بوس‌های لهجه‌دار

آن روز سه شنبه بود
که من با لهجه چشم‌های تو را بوسیده بودم
و تو آرام روی لب‌های من بزرگ شدی.
تو، من را یادت نیست
دختری از شهرستان
با چشم‌هایی که سیاه نبود
و لب‌هایی که نجابت را به بوسه بدل می‌کرد‌
چه کسی می‌گوید: دختران شهرستانی ساده‌اند؟
وقتی امیرآباد، عاشقانه‌ترین خیابان دنیاست…
بیست ساله بودم
که لهجه‌ی غلیظ خراسانی‌ام را
در شهر بی‌همسایه‌ی تو باد برد،
من حتی نامه‌هایم را
با لهجه‌ای مهجور و آرام می‌نوشتم
درست مثل جاده‌ای که به نیشابور ختم می‌شود
نامه‌هایی که پچ‌پچ‌شان بعدها
در کوپه‌های قطار تهران-مشهد پیچید.
تو من را یادت نیست
من سال‌ها راه می‌رفتم
تمام امیرآباد را
هر روز
با گیس‌های بلند فرفری
و خنده‌هایی که شهرستانی نبود
بلند بود، به بلندی برج میلاد
و تمام طول شب را پر می‌کرد
و دخترکان غمگین خوابگاه را به رقص پای پنجره‌ها می‌کشاند
امروز، نه سال بعد، سه شنبه بود
تو باز هم یادت نبود که باشی
و من دلم برای لهجه‌ام تنگ شد.