سه سال پیش… در چنین روزی …

Gheysar.jpg
شد سه سال و من روز و شب‌ام چنان به تو مشغول بود که حتی نفهمیدم امروز روز رفتن‌ات بود. داشتم تند و تند این بخش از کار که مربوط به شعرهای قبل از انقلابت است را تمام می‌کردم که چشمم افتاد به تقویم. تو سه‌شنبه رفته بودی و سه‌شنبه‌ها نحس بود، ولی امروز شنبه بود، یادم رفت سالروز مرگ را هم می‌چرخاند این زمان لعنتی. عجیب است نه؟ درباره‌ی تو بنویسم و سالگرد مرگت از ذهنم پریده باشد تمام روز و بعد مثل یک رگبار بزند له‌ام کند پشت میز کار.
اول خواستم فقط عکس‌ات را بگذارم و تمام… چهره‌ات حتی از پشت عکس‌های دیجیتالی هم همه چیز را می‌گوید. راست‌اش فکر می‌کنم همین که هر روز به نوعی با شعرهای تو می‌گذرد زندگی را قابل تحمل‌تر کرده برایم. و خب همین‌قدر هم سهم من از تو بوده باشد خودش کلی‌ست. این را هم نوشتم که لال نمانده باشم یک وقت.