بایگانی ماهیانه: می 2011

جهنمی‌ها- ۱

ناف‌ام را با انتظار بریدند. با یک مشت اسفند دود نشده، یک سینی زنگ زده و یک جفت دست که هیچ وقت دور سرش نخواهد چرخید. به زودی یک روز سرد اینجا خبرش را می‌نویسم که تمام شد و دعوت‌تان می‌کنم به قدم‌رنجه برای صرف شام، وسایل ایاب و ذهاب هم قطعن فراهم است. تیتر اعلامیه‌اش هم هم این خواهد بود: بیایید با هم استخوان بسوزانیم. کسی می‌آید؟
پ.ن. شعر روز

وقت میعاد

قبل از تلفظ نام‌اش
اول
هجاهای اسم‌اش را
تک تک
بوسیدم.
از دورها اسمم را نوشت:
فاطمه…
همان لحظه از راه رسیده بود، گویی
خسته
با دو دست و
یک آغوش.
دیوانه‌های توی سرم گفتند:
وقت میعاد رسیده است.

از عاشقانه‌ها-۳

تو را به شعر کشاندم، غزل هویدا شد
بساط مستی و نوش و بغل هویدا شد
نوشتم از تو و پایان گرفت تلخی صبر
لبم گزید لبت را… عسل هویدا شد
شبیه و مثل تو در اصل رخ نداده هنوز
به شکل خوب تو صدها بدل هویدا شد
برای وصف نگاه تو شعر کافی نیست
به یمن چشم تو ضرب‌المثل هویدا شد
از انقلاب تو در عشق و باده‌پروری‌ات
هزار مثنوی و صد غزل هویدا شد
کسی شبیه خدا نیست، هیچ‌کس، جز تو
تو را ستودم و گویی هُبَل هویدا شد
به عشق روی تو یک عمر بت پرست شدم
که سرنوشت دلم از ازل هویدا شد
الف، هزار و دو صد میم و لام کافی نیست
به نام خوب تو صدها غزل هویدا شد

یک، دو، سه، نقطه آخر یک فصل عاشقی

از بوسه‌های آخر آبان شروع شد
از دست‌های بی‌سر و سامان شروع شد
از گر گرفتن لب تو بر لبان من
وقت غزل‌سرایی باران شروع شد
از شهر کم تحمل تهران، از آفتاب
از کوچه‌‌باغ‌های خراسان شروع شد
می‌خواستم همیشه “تو” را زندگی کنم
می خواستم… چه فایده؟ طوفان شروع شد
گم شد تمام کودکی‌ام توی مشت باد
روزی که غصه‌خوردن مامان شروع شد
ترسیدم از نبودن تو… بودنِ خودم
ترس از فرودگاه پریشان شروع شد
ترس از صدای مضطرب کنترل شده
از خواب‌های وحشی زندان شروع شد
دارم به شکل مسخره‌ای دفن می‌شوم
مرگ من از غروب زمستان شروع شد
از بغض‌های آخر اسفند، توی تخت
از گریه‌های سرد خیابان شروع شد
مرگ من از سقوط خدا زیر پای درد
از ترس و بی‌پناهی انسان شروع شد
قسمت نبود با تو کمی عاشقی کنم
قسمت نبود و این شب ویران شروع شد
یک …
دو…
سه…
نقطه(.)
آخر یک فصل عاشقی
شاعر تمام و قصه‌ی پایان
شروع شد.

از عاشقانه‌ها-۲

گاهی ببند محض رضای من، آن چشم‌های سر به هوایت را
می‌ترسم آخرش بدهی بر باد، اول مرا را و بعد خدایت را
بگذار بر هم آن شب شیدا را، رنگ سیاه از نفس افتاده‌ست
وحشی… بدون قافیه، باید خواند طرز نگاه بی‌ سر و پایت را
رد می‌شوی و عین خیالت نیست، هی فکر می‌کنم چه بسا… شاید…
امشب رصد کنند دو چشمانت، این دل، دلی که رفته برایت را
دیدم تو را و کم شدم از تقویم، از روزهای ساکت و تکراری
بی تاب و بی‌قرار شدم مثل …هر کس شنیده بود صدایت را
بگذار چنگ باد بیاویزد با حجم موی صاف و سیاهت باز
دستم نمی‌رسد به خودت اما، از من نگیر حال و هوایت را
از سال‌های بی تویی‌ام دیگر، حرفی نمانده، حداقل بگذار…
هی بوسه بوسه شعر کنم، تک تک، تصویر خوب خاطره‌هایت را
سلول‌های کوچک تو باید جایی برای حبس ابد باشند
زندانی‌ات شوم به امیدی که روزی روا کنند دعایت(م) را

از گور دسته‌جمعی ما یک نفر پرید

از تنگنای پنجره‌ها یک نفر پرید
بی‌تاب و بی‌قرار و رها یک نفر پرید
باری… دروغ بود! کسی خودکشی نکرد!
از گور دسته‌جمعی ما یک نفر ‘پرید.’


به روح بزرگ سیامک پورزند و عزیزان داغ‌دار بازمانده‌اش که گرفتار تبعیدند:
کسی نمانده ببندد دوباره پنجره‌ها را
به خنده‌ باز کند بغض کور حنجره‌ها را
کسی که نقشه‌ی جغرافیای خستگی‌اش را
به دوش خود بکشد، بشکند محاصره‌ها را
کنار آن همه تنها‌یی ‌اش ستاره بکارد
به گوش نور بخواند سرود زنجره‌ها را
به درد، زنده بماند، به شوق، قصه بخواند
به کور چشمی دستی که کشته شاپره‌ها را
نگاه کن که چه خالیست پای پنجره امشب
فشرده‌اند عقابان، گلوی هوبره‌ها را
کسی نمانده و پایینِ پای پنجره‌ امشب
تنی خریده به جان- سرخی‌اش مخاطره‌ها را
کسی به شیوه یوسف پر از اصالت ِ بودن
به رفتنش ابدی کرده طعن ناسره‌ها را
پریده مثل پرستو کسی که بال ندارد
پریده… شسته به بارانِ اشک، خاطرِ(ه) ما را
*: کاریکاتور رستگاری اثر مانا نیستانی است که پس از مرگ سیامک پورزند برای او کشید.