بایگانی ماهیانه: دسامبر 2010

بیات ترک عاشورایی


عاشورای این‌جا هم سرد است هم بارانی. ساعت دوازده باران شدیدی بارید. خاطر‌ه‌ ماضی را که با حال گره می‌زدی، حال و هوای آدم می‌شد یک چیزی توی مایه‌های بیات ترک. حال بیات‌ترکی. کویر بارانی. باران در کویر. حالی‌ست که کیهان کلهر به بهترین وجه ممکن درآورده و شجریان آوازش را خوانده. شب‌،سکوت، کویر محبوب‌ترین آلبوم شجریان است برای مای خراسانی.
داد و بیداد از این روزگار،
ماهو دادن به شب‌های تار،
ای بارون
ببار ای بارون
این‌ها هم هست:‌ دوتار حاجی قربان. شب سکوت کویر
کویر- غم
کویر-اندوه
کویر- شور
کویر- شرنگ

برف نو


نم‌نمک برف می‌بارد این‌جا. زمین یخ زده. دیر بجنبی نقش زمین شده‌ای. مثل امروز که با دوچرخه پانصدمتری را سر خوردم. خیلی هم بد نبود. فقط زانوی چپ‌ام فعلن به راه نیست خیلی. کلاه و شال و دستکش و چکمه به زور جواب می‌دهد این‌جا. سرما لامصب نفوذ می‌کند. چندلایه باید پوشید. پوست دست‌های آدم عین پیرزن‌های هفتادساله جمع می‌شود، به داد لب‌ها و گونه‌ها نرسی پوست‌ انداخته‌اند. خانه چون چسبیده به زمین است کف‌اش دیر گرم می‌شود. بخاری جواب نمی‌دهد، از این بخاری دستی‌ها سوار کرده‌ام که باد گرم بزند به پاهای همیشه منجمدم. بدترین لحظات زندگی این روزها یکی آن وقتی‌ست که صبح از زیر لحاف در می‌آیی و سوز خانه می‌زند به استخوان‌ات. یکی هم وقتی نصفه‌شب می‌زنی به کوچه. دومی باز قابل تحمل‌تر است. غیر از این‌ها بقیه‌اش عالی‌ست. شهر سفیدِ سفید شده. سر نشستن دارد این برف. دل‌ام می‌خواست از آن آدم‌برفی‌هایی که دماغ‌شان هویج داشت و چشم‌های‌شان دکمه‌های اضافی مانتوهای عهد بوق مامان بود می‌ساختم. تنهایی که نمی‌شود آدم‌برفی ساخت. آدم‌اش هم نیست این روزها. حالا شاید هم یکی ساختم عجالتن. بستگی به کیفیت‌ برف‌اش دارد. غیر از این‌ها، روزها در راه مدرسه با شاملو “برف نو” می‌خوانم که شرح احوال این روزهاست و سعی می‌کنم فعلن به سیاهی‌ و دود خیلی مجال ماندگار شدن ندهم. اگر زورم برسد.
برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام
پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ
همه آلودگی‌ست این ایام
راهِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام
اشک‌واری‌ست می‌کُشد لبخند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقشِ همرنگ می‌زند رسام
مرغِ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست
کآتش از آب می‌کند پیغام!
کامِ ما حاصلِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برفِ تازه، سلام!