از دلتنگی‌ها

چیزی از این بهار در آغوش من کم است
تو نیستی و یک‌سره اردی‌جهنم است
می‌خواستم که مال تو باشم ولی نشد
تقصیر من نبود، مگر عشق آدم است؟
و از این صحبت‌ها که بقیه‌اش را نمی‌شود نوشت، پس برویم سر خانه‌ی بعدی که حکایت مکرر دلتنگی‌ست:
من ماندم و یک مشت حس خالی از رنگ
من ماندم و این فاصله، فرسنگ فرسنگ
تقویم‌های بی‌قراری را بسوزان
طاقت ندارد این دل افسرده‌ی تنگ
بگذار تا آتش بگیرم تا بسوزم
از فرط این چشم‌انتظاری، ترس این ننگ
ننگ تهی بودن از آن کاشانه‌ی دور
از دست‌های مادرم از نان و آهنگ
از کودکی‌ها، کوچه‌ها، همسایگی‌ها
از عشقبازی‌های داغ گربه‌ی لنگ
از روزهای روشن اردیبهشتی
از شب نشینی با غزل، مهتاب، ارژنگ
من ماندم و این فاصله فرسنگ فرسنگ
کی پاک خواهد شد نشان و داغ این ننگ؟
ننگ تهی بودن، تهی ماندن و مردن
روزی که بر این خاک خالی می‌زنم چنگ
شاید دو سال و عاقبت ده سال و صد سال
شاید که روزی حک شوم بر روی یک سنگ
امضا: یک روح فراری که نمی‌خواست
اینجا بماند…
آخرش…
جان داد…
دلتنگ.