بایگانی ماهیانه: آوریل 2011

ای کاش کمی مرگ سفارش بدهم

چند رباعی برای این روزها، با اینکه دلم و دستم بیشتر به غزل می‌رود، ولی خب…:
– گرم است هوا روسری‌ات را بردار
یک باغ بنفشه لای موهات بکار
این خواهش کوچک مرا هم بپذیر
بگذار ببوسمت عزیزم، بگذار!
– از خیسی چشم تو وضو خواهم ساخت
با طعم تو بر وسوسه‌ها خواهم تاخت
آن لحظه که لب بر لب تو بگذارم
هر آینه این قافیه را خواهم باخت
– تب دارم و با حال خودم درگیرم
هی نبض تو را با نفسم می‌گیرم
از بوسه‌ی آخری زمین‌گیر شدم
فردا نرسم کنار تو، می‌میرم
– موهات پر از هوای فروردین است
خوش حالت و پرپشت و غزل‌آگین است
آن لحظه که بادها مخالف بوزند
آن لحظه‌، عبادت منِ بی دین است
– لب نیست … بگو شکوه یک باغ انار
تن نیست … بگو هوای یک شالیزار
بانوی شمالیِ پر از شیطان کوه
عاشق شده‌ام کمی بر این دشت ببار
– این حبس بدون مرز را پایان نیست
راهی به عبور از این شب ویران نیست
پـایـیز وزیده در تن قــافـیـه‌ها
قربان دلی که سرد و یخبندان نیست
سخت است که هی بازی را کش بدهم
دلقک بشوم، تو را نمایش بدهم
سخت است روی صحنه دوام آوردن
ای کاش کمی مرگ سفارش بدهم

از دلتنگی‌ها

چیزی از این بهار در آغوش من کم است
تو نیستی و یک‌سره اردی‌جهنم است
می‌خواستم که مال تو باشم ولی نشد
تقصیر من نبود، مگر عشق آدم است؟
و از این صحبت‌ها که بقیه‌اش را نمی‌شود نوشت، پس برویم سر خانه‌ی بعدی که حکایت مکرر دلتنگی‌ست:
من ماندم و یک مشت حس خالی از رنگ
من ماندم و این فاصله، فرسنگ فرسنگ
تقویم‌های بی‌قراری را بسوزان
طاقت ندارد این دل افسرده‌ی تنگ
بگذار تا آتش بگیرم تا بسوزم
از فرط این چشم‌انتظاری، ترس این ننگ
ننگ تهی بودن از آن کاشانه‌ی دور
از دست‌های مادرم از نان و آهنگ
از کودکی‌ها، کوچه‌ها، همسایگی‌ها
از عشقبازی‌های داغ گربه‌ی لنگ
از روزهای روشن اردیبهشتی
از شب نشینی با غزل، مهتاب، ارژنگ
من ماندم و این فاصله فرسنگ فرسنگ
کی پاک خواهد شد نشان و داغ این ننگ؟
ننگ تهی بودن، تهی ماندن و مردن
روزی که بر این خاک خالی می‌زنم چنگ
شاید دو سال و عاقبت ده سال و صد سال
شاید که روزی حک شوم بر روی یک سنگ
امضا: یک روح فراری که نمی‌خواست
اینجا بماند…
آخرش…
جان داد…
دلتنگ.

از عاشقانه‌ها

راه می‌روم، دور می‌شوم، شعر می‌سازم. این است کسب و کار این روزهام.
(این بیت‌های پرت پر از اشتباه را
شرحی از عاشقانه‌‌ی پنهان حساب کن):
هی ذره ذره ذره دلم را مذاب کن
هی جرعه جرعه جرعه شبم را شراب کن
هی تکه تکه تکه بساز این شکسته را
با من برقص و زندگی‌ام را خراب کن
بگذار تا گناه ” تو” را مرتکب شوم
اصلن مرا نواده‌ی شیطان خطاب کن
از حرف‌های خسته‌ی یک مست پاپتی
شعری بساز و دور گلویم طناب کن
زندان حصر من غ(ق)زل دست‌های توست
تسخیر کن، محاصره کن، انقلاب کن
در من جزیره‌ای‌ست که متروک مانده است
پهلو بگیر … در دل من اعتصاب کن
اینجا هوای حادثه ابریست خوب من
بگذر از این جزیره… کمی آفتاب کن
افتاده جام از لب این لحظه‌های مست
فکری به حال خلسه‌ی بعد از شراب کن

سال، نو می‌شود درد، کهنه


تو آنجا کنارت قناری نداری
در آن حجم کوچک، بهاری نداری
نه بادی نه نوری نه یادی نه شوری
از این مرگ‌بازی فراری نداری
تو روزی که رفتی پر از باغ بودی
در این قحطسالی اناری نداری
تو روزی که رفتی پر از ساز بودی
در این سازمرگی سه‌تاری نداری
تو آواز بودی سراسر که رفتی
چرا در گلویت قناری نداری؟
عجب درد دارد نوشتن از این که
از این بیشتر جانِ یاری نداری
از این بیشتر عینکت درد دارد
از این بیشتر تاب زاری نداری
از این بیشتر ابتذال است وقتی
برای سرودن نگاری نداری
کنار خیابان تجریش و باران…
شدی یک مسافر که باری نداری
شدی یک مسافر… پریدی و دیدی
که دیگر کنارت…
کناری…
نداری
—————-