی و تبعید روح و روان و دین و دنیای آدم‌ها را ویران کرده است، کسی که گریه مظلوم را نمی‌شنود، کسی که اشک چشم فرزندان و مادران و همسران را ندیده می‌گیرد، کسی که به نام علی، همان کسی که چنان که وصفش را این مرد بزرگ می‌کند حکومت می‌کرده جان می‌گیرد، شکنجه می‌کند، حبس می‌کند، تبعید می‌کند. چه‌طور قرآن به سر گرفته‌ای ای مرد؟ دستت چه‌طور نمی‌لرزد وقتی این همه دل را لرزانده‌ای؟ وقتی این همه دل را ویران کرده‌ای؟
چه‌طور امید به رستگاری می‌برد آن که رنج را بر گوشه گوشه‌ی تن‌های ویران ما تحمیل کرده است؟ شب قدر در قدر آدمی را دانستن میسر می‌شود. قدر آدم را نشناخته چطور می‌خواهد قدر خدای آدم را بشناسد؟