بایگانی ماهیانه: فوریه 2011

هر روز، روز رفتن و هر سال، سال تو


سروده شد، با درد، به روز تشییع صانع ژاله:
ای ژاله ژاله ژاله پر از خون دو بال تو
افتاده از نفس قلمم در خیال تو
می‌خواستی که باز بباری بر این کویر
سخت است مرگ تلخ و عبور محال تو
پنجاه و هفت… نام تو تکرار شور بود
میدان، دوباره سرخ و …
چه خوب است حال تو!
پرواز کن، عبور کن از این کویر پست
این خاک نیست لایق نام زلال تو
دزدان رای و پرچم و تابوت و آفتاب
دزیده‌اند پیکر همچون غزال تو
ای اسب چست و چابکِ اینک گسسته یال!
کرکس نشسته بر تن بی‌جان و لال تو
دستش شکسته باد، کمانش شکسته باد
دستِ حرامیانِ به صید حلال تو
تقویم‌ها اگر چه دروغند و مرگ‌بار
اما چه خوب آمده این بار فال تو
پنجاه و هفت… بهمن هشتاد و نه… هنوز
هر روز، روز رفتن و هر سال، سال تو

و باز قافیه تکرار نام آزادی‌


نزدیک صبح است، حالم غریب است، بیشتر خوب است به گمانم، غم هم هست، اما حتی غم‌اش هم خوب است، غم خوب غمی ست که بغض‌ را روان می‌کند و اشک را به راه، اشک شادی، شوق، دلتنگی، اندوه، همه چیز قروقاطی با هم.
این چند بیت بماند برای همه‌ی رفته‌گان و روندگان راه آزادی… تکرار قافیه‌ در برخی ابیات تعمدی‌ست.
دوباره آخر بهمن، دوباره آزادی
دوباره حال و هوای ق (غ(ریب خردادی
شکوه گردش تقویم‌ها به سمت عقب
دوباره بیست و پنجم، دوباره “آزادی”
شروع حادثه خرداد بود و قصه هنوز
ادامه دارد از “اینجا” به سمت “آزادی”
دوباره حمله‌ی باتوم و گاز اشک‌آور
و ترس‌های پر از خنده…گریه‌ی شادی
دلم شبیه نفس‌های خسته‌ات تنگ است
شبیه بغض تو وقتی شعار می‌دادی
تو رفته‌ای که بهار از لبت شروع شود
که گل کند شب ویران به شوق آبادی
تو رفته‌ای و کسی خانه بر نمی‌گردد
چه باشکوه به آغوش خاک افتادی
به روی شانه‌ی یک شهر می‌روی امروز
شبیه خاطره‌ی خوبِ رفته بر بادی
اگر چه فاصله داریم و دستمان خالی‌ست
اگر چه ماشه چکاندند و زنده جان دادی
هنوز آخر بهمن شبیه خرداد است
هنوز قافیه، تکرار نام آزادی‌
این موسیقی هم به حال و هوای دیروزم صفا داد.

برای استخوان‌های گردن‌ات


دل من مثل آخر بهمن، دل من مثل برف سنگین است
این زمستان لعنتی انگار، جنس‌اش از جوش‌های چرکین است
یک نفر توی برف‌ها گم شد، یک نفر که بهار می‌‌آورد
جای پایش کنار لشگر برف، مثل سربازهای بر مین است
جنگ، جنگ شغال و آتش بود، باری اما شغال‌ها بردند
تکه‌تکه-تنت به میدان‌‌ها، یادم آورد سالِ نفرین است
شهر روی طناب می‌رقصید، همه‌ی سال، لخت مادرزاد
بار بسته‌ست از زمین نیوتن، بعد از این ماجرا و غمگین است
سیصد و چند روز می‌گذرد، سیصد و چند روح را کشتند
سیصد و چند بیت بنویسم از هراسی که تلخ و ننگین است؟
آن‌چنان خشم می‌دود در من، که اگر بگسلی رگانم را
جای خون، موج آتش‌ و باروت، ‪”‬اغتشاش‌آفرین‪”‬ و ‪”‬رنگین‪”‬ است
او مرا
اتفاق…
می‌افتاد،
مثل ارکستر اذان دم صبح
مثل فریاد‌های از لب دار، مثل شعری که آخرش این است:
استخوان‌های گردن‌ات اخوی! سهم من از نبودن‌ات باشد
استخوان‌های گردن‌ام اخوی! درد… دردی که از سر کین است

کلاغه به خونه‌ش نرسید


تنهایی! ای همیشه‌ترین اتفاق من
آوازه‌خوان شهرِ شب ِ بی‌چراغ من
تنهایی ای ترانه‌ی عزلت! شکوه درد!
بگذار سر به شانه‌ی چشمان داغ من
بگذار سر که با تو بگویم چگونه رفت
اردیبهشت‌ سبز‌ از این زردباغِ من
حرفی نمانده روی دلم جز همین که نور
یخ بسته پشت پنجره‌های اتاق من
اندوه یک پرنده‌ی بی‌بال با من است
پروازِ مرگ آمده امشب سراغ من
شیرین‌ترین گناه جهان را به من بده
تلخ آمده‌ست‌ طعم خدا بر مذاق من
اینجا درون من غزلی غرق می‌شود
مثل شکوه عشق تو در باتلاق من
این بار قصه‌ی من و خرداد تلخ بود
بی‌خانمان شد آخر قصه…
کلاغ ِ
من
.
پ.ن. عکس‌های بیشتری از کلاغ