سال، نو می‌شود درد، کهنه


تو آنجا کنارت قناری نداری
در آن حجم کوچک، بهاری نداری
نه بادی نه نوری نه یادی نه شوری
از این مرگ‌بازی فراری نداری
تو روزی که رفتی پر از باغ بودی
در این قحطسالی اناری نداری
تو روزی که رفتی پر از ساز بودی
در این سازمرگی سه‌تاری نداری
تو آواز بودی سراسر که رفتی
چرا در گلویت قناری نداری؟
عجب درد دارد نوشتن از این که
از این بیشتر جانِ یاری نداری
از این بیشتر عینکت درد دارد
از این بیشتر تاب زاری نداری
از این بیشتر ابتذال است وقتی
برای سرودن نگاری نداری
کنار خیابان تجریش و باران…
شدی یک مسافر که باری نداری
شدی یک مسافر… پریدی و دیدی
که دیگر کنارت…
کناری…
نداری
—————-