ای کاش کمی مرگ سفارش بدهم

چند رباعی برای این روزها، با اینکه دلم و دستم بیشتر به غزل می‌رود، ولی خب…:
– گرم است هوا روسری‌ات را بردار
یک باغ بنفشه لای موهات بکار
این خواهش کوچک مرا هم بپذیر
بگذار ببوسمت عزیزم، بگذار!
– از خیسی چشم تو وضو خواهم ساخت
با طعم تو بر وسوسه‌ها خواهم تاخت
آن لحظه که لب بر لب تو بگذارم
هر آینه این قافیه را خواهم باخت
– تب دارم و با حال خودم درگیرم
هی نبض تو را با نفسم می‌گیرم
از بوسه‌ی آخری زمین‌گیر شدم
فردا نرسم کنار تو، می‌میرم
– موهات پر از هوای فروردین است
خوش حالت و پرپشت و غزل‌آگین است
آن لحظه که بادها مخالف بوزند
آن لحظه‌، عبادت منِ بی دین است
– لب نیست … بگو شکوه یک باغ انار
تن نیست … بگو هوای یک شالیزار
بانوی شمالیِ پر از شیطان کوه
عاشق شده‌ام کمی بر این دشت ببار
– این حبس بدون مرز را پایان نیست
راهی به عبور از این شب ویران نیست
پـایـیز وزیده در تن قــافـیـه‌ها
قربان دلی که سرد و یخبندان نیست
سخت است که هی بازی را کش بدهم
دلقک بشوم، تو را نمایش بدهم
سخت است روی صحنه دوام آوردن
ای کاش کمی مرگ سفارش بدهم