“روزمرگ”ی‌ها

همه روز را گریه کردم و به هر چه از دست رفت، به هر چه این روزها از دست می‌رود، به هر چه در آینده از دست خواهد رفت دست تکان دادم و گذاشتم تا خاطره‌ات‌ در من تمام شود مثل اتوبوسی که عزیزت را به شهر دیگری می‌برد، دست تکان می‌دهی و رد می‌شود از جاده و تصویر هردوشان با هم آرام از ذهن محو می‌شود.
همه روز را در خواب و بیداری گریه کردم. معده‌ام غذا را پس می‌زد و چشم‌هایم اشک را. شانه‌هایم مثل وقتی سرمست می‌خندم می‌لرزیدند. به لرزش شانه‌هایم می‌خندیدم ولی اشک ناخودآگاه با هر بار فشاری که برای برگرداندن غذا به دلم می‌آوردم از گوشه صورتم موهایم را خیس می‌کرد.
چشم‌هایم خیس بود وقتی باد خودش را به پنجره می‌کوبید و خورشید همه روز را مرده بود. آسمان دیوانه‌وار می‌وزید و به پنجره می‌کوبید. پرده‌ها را کشیدم تا سیاهی هوای روزهای آخر سپتامبر بدترم نکند.
خزیدم زیر پتو. و بعد فکر کردم به این‌که همه روز را گریه کرده بودم و نوشته بودم از ترس‌هایی که در تنهایی دیوارها
و انزوای این سقف بلند و لحظه‌های کش‌دار زبانه می‌کشند و خام‌خام خاطرات خوب را به دندان می‌کشند. همه روز را به گلدانی که جمعه پیش خشکیده بود آب دادم و فکر نکردم به اینکه چه فایده وقتی دیگر مرده بود.
کتابخانه‌ را، میزهای قدیمی چوبی‌اش را، جماعت سر در کتاب را، مامورهای بلندقد دم درهای چوبی را دلم پس می‌زند. حتی دوچرخه‌ام را هم که این‌قدر دوست داشتم دیگر دلم نمی‌خواهد ببینم. می‌ترسم رویش بالا بیاورم. از فکر کارهایی که می‌خواهم بکنم، از فکر دوچرخه سوار شدن، از فکر درس خواندن، از فکر کافه، از فکر کتابخانه، از فکر حرف زدن با آدم‌ها، از فکر لباس‌های توی کمد، از فکر فیلم‌های ندیده و کتاب‌های نخوانده حالم به هم می‌خورد.
این روزها راه می‌روم بیشتر و وقتی پایم نکشد ولو می‌شوم روی چمن‌های اتفاقی سر راه. مثل امروز که روی چمن‌ها پشت درخت‌ها خوابیدم و گذاشتم باد بلرزاندم و دیوار بغضم را نازک‌تر کند. در باد می‌شود گریه کرد. خیسی چشم‌ها هم زودتر خشک می‌شوند، صدای آدم هم وسط آن هم‌نوایی گم می‌شود. مثل الان که باد از پنجره کنار میز می‌دود بین انگشت‌هایم روی کی‌برد.
می‌دانم که برای زنده ماندن باید کاری کرد و الا زمان آدم را تمام می‌کند. مثل امروز که آشپزخانه را بعد از ماه‌ها به راه کردم و بوی غذای تازه توی خانه پیچید. به خودم گفتم حتی یک قاشق هم که شده باید بخورم تا طعم غذاهای مامان از یادم نرود. باید بلند شوم. باید بنویسم. باید آن‌قدر زنده بمانم تا دوباره مامان و زهرا را ببینم…
زهرا … زهرا.. زهرا