بایگانی ماهیانه: اکتبر 2010

سه سال پیش… در چنین روزی …

Gheysar.jpg
شد سه سال و من روز و شب‌ام چنان به تو مشغول بود که حتی نفهمیدم امروز روز رفتن‌ات بود. داشتم تند و تند این بخش از کار که مربوط به شعرهای قبل از انقلابت است را تمام می‌کردم که چشمم افتاد به تقویم. تو سه‌شنبه رفته بودی و سه‌شنبه‌ها نحس بود، ولی امروز شنبه بود، یادم رفت سالروز مرگ را هم می‌چرخاند این زمان لعنتی. عجیب است نه؟ درباره‌ی تو بنویسم و سالگرد مرگت از ذهنم پریده باشد تمام روز و بعد مثل یک رگبار بزند له‌ام کند پشت میز کار.
اول خواستم فقط عکس‌ات را بگذارم و تمام… چهره‌ات حتی از پشت عکس‌های دیجیتالی هم همه چیز را می‌گوید. راست‌اش فکر می‌کنم همین که هر روز به نوعی با شعرهای تو می‌گذرد زندگی را قابل تحمل‌تر کرده برایم. و خب همین‌قدر هم سهم من از تو بوده باشد خودش کلی‌ست. این را هم نوشتم که لال نمانده باشم یک وقت.

پاییزانه


باد، پسر بازیگوشِ همسایه
در کوچه آکاردئون می‌نوازد
و دخترکان گیس‌طلای پاییز
چون رقیبان مست
در سقوط رقص‌آورشان بر پیاده‌رو
از هم سبقت می‌گیرند
بی‌خبر از جوان‌مرگی باشکوه خویش
درختان لخت به بازی خوردن‌شان از باد فکر می‌کنند
و این‌که هیچ‌وقت به عمرشان
خواب درخت سیب را ندیده بودند.
و دیگر این‌که: صدای کوروش یغمایی چه خوب است.
عکس: کالج سنت‌آنتونی آکسفورد- اکتبر ۲۰۱۰

بوس‌های لهجه‌دار

آن روز سه شنبه بود
که من با لهجه چشم‌های تو را بوسیده بودم
و تو آرام روی لب‌های من بزرگ شدی.
تو، من را یادت نیست
دختری از شهرستان
با چشم‌هایی که سیاه نبود
و لب‌هایی که نجابت را به بوسه بدل می‌کرد‌
چه کسی می‌گوید: دختران شهرستانی ساده‌اند؟
وقتی امیرآباد، عاشقانه‌ترین خیابان دنیاست…
بیست ساله بودم
که لهجه‌ی غلیظ خراسانی‌ام را
در شهر بی‌همسایه‌ی تو باد برد،
من حتی نامه‌هایم را
با لهجه‌ای مهجور و آرام می‌نوشتم
درست مثل جاده‌ای که به نیشابور ختم می‌شود
نامه‌هایی که پچ‌پچ‌شان بعدها
در کوپه‌های قطار تهران-مشهد پیچید.
تو من را یادت نیست
من سال‌ها راه می‌رفتم
تمام امیرآباد را
هر روز
با گیس‌های بلند فرفری
و خنده‌هایی که شهرستانی نبود
بلند بود، به بلندی برج میلاد
و تمام طول شب را پر می‌کرد
و دخترکان غمگین خوابگاه را به رقص پای پنجره‌ها می‌کشاند
امروز، نه سال بعد، سه شنبه بود
تو باز هم یادت نبود که باشی
و من دلم برای لهجه‌ام تنگ شد.

زبان اصلی

من فکر می‌کنم که: به زبان اصلی باید سلام کرد. به زبان اصلی باید کسی را دوست داشت. حرف‌های اصلی را به زبان اصلی باید نوشت. مثل نامه‌ای که هنوز به آدرس قدیمی هفت سال پیش پست می‌شود. به زبان اصلی باید زندگی کرد. به زبان اصلی باید شعر نوشت. به زبان اصلی باید گریه کرد، و از همه مهم‌تر اندوه‌ را باید به زبان اصلی نوشت. حتی برای روزهای تلخ، باز هم نباید از زبان اصلی غافل شد. به زبان اصلی باید ترک کرد. به زبان اصلی باید گفت: خداحافظ.
در زبان اصلی حرفی …حرف‌هایی هست که به زبان دیگری قابل ترجمه نیست. با هر کس به زبان اصلی‌اش حرف بزنید. آن وقت همه کلمه‌ها جور دیگری معنا خواهند شد. می‌گویید نه؟ امتحان کنید.

قبل از این که تو را بکشند، کلمات تو را می‌کشند. آن وقت تو خود به مرگ طبیعی خواهی مرد.