بایگانی ماهیانه: مارس 2011

درباره‌ی مثنوی‌خوانی


مدت‌هاست که می‌خواهم چند خطی بنویسم و این مجموعه‌ی مثنوی‌خوانی را برای آن‌هایی که مثنوی و نواهای کهن ایرانی، هر دو را دوست دارند و احیانن دنبال مجموعه‌ای می‌گردند که این دو را با هم ترکیب کرده باشد، معرفی کنم. احتمال می‌دهم خیلی‌ها تا حالا شنیده باشند این مجموعه را. ولی برای کسانی که احیانن نشنیده‌اند این چند خط را می‌نویسم و البته درباره حال خوشی که خودم دارم همیشه از گوش دادن به این مجموعه. به شخصه حظ فراوانی برده‌ام از این مثنوی‌خوانی‌ها و هم‌نوای خوبی‌ست برای وقت‌هایی که آدم می‌خواهد گوشه‌ای آرام بگیرد و برای خودش چیزی در خلوت بخواند و احیانن پی خوابی آرام و بی‌کابوس هم می‌گردد. به جز ارزش‌های فراوان هنری و ادبی و موسیقایی‌ای که این مجموعه دارد و از من متخصص‌ترها درباره‌اش اگر بخواهند می‌نویسند، این شعرها و نواها برای بی‌خوابی و ترس و تنهایی هم مسکن خیلی خوبی‌ست.
موسسه فرهنگی، هنری ماهور این مجموعه را سال ۸۸ در سه سی‌دی منتشر کرده که در حقیقت گزیده‌ای‌ست از صد سال آواز ایرانی و به طور خاص شامل تکه‌هایی از آن آوازهاست که بزرگان آواز ایران در آن‌ها مثنوی مولانا را با نوای خوش خوانده‌اند. آواز کسانی مثل قربان‌خان شاهی، عبدالله دوامی، اسماعیل ادیب خوانساری، جواد بدیع‌زاده، جلال تاج اصفهانی، عبدالوهاب شهیدی، محمدرضا شجریان، اکبر گلپایگانی، حسن کسایی و بسیاری از بزرگان دیگر عرصه‌ی آواز، که تکه‌هایی از مثنوی را خوانده‌اند به همراه نوای ساز تار، سه تار، سنتور، کمانچه، نی، ویولن و پیانوی بزرگانی چون میرزا غلامرضا شیرازی، داریوش طلایی، رضا ورزنده، حسن کسایی، حبیب‌الله بدیعی، مرتضی محجوبی و دیگرانی که نام‌شان در فهرست خوانندگان و نوازندگان این مجموعه هست در کنار هم در این مجموعه جمع شده‌آند.
خلاصه که اگر دنبال یک لقمه موسیقی و شعر و ساز و صدای خوب می‌گردید این مجموعه که به اصطلاح شیوه‌های مثنوی‌خوانی در دوران معاصر است را بخرید و گوش کنید و لذت ببرید. البته که در کنارش چای هم باشد بیشتر خوش است.
پ.ن. این تکه بیات ترک با صدای حاتم عسگری فراهانی +.از سی‌دی دوم این آلبوم را هم آنلاین دیدم

عیدی


این عیدی صبا به منه. دختردایی کوچولوم که داره می‌شه دو سال که ندیدم‌اش و لابد کلی بزرگ شده. برف سر کوه‌هاش هنوز آب نشده بچه‌ام. پاهای زرافه‌‌شون هم معرکه‌س. فیل هم داره. دیگه چی می‌خوام؟ کلن روی نقاشی بچه‌ها و رنگ‌ها و لرزش دست‌هاشون خیلی نباید حرف زد. خودشون همه چیز رو می‌گن.
پ.ن. ژن اعتیاد به حیوانات در خانواده‌ی مادری من حضور پررنگی داره و به صبای عزیز هم رسیده ظاهرن.

مرزهای خاردار


در همین حالتی که نشسته‌ام اینجا، با یک لنگ جوراب به پا و لنگ دیگر بی‌جوراب با یک چسب ضد میخ‌چه به کف پا، با همین دامن بنفش بلند که مدت‌هاست می‌خواهم بشورمش ولی سکه‌ی یک پوندی و پنجاه پنسی‌ام هیچ وقت جور نیست برای ماشین رخت‌شویی خوابگاه، با همین تاپ زرد راه‌راهی که مامان خریده بود برام نشستم اینجا و فکر می‌کنم که مرز کثافت‌ترین محصول بشری‌ است. چه ربطی دارند این‌ها به هم؟ واقعن چه ربطی دارند؟ شاید چون میخ‌چه‌ی پای راستم درد می‌کند و درست نمی‌توانم راه بروم، شاید چون عفونت و چرک ریه‌ام پخش شده و ترتیب بالا و پایینم را داده و دکتر هم امروز داشت حالش از معاینه‌ام به هم خورد و گفت چطوری داری زندگی می‌کنی این روزها با این همه درد؟ توهم چس‌ناله پیدا کردم، حتی به دکتر هم دیگر درست نمی‌گویم چه مرگی‌م شده. فکر می‌کنم با خودش می‌گوید چقدر ناله می‌کند این بشر. هی دستش را فشار می‌داد، من لبم را فشار می‌دادم. می‌گفت در این قسمت و آن قسمت و چه و چه، ویروس پخش شده، باید نمونه را بفرستیم آزمایشگاه. هی برای خودش بافت و بافت. من حتی همان‌جا هم داشتم به مرز فکر می‌کردم. به تله‌خاک. به سیم خاردار. واقعن سیم خاردار دارد؟ بعید می‌دانم، نمی‌دانم این تصویر کلیشه‌ای تخمی از کجا آمده توی ذهنم. ولی هست. عین همین بغض بیات که وقت تنها مریض بودن و تنها دکتر رفتن و تنها خوب شدن هی می‌یاد آن وسط جولان می‌ده. معلوم نیست چرا؟ شاید چون باید روزی پنج‌تا قرص بخورم، دارو خوردن غمگینه؟ شاید چون هنوز برای جای زندگی سال بعد لنگ در هوام، شاید چون هزارتا کار را باید با هم ببرم جلو و برای همین هم بی‌خیال کل‌شان یک‌جا شده‌ام و سه روز است از توی تخت و خانه نرفته‌ام بیرون، غیر امروز که رفتم دکتر و آن‌ها را گفت و قرص‌ها را داد که الان کنار تخت ردیف نشسته‌اند، منتظرند قورتشان بدهم، یکی را قورت دادم، گیر کرد به بغض‌اه که مال چند روز پیش بود و بیات شده همان تو گندیده، فقط کارش گیر دادن به غذا و قرص‌ است، عین دزدهای سر گردنه. چهارتای دیگر هنوز باید تا شب بخورم…
داشتم چه می‌گفتم؟ آها. مرز. داشتم می‌گفتم معلوم نیست رنگ دامن و میخ‌چه کف پا و قرص‌ها و قیافه‌ی دکتر چه دخلی دارد به مرز. راستش را بخواهم بنویسم این است که این مرز دو سالی هست که عین بختک افتاده روی فکر و زندگی و خنده و کسشری به اسم زندگی. روی دوچرخه هم که نشستم دارم به مرز فکر می‌کنم، توی آن کافه‌ی کوچک دم ایستگاه هم که نشسته‌ام دارم به مرز فکر می‌کنم، اصلن آدم‌ها را که می‌بینم، با چمدان، بی‌چمدان دائم دارم به مرز فکر می‌کنم. پول که می‌شمرم خرج ناهار و قهوه و دوا را بدهم هم دارم به مرز فکر می‌کنم، لباس‌ها را که می‌چپانم توی ماشین لباس‌شویی باز هم به این‌که این‌ها یک روز از مرز گذشته‌اند و این ور توی تن من می‌روند و در می‌آیند فکر می‌کنم. می‌خوابم، خواب مین می‌بینم. مین‌هایی که دم مرز می‌گذارند، برای امنیت لابد. مهم نیست اگر دیگری‌ها چهل‌تکه شوند. مهم امنیت است. خواب مین خواب نوری‌ست که می‌جهد و کسی را با خودش می‌برد و فقط کفش‌های پاره‌اش می‌افتند هر کدام یک طرف. قمقمه ندارد. سرباز که نیست خب. جنگ هم نیست. نیست؟…
بیدار که می‌شوم مرز دیگر شکل مین نیست، شکل سیم خاردار است، شکل ایست بازرسی‌ست، شکل کوهستان است. سرباز دارد، سربازهایش تفنگ دارند. به مرز که فکر می‌کنم نمی‌توانم به فرودگاه فکر نکنم. نمی‌توانم به گیت فکر نکنم، نمی‌توانم به لحظه‌ی فرود و آن طرف پنجره‌ها که سال‌ها جای خود من بود، جای منتظر ماندن بود فکر نکنم، نمی‌توانم به لباس‌شخصی‌هایی که بی‌خداحافظی می‌برند فکر نکنم. مرز رنگ‌اش پررنگ است، هر رنگی که هست، یا نور مین، یا خاکستری سیم خاردار، یا رنگین کمان نگاه‌های آن ور پنجره‌ها…رنگ‌اش توی ذهن و روزهایی که می‌آیند و می‌روند پررنگ است. دقت که کنی هم ترس دارد، هم غصه دارد، هم شادی دارد، هم خاطره دارد. ولی شک نکن که هنوز هم کثافت‌ترین ساخته‌ی آدم است جدا می‌کند. دور می‌کند. حتی وقتی وصل می‌کند هم تضمینی نیست که باز دور نکند و گرد ویرانی نپاشد روی همه چیز. برای یکی زندان اوین و قزل حصار و رجایی‌شهر است، برای یکی تهران و مشهد و ایران. برای همه‌شان مرزها زندان‌های بزرگ‌تری‌اند که آدم‌ها چه این ورش، چه آن ورش اشتیاق دیدن در دل شان بالاخره یک روز می‌میرد. آن‌قدر می‌میرد که هفت‌سین را حواله می‌دهند به مین‌های دم مرز و لحاف می‌کشند سرشان با قرص‌ها و میخ‌چه‌ها می‌خوابند و خواب انفجار نور می‌بینند.

از تسلیمی گفتن در کلاس درس


امروز موضوع درس یکی از کلاس‌هایم سینمای معاصر ایران بود. برای بخش دوم کلاس که معمولن یک قطعه صوتی-تصویری پخش می‌شود، بخش‌هایی از مستند “روحی از آتش” که اخیرن در برنامه‌ی تماشا پخش شد را برای دانشجوها نمایش دادم. یکی از دانشجوهای کلاس سوئدی‌ست و فارسی را با آن چهره‌ی سراسر اروپایی‌اش با لهجه‌ی افغانی یاد گرفته و حرف می‌زند. بسیار هم شیرین و باحال. معلم اولش افغانی بوده ولهجه دری را به او یاد داده. حالا این‌ها به کنار، فیلم که شروع شد یک‌هو بلند خندید، گفت عه! اینجا که استکهلم است، پر از برف… فیلم که جلوتر رفت، به آن نقطه‌ای رسید که تسلیمی می‌گوید: سوئدی‌ها یک مثالی دارند که می‌گویند فلانی روحش از آتش است، فیلم را نگه داشتم، از او خواستم که درباره‌ی این اصطلاح در زبان سوئدی توضیح بیشتری بدهد. معادل سوئدی‌اش را گفت و توضیح داد: معمولن این اصطلاح را برای کسانی به کار می‌بریم که شدیدن عاشق چیزی باشند و برای آن بی حد و اندازه تلاش کنند. کنجکاوتر شد که بداند جریان چیست که اسم این مستند را “روحی از آتش” گذاشته‌اند، فیلم رسید به آن بخش‌هایی که تسلیمی روی صحنه‌ی تئاتر در سوئد دارد نمایشی را اجرا می‌کند. فیلم را نگه داشتم و ازش خواستم بخش‌های سوئدی را برای بچه‌های کلاس به فارسی معنی کند. با اشتیاق همه‌ی تلاشش را کرد و همه را به فارسی برگرداند. به آن‌جایی رسید که تسلیمی روی صحنه دارد نقش شیطان را بازی می‌کند و یکهو می‌زند به فارسی. بلند خندید و گفت: این زن شاهکار است! می‌گفت من باورم نمی‌شود در آن جامعه‌ای که خوب می‌شناسم‌اش زنی غیرسوئدی تا این اندازه و این‌قدر سریع رشد کند و بالا برود و جایزه‌ی بهترین بازیگر سوال را بگیرد. آن هم در تئاتر که در سوئد به همین راحتی کسی را راه نمی‌دهند، چه رسد به اینکه نقش اول بگیرد و بعد هم بهترین بازیگر سال شود.
فیلم را دیدیم. یک سری عکس‌های جوانی تسلیمی را نشان‌شان دادم و درباره فیلم‌هایی که با بیضایی کار کرده بود خواندیم. قسمت‌هایی از فیلم باشو غریبه‌ی کوچک را دیدیم. بخشی از حرف‌هایش درباره اینکه چرا ایران را ترک کرد را و سرنوشتش در سوئد را با هم خواندیم. دست آخر که کلاس تمام شد و همه دانشجوها رفتند، آمد جلو و با همان فارسی دست و پا شکسته‌اش گفت: فقط یک چیزی می‌خواستم بهتان بگویم، آن هم اینکه من فکر می‌کنم کمتر کسی ارزش و اهمیت کار این زن را درک کرده باشد. گفتم:‌ او از محبوب‌ترین بازیگران زن ایرانی‌ست، حتی بعد از بیست سال گذشتن از حضورش روی پرده. گفت باشد ولی قدر این موفقیتی که در سوئد کسب کرده را تا آنجا بزرگ نشده باشی نمی‌فهمی. بازی در مده‌آ و تسلط تسلیمی به زبان سوئدی از نظرش یک شاهکار بود و فکر می‌کرد مهاجرت در آن سن و رویارویی با این زبان دشوار واقعن روحی از آتش می‌طلبد. گفت هر وقت به سوئد برگردد دنبال کارهای قدیمی و جدید تسلیمی خواهد رفت و او را به دوستانش معرفی خواهد کرد، دست آخر هم گفت: فکر می‌کنم انتخاب اسم این مستند، انتخاب بسیار درستی بوده، گفت: تسلیمی به معنای دقیق سوئدی کلمه روحی از آتش دارد. تکه‌ی آخر را به سوئدی گفت و رفت.
خواستم بگویم یک همچو گوهری داریم ما و این‌که مستند روحی از آتش عالی‌ست. اگر هنوز ندیده‌اید از دست ندهید. لینک‌اش را همان بالا روی عنوان مستند گذاشته‌ام.