مرزهای خاردار


در همین حالتی که نشسته‌ام اینجا، با یک لنگ جوراب به پا و لنگ دیگر بی‌جوراب با یک چسب ضد میخ‌چه به کف پا، با همین دامن بنفش بلند که مدت‌هاست می‌خواهم بشورمش ولی سکه‌ی یک پوندی و پنجاه پنسی‌ام هیچ وقت جور نیست برای ماشین رخت‌شویی خوابگاه، با همین تاپ زرد راه‌راهی که مامان خریده بود برام نشستم اینجا و فکر می‌کنم که مرز کثافت‌ترین محصول بشری‌ است. چه ربطی دارند این‌ها به هم؟ واقعن چه ربطی دارند؟ شاید چون میخ‌چه‌ی پای راستم درد می‌کند و درست نمی‌توانم راه بروم، شاید چون عفونت و چرک ریه‌ام پخش شده و ترتیب بالا و پایینم را داده و دکتر هم امروز داشت حالش از معاینه‌ام به هم خورد و گفت چطوری داری زندگی می‌کنی این روزها با این همه درد؟ توهم چس‌ناله پیدا کردم، حتی به دکتر هم دیگر درست نمی‌گویم چه مرگی‌م شده. فکر می‌کنم با خودش می‌گوید چقدر ناله می‌کند این بشر. هی دستش را فشار می‌داد، من لبم را فشار می‌دادم. می‌گفت در این قسمت و آن قسمت و چه و چه، ویروس پخش شده، باید نمونه را بفرستیم آزمایشگاه. هی برای خودش بافت و بافت. من حتی همان‌جا هم داشتم به مرز فکر می‌کردم. به تله‌خاک. به سیم خاردار. واقعن سیم خاردار دارد؟ بعید می‌دانم، نمی‌دانم این تصویر کلیشه‌ای تخمی از کجا آمده توی ذهنم. ولی هست. عین همین بغض بیات که وقت تنها مریض بودن و تنها دکتر رفتن و تنها خوب شدن هی می‌یاد آن وسط جولان می‌ده. معلوم نیست چرا؟ شاید چون باید روزی پنج‌تا قرص بخورم، دارو خوردن غمگینه؟ شاید چون هنوز برای جای زندگی سال بعد لنگ در هوام، شاید چون هزارتا کار را باید با هم ببرم جلو و برای همین هم بی‌خیال کل‌شان یک‌جا شده‌ام و سه روز است از توی تخت و خانه نرفته‌ام بیرون، غیر امروز که رفتم دکتر و آن‌ها را گفت و قرص‌ها را داد که الان کنار تخت ردیف نشسته‌اند، منتظرند قورتشان بدهم، یکی را قورت دادم، گیر کرد به بغض‌اه که مال چند روز پیش بود و بیات شده همان تو گندیده، فقط کارش گیر دادن به غذا و قرص‌ است، عین دزدهای سر گردنه. چهارتای دیگر هنوز باید تا شب بخورم…
داشتم چه می‌گفتم؟ آها. مرز. داشتم می‌گفتم معلوم نیست رنگ دامن و میخ‌چه کف پا و قرص‌ها و قیافه‌ی دکتر چه دخلی دارد به مرز. راستش را بخواهم بنویسم این است که این مرز دو سالی هست که عین بختک افتاده روی فکر و زندگی و خنده و کسشری به اسم زندگی. روی دوچرخه هم که نشستم دارم به مرز فکر می‌کنم، توی آن کافه‌ی کوچک دم ایستگاه هم که نشسته‌ام دارم به مرز فکر می‌کنم، اصلن آدم‌ها را که می‌بینم، با چمدان، بی‌چمدان دائم دارم به مرز فکر می‌کنم. پول که می‌شمرم خرج ناهار و قهوه و دوا را بدهم هم دارم به مرز فکر می‌کنم، لباس‌ها را که می‌چپانم توی ماشین لباس‌شویی باز هم به این‌که این‌ها یک روز از مرز گذشته‌اند و این ور توی تن من می‌روند و در می‌آیند فکر می‌کنم. می‌خوابم، خواب مین می‌بینم. مین‌هایی که دم مرز می‌گذارند، برای امنیت لابد. مهم نیست اگر دیگری‌ها چهل‌تکه شوند. مهم امنیت است. خواب مین خواب نوری‌ست که می‌جهد و کسی را با خودش می‌برد و فقط کفش‌های پاره‌اش می‌افتند هر کدام یک طرف. قمقمه ندارد. سرباز که نیست خب. جنگ هم نیست. نیست؟…
بیدار که می‌شوم مرز دیگر شکل مین نیست، شکل سیم خاردار است، شکل ایست بازرسی‌ست، شکل کوهستان است. سرباز دارد، سربازهایش تفنگ دارند. به مرز که فکر می‌کنم نمی‌توانم به فرودگاه فکر نکنم. نمی‌توانم به گیت فکر نکنم، نمی‌توانم به لحظه‌ی فرود و آن طرف پنجره‌ها که سال‌ها جای خود من بود، جای منتظر ماندن بود فکر نکنم، نمی‌توانم به لباس‌شخصی‌هایی که بی‌خداحافظی می‌برند فکر نکنم. مرز رنگ‌اش پررنگ است، هر رنگی که هست، یا نور مین، یا خاکستری سیم خاردار، یا رنگین کمان نگاه‌های آن ور پنجره‌ها…رنگ‌اش توی ذهن و روزهایی که می‌آیند و می‌روند پررنگ است. دقت که کنی هم ترس دارد، هم غصه دارد، هم شادی دارد، هم خاطره دارد. ولی شک نکن که هنوز هم کثافت‌ترین ساخته‌ی آدم است جدا می‌کند. دور می‌کند. حتی وقتی وصل می‌کند هم تضمینی نیست که باز دور نکند و گرد ویرانی نپاشد روی همه چیز. برای یکی زندان اوین و قزل حصار و رجایی‌شهر است، برای یکی تهران و مشهد و ایران. برای همه‌شان مرزها زندان‌های بزرگ‌تری‌اند که آدم‌ها چه این ورش، چه آن ورش اشتیاق دیدن در دل شان بالاخره یک روز می‌میرد. آن‌قدر می‌میرد که هفت‌سین را حواله می‌دهند به مین‌های دم مرز و لحاف می‌کشند سرشان با قرص‌ها و میخ‌چه‌ها می‌خوابند و خواب انفجار نور می‌بینند.